<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>ساغر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://saghar.malakut.org/atom.xml" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64</id>
   <updated>2012-05-08T15:25:47Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>زندانی ام</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/05/post_718.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23396</id>
   
   <published>2012-05-08T15:14:22Z</published>
   <updated>2012-05-08T15:25:47Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[لندن گور آرزوهای من است ... می&zwnj;ترسم گور خودم هم...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">لندن گور آرزوهای من است ... می&zwnj;ترسم گور خودم هم باشد.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اولین کالسکه سواری با من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/05/post_717.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23393</id>
   
   <published>2012-05-04T16:45:02Z</published>
   <updated>2012-05-04T17:02:50Z</updated>
   
   <summary> تا همین دیشب با ترنج بیرون از خانه نرفته...</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<img alt="ترنج و باباش" src="http://saghar.malakut.org/Toranj-Daryoush-Spring.jpg" width="440" height="330" />
<div style="text-align: right;">تا همین دیشب با ترنج بیرون از خانه نرفته بودم. البته به جز آن دفعه&zwnj;ای که به اورژانس بخش زایمان رفتم و دفعه&zwnj;ی بعدی که به خاطر عفونت سه روز در بیمارستان بستری شدم. که ماجرای آن بماند که با تب ۴۱ درجه و فشار ۷ روی ۴ با آمبولانس برده شدیم.</div>
<div style="text-align: right;">دیشب ما رای اولی&zwnj;ها رفتیم و برای انتخاب شهردار لندن رأی دادیم. بعد هم چند دقیقه&zwnj;ای توی کوچه&zwnj;های اطراف خانه راه رفتیم.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">پنجاه روز ... کم نیست&zwnj;آ ... پنجاه روز تمام یا در خانه بودم یا در بیمارستان. می&zwnj;ترسیدم و راستش را بخواهید هنوز هم می&zwnj;ترسم برای راه رفتن. جای بخیه&zwnj;ها هم هنوز درد می&zwnj;کنند بعد از آن عفونت شدید.</div>
<div style="text-align: right;">ترنج لحظه&zwnj;ی خروج از خانه را دوست ندارد. از اعماق جان اش جیغ می&zwnj;کشد ولی مدتی که می&zwnj;گذرد به خواب می&zwnj;رود. که این خب چه بیرون رفتنی است؟ همه&zwnj;اش در کالسکه خواب باشی؟</div>
<div style="text-align: right;">امروز هم که برای چک آپ ۶ هفتگی اش (البته ۷ هفتگی) به درمانگاه پشت خانه رفتیم اول تا می&zwnj;توانست جیغ کشید و بعد خوابش برد و دوباره در آسانسور بیدار شد و ادامه جیغ ...</div>
<div style="text-align: right;">در مطب ناچار شدیم ۱۰ دقیقه منتظر خانم بمانیم تا شیرشان را میل کرده اجازه دهند که دکتر معاینه&zwnj;&zwnj;ی شان کند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">دوباره هم موقع بیرون آمدن شروع به جیغ زدن کرد اما بعد خوابش برد و رخصت پیدا کردیم چند دقیقه در پارک در هوای بهاری که کمی هم سرد بود راه برویم.</div>
<div style="text-align: right;">همان طور که در عکس مشاهده می&zwnj;فرمایید پدر و دختر حضور دارند و من به علت ژولی پولی بودگی از حضور در مقابل لنز هر دوربینی فراری ام.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ترنج</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/03/post_716.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23351</id>
   
   <published>2012-03-26T16:31:50Z</published>
   <updated>2012-03-26T17:29:28Z</updated>
   
