پسری در آغوش پدر
خيلی جالب بود؛ اين سوال دقيقا همونيه که من هميشه از داريوش و خودم و مخمل میپرسم:
«يعنی مخمل میدونه من چقدر عاشقشم؟»
و اين هم درست وضعيت هر صبح منه با اين تفاوت که من با پای گازگاز شده بايد از خواب بيدار بشم و البته اين آقا هميشه ظرف غذاشون پره و قطعا برای شکمش من رو بيدار نمیکنه!
باحال بود انار خانوم!
شما باشيد با يک بُز که خودش را گربه جا زده و هر روز ساعت 4 صبح بيدارتان می کند و اگر بيدار نشويد مسير اتاق خواب به نشيمن را با سرعت مافوق صوت و همراه با صدايی شبيه گريه ی نوزاد صد بار می دود چه کار می کنيد؟
من شرمندهام! اما اين بچه فيگورهای جديدش خيلی باحاله. گفتم شما هم يک کم ببينيد.

بالاخره اينترنت واقعی وصل شد! بدون برادبند زندگی ديگر سخت میگذرد اما آن طور که فکر میکردم ناممکن نمیشود.
مخمل روزها را بيشتر میخوابد يا در حال فرار کردن از دست من است که محکم در آغوشم میچلانمش! بيچاره صداهای وحشتناکی میدهد وقتی در حال فشار دادناش هستم.
يک کار جديد هم ياد گرفته. میرود زير پتوی روی تخت و خودش را پنهان میکند تا پيدايش نکنم. و بالاخره در مقابل پيشپيش کردن از خودش عکسالعمل نشان میدهد.
بالاخره خودم ابروهايم را برداشتم ... حالا خيلی هم از آينه بدم نمیآيد. شما چقدر سخت میگيريد!! بخوانيد و بگذريد ... دليل ندارد تمام چيزهايی که اينجا مینويسم راست باشند ... شايد اصلا چيز خاصی نباشد ... و شايد حتی بدتر از آن چيزی باشد که شما فکر میکنيد ... به هر حال ممنون که نگران میشويد ... ممنون که برايتان مهم است!
داريوش مخمل را برد ... دلم نيامد بروم ... خداحافظی در خانه آسانتر است تا جای ديگر ... خيال میکنم رفته پيش دامپزشکاش ... برمیگردد ...