   <summary> ترنج دوازده روز است که آمده. داریم زندگی کردن...</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<img alt="ترنج" width="440" height="293" src="http://saghar.malakut.org/Toranj-M.jpg" />
<div style="text-align: right;">ترنج دوازده روز است که آمده. داریم زندگی کردن با همدیگر را یاد می&zwnj;گیریم. زمان می&zwnj;برد، مثل هر رابطه&zwnj;ی دیگری. نیمه شب&zwnj;ها که از گرسنگی بیدار می&zwnj;شود و تن مرا جستجو می&zwnj;کند بیشتر عاشقش می&zwnj;شوم. صدای گریه&zwnj;اش انگار که موسیقی باشد ... شب&zwnj;های اول در بیمارستان اما سخت بود. بسیار سخت بود. گریه می&zwnj;کرد و سینه&zwnj;های خشک من هیچ چیز برای آرام کردنش نداشتند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">فکر نکنم که هنوز مرا بشناسد. هر کس که در آغوشش می&zwnj;گیرد دهانش را به چپ و راست می&zwnj;چرخاند به دنبال پستانی پر شیر. &nbsp;ولی من می&zwnj;شناسمش ... بوی موهای سیاهش را خوب می&zwnj;شناسم و دهان کوچکش را ...</div>
<div style="text-align: right;">ساعت ۸ صبح چهارشنبه ۲۴ اسفند قرار بود بیمارستان باشیم. دیرتر رسیدیم. شب قبل دیر خوابیده بودیم و حمام گرفتن و آماده شدنمان برای رفتن هم بیشتر از آنچه پیش&zwnj;بینی می&zwnj;کردیم زمان برد. ۸:۴۵ به بیمارستان رسیدیم و مرا به اتاقی بردند که با یک زوج دیگر باید منتظر نوبتمان می&zwnj;نشستیم. اتاقی بی پنجره و بی&zwnj;نور. اول قرار بود نوبت من ۳ ساعت بعد باشد و این سه ساعت به ۸ ساعت تبدیل شد. حتی تختی برای دراز کشیدن نبود. از ساعت ۱۰ شب گذشته هم نباید چیزی می&zwnj;خوردم و می&zwnj;نوشیدم. گرسنه و تشنه ساعت&zwnj;های انتظار می&zwnj;گذشت. پرستاری دو بار با دو لیوان آب آمد و گفت چون هنوز تا ساعت عمل&zwnj;ات بیشتر از دو ساعت مانده می&zwnj;توانی همین یک لیوان آب را بخوری. چند ساعتی که گذشت دیگر بی طاقت شده بودم. داریوش &nbsp;رفت که اعتراض کند که لااقل جایی ببرندم که بتوانم چند دقیقه&zwnj;ای دراز بکشم که برای همین هم چند ساعتی منتظر ماندم.</div>
<div style="text-align: right;">یک بار مامایی آمد و گفت شاید عمل امروز انجام نشود و به تعویق بیافتد. اما نیم ساعتی که گذشت آمد و گفت حتما امروز انجام می&zwnj;شود. بعد از او متخصص بی&zwnj;هوشی آمد و سوال و جوابی کرد و رفت. فکر می&zwnj;کنم ساعت ۴ بود که بالاخره آمدند و گفتند می&zwnj;توانم به اتاقی بروم که تخت دارد. حدودا نیم ساعتی توانستم بخوابم. هر چند این میان چند پزشک و مامای دیگر هم آمدند و فرم&zwnj;هایی را من امضا کردم و درجه حرارت بدن و فشار خون ام را ااندازه گرفتند ولی همان چند دقیقه به پهلو خوابیدن انگار هدیه&zwnj;ای الهی بود.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">با پای خودم به اتاق عمل رفتم و روی تخت نشستم و بی&zwnj;حس کننده&zwnj;ها را به کمرم تزریق کردند و از کمر به پایین بی&zwnj;حس شدم. پرده ای بین من و پزشک&zwnj;ها کشیدند. بالاخره یکی یادش افتاد که داریوش را هم صدا کند و بیاورد روی صندلی کنار من بنشاندش. تنها چیزی که حس می&zwnj;کردم فشاری بود که به شکمم می&zwnj;آوردند و چند لحظه بعد صدای گریه ای که شیرین بود ... هیچ وقت فکر نمی&zwnj;کردم از شنیدن صدای گریه&zwnj;ی نوزادم گریه کنم ... ولی اشکم قطع نمی&zwnj;شد ... چند دقیقه بعد دخترم را آوردند و روی سینه&zwnj;ام گذاشتند ... سری با موهای مشکی و پیشانی ای پر مو و چشمهایی که نیمه باز بودند ... داریوش قبل از من ترنج را از آن سوی پرده دیده بود و گفت چقدر مو دارد این دختر ... ولی زود دوباره کودکم را بردند تا &nbsp;زخم&zwnj;های مرا به هم آرند و دوخت و دوز شکمم را تمام کنند.</div>
<div style="text-align: right;">چهل هفته انتظار در ساعت ۵ و ۵ دقیقه&zwnj;ی عصر ۲۴ اسفند تمام شد. حالا ترنج در سبدش چند قدم آن&zwnj;سوتر خوابیده و من هنوز مادر شدن را باور نکرده ام. همه&zwnj;ی زندگی &nbsp;آدمی&zwnj;زاد در ناباوری می&zwnj;گذرد.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آخرین شب پیش از آمدنت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/03/post_715.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23338</id>
   
   <published>2012-03-14T00:21:54Z</published>
   <updated>2012-03-21T16:15:34Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فردا سزارین می&zwnj;شوم. داری لگدهای آخر را محکم&zwnj;تر به شکمم...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">فردا سزارین می&zwnj;شوم. داری لگدهای آخر را محکم&zwnj;تر به شکمم می&zwnj;زنی. نمی&zwnj;دانم چه حسی است این حس که این لحظه دارم، ملقمه&zwnj;ای است از شادی، نگرانی، خستگی و ده&zwnj;ها حس دیگر که حتی نامشان را نمی&zwnj;دانم.</div>
<div style="text-align: right;">حتی نوشتن ام نمی&zwnj;آید ... فقط خواستم بنویسم که این آخرین شب پیش از مادر شدن من است. این نوشته&zwnj; را هم بعدا منتشر می&zwnj;کنم.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/03/post_714.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23336</id>
   
   <published>2012-03-12T23:40:54Z</published>
   <updated>2012-03-12T23:54:47Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فتح می&zwnj;شوی و فراموش می&zwnj;شوی حتی بلندترین قله&zwnj;ها هم که...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">فتح می&zwnj;شوی و فراموش می&zwnj;شوی حتی بلندترین قله&zwnj;ها هم که باشی.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>به پیشواز زایمان در غربت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/03/post_713.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23335</id>
   
   <published>2012-03-09T22:14:25Z</published>
   <updated>2012-03-09T22:39:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[روزهای آخر بارداری است. تنم خسته است و روحم خسته&zwnj;تر....]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">روزهای آخر بارداری است. تنم خسته است و روحم خسته&zwnj;تر. بعد از حمله به سفارت بریتانیا در تهران و بسته شدن سفارت همه&zwnj;ی امیدهایم برای آمدن مامان بر باد رفت و من ماندم و داریوش و کوه اضطراب. همیشه فکر می&zwnj;کردم مامان در بارداری و زایمان ام اینجا پیش من خواهد بود اما حالا همه چیز از اختیار من و او بیرون است. می&zwnj;دانم او هم این روزها و شب&zwnj;ها بسیار اشک ریخته است. اولین بار است که مادر بزرگ می&zwnj;شود و می&zwnj;دانم آرزوی این را داشته که کودک مرا همان روز اول در آغوش بگیرد.</div>
<div style="text-align: right;">اهل ناله و نفرین نبوده&zwnj;ام ولی همه&zwnj;ی این ماه&zwnj;ها آرزو کرده ام که آنچه بر من و دیگرانی مثل من رفته است بر سر همان&zwnj;ها که باعث اش بودند برود.</div>
<div style="text-align: right;">به بابا هم که فکر می&zwnj;کنم غم خفه ام می&zwnj;کند ... می&zwnj;دانم چقدر بچه&zwnj;ها را دوست دارد و حتما برای گردوی من آرزوها داشته ... الهام و علی&zwnj;رضا هم ...</div>
<div style="text-align: right;">حالا هی اشک بریزم ... فایده&zwnj;ای که ندارد ...</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یک اسفند دیگر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/02/post_712.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23321</id>
   
   <published>2012-02-28T20:50:22Z</published>
   <updated>2012-02-28T20:54:11Z</updated>
   
   <summary>سی و چهار ساله ام....</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">سی و چهار ساله ام.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بی‌تابی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/02/post_711.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23319</id>
   
   <published>2012-02-22T17:49:26Z</published>
   <updated>2012-02-22T17:54:51Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دست می&zwnj;کشم به شکمم، اشک می&zwnj;ریزم، باهاش حرف می&zwnj;زنم ......]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">دست می&zwnj;کشم به شکمم، اشک می&zwnj;ریزم، باهاش حرف می&zwnj;زنم ... کلمه&zwnj;ها از گلوم بیرون نمیان. امیدوارم بشنودشون ... مشت می&zwnj;زنه به شکمم ... نفسم بند می&zwnj;ره برای بغل کردنش ... بو کردنش</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بهشت بود آن که من دیدم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/02/post_710.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2012://64.23307</id>
   
   <published>2012-02-07T12:25:34Z</published>
   <updated>2012-02-07T12:33:17Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[می&zwnj;بینی مامان؟ اینه عاقبتش ... تو هم بالاخره یه روزی...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">می&zwnj;بینی مامان؟ اینه عاقبتش ... تو هم بالاخره یه روزی تجربه&zwnj;اش می&zwnj;کنی و هرچی من بگم گوش نمی&zwnj;کنی. ولی همینه تهش. مهم اون لحظه&zwnj;هایی&zwnj;ه که گُر می&zwnj;گیری. می&zwnj;ارزه به همه&zwnj;ی غم بعدش.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>داستان ارگ برای تو که در راهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/12/post_709.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23264</id>
   
   <published>2011-12-26T08:24:52Z</published>
   <updated>2011-12-26T08:47:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[کودک ام زندگی همیشه مهربان نیست. گاهی بی&zwnj;رحم می&zwnj;شود. آن...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">کودک ام زندگی همیشه مهربان نیست. گاهی بی&zwnj;رحم می&zwnj;شود. آن روزها هیچ خبری از تو نبود. یک شب زمستانی زمین لرزید و جان چهل هزار نفر را بلعید. هر سال من با درد به یاد می&zwnj;آورم آن شب را و فریادی را که زمین کشید و صادق و خانواده&zwnj;ی کیمیا را، انگار که همین لحظه باشد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">زندگی همین است. گاهی شادمانه در کوچه&zwnj;های ارگ اش می&zwnj;دوی و گاهی بر ویرانه&zwnj;اش ضجه می&zwnj;زنی. هیچ چیزش همیشگی نیست.&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جانان من آفتاب فرداست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/10/post_708.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23197</id>
   
   <published>2011-10-25T17:53:54Z</published>
   <updated>2011-10-25T18:02:24Z</updated>
   
   <summary> بیست هفته مانده تا بر تمام تن دخترم بوسه...</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<img alt="دخترم" width="440" height="330" src="http://saghar.malakut.org/Gerdoo-2.jpg" />
<div style="text-align: right;">بیست هفته مانده تا بر تمام تن دخترم بوسه زنم. دختر است. گردوی من دختر است.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نمی‌دونی داری کجا میای</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/10/post_707.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23173</id>
   
   <published>2011-10-09T15:18:00Z</published>
   <updated>2011-10-09T15:20:44Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[بچه&zwnj;ی من، مامان من، گردوی من، عشق من، طفلک ام،...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">بچه&zwnj;ی من، مامان من، گردوی من، عشق من، طفلک ام، کوچولوی من</div>
<div style="text-align: right;">:*</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بچه سوارمه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/09/post_706.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23125</id>
   
   <published>2011-09-09T18:56:59Z</published>
   <updated>2011-09-09T19:18:01Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ امروز از محل فروش بلیط&zwnj;های قطار لندن یکی از...]]></summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;"><img alt="Baby-On-Board.jpg" width="440" height="330" src="http://saghar.malakut.org/Baby-On-Board.jpg" /></div>
<div style="text-align: right;">امروز از محل فروش بلیط&zwnj;های قطار لندن یکی از این بیلبیلک&zwnj;ها گرفتم که به سینه بزنم تا همه بدانند که در دل من چیزی است و اگر دلشان به رحم آمد و خواستند صندلی&zwnj;های اول هر ردیف را که مخصوص زنان باردار و سالخوردگان و بچه به بغل&zwnj;ها و معلولین است به من بدهند. البته بیشتر اوقات مردم به روی خودشان هم نمی&zwnj;آورند و مستقیم در چشمانت نگاه می&zwnj;کنند و انگار نه انگار یا نهایت چشم&zwnj;هایشان را می&zwnj;بندد و خودشان را به خواب می&zwnj;زنند یا مشغول صحبت با همراهشان می&zwnj;شوند که مثلا من متوجه شما با آن شکم، آن سن، آن بچه&zwnj;ی جیغ جیغو یا آن عصای زیر بغلتان نیستم.</div>
<div style="text-align: right;">ولی خب همین که بالاخره امکان&zwnj;ش هست که کسی دلش بسوزد و جایش را به شما بدهد هم خوب است. همین چند شب پیش داریوش که با هیچ ترفندی نمی&zwnj;شود از روی صندلی بلندش کرد با دیدن شکم خانم بارداری بلند شد و صندلی را به آن خانم داد. البته این&zwnj; هم لابد به خاطر این بوده که تازه دارد درک می&zwnj;کند که چه دوران خوشی را می&zwnj;گذرانند چنین خانم&zwnj;هایی.</div>
<div style="text-align: right;">اینجا بارداری ننگ نیست. زنان باردار در خانه&zwnj;ها خودشان را حبس نمی&zwnj;کنند و زیر خروارها لباس شکمشان را پنهان نمی&zwnj;کنند. مخصوصا تابستان که باشد ناف&zwnj;های بیرون زده&zwnj;ی بارداران لندنی یکی از جاذبه&zwnj;های شهر می&zwnj;شود. این چیزهای اینجا را دوست دارم. هرچند امروز کمی با خودم رودروایسی داشتم تا چند ساعت بعد که این گل سینه&zwnj;ی &laquo;بچه سوارمه&raquo; برایم عادی شد.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در دل من چیزی است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/09/post_705.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23121</id>
   
   <published>2011-09-05T20:20:00Z</published>
   <updated>2011-09-05T20:26:34Z</updated>
   
   <summary> برای اولین بار امروز دیدمش. روی مانیتوری که بالای...</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<img alt="Gerdoo-our-baby.jpg" width="440" height="336" src="http://saghar.malakut.org/Gerdoo-our-baby.jpg" />
<div style="text-align: right;">برای اولین بار امروز دیدمش. روی مانیتوری که بالای دیوار زده بودند. از چند روز پیش استرس&zwnj;م هی بیشتر می&zwnj;شد، نکند همه&zwnj;ی این&zwnj;ها خیال باشد؟ نکند توی شکمم خالی باشد؟ هی دلم را خوش می&zwnj;کردم به سرگیجه&zwnj;ها و تهوع&zwnj;ها و غذا نخوردن&zwnj;ها که حتما چیزی هست که این طور حالم بد است.</div>
<div style="text-align: right;">دستگاه گوشت&zwnj;کوب شکل را که روی شکمم می&zwnj;گرداند هم استرس داشتم. چند ثانیه&zwnj;ای طول کشید تا پیدایش کرد. توی دلم می&zwnj;گفتم دیدی؟ الان می&zwnj;گوید که چیزی نیست و اشتباه کرده&zwnj;ای و چهار تست بارداری که داده&zwnj;ای جواب اشتباه نشان داده&zwnj;اند ... قلبم میان گلویم می&zwnj;زد که گفت این هم یک بچه و این قلبش. دنبال دست&zwnj;ها و پاهایش گشت و سر و شکمش. من خوب مانیتور را نمی&zwnj;دیدم اما برای داریوش واضح بود همه چیز. می&zwnj;دیدم که ناگهان تکان می&zwnj;خورد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">خانم ماما گفت سرفه کنم و بعد از سرفه&zwnj;ام گردو چرخید و پشتش را به ما کرد. کلمه ندارم برای توصیف حالم وقتی که می&zwnj;دیدم حرکت می&zwnj;کند...</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>امیدوار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://saghar.malakut.org/archives/2011/08/post_704.html" />
   <id>tag:saghar.malakut.org,2011://64.23090</id>
   
   <published>2011-08-09T06:40:45Z</published>
   <updated>2011-08-09T06:44:13Z</updated>
   
   <summary>این تنها امید مرگمه که من رو زنده نگه داشته....</summary>
   <author>
      <name>ساغر</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://saghar.malakut.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;">این تنها امید مرگمه که من رو زنده نگه داشته.</div>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>

