« ترنج | صفحه‌ی اصلی | زندانی ام »

May 4, 2012

اولین کالسکه سواری با من

ترنج و باباش
تا همین دیشب با ترنج بیرون از خانه نرفته بودم. البته به جز آن دفعه‌ای که به اورژانس بخش زایمان رفتم و دفعه‌ی بعدی که به خاطر عفونت سه روز در بیمارستان بستری شدم. که ماجرای آن بماند که با تب ۴۱ درجه و فشار ۷ روی ۴ با آمبولانس برده شدیم.
دیشب ما رای اولی‌ها رفتیم و برای انتخاب شهردار لندن رأی دادیم. بعد هم چند دقیقه‌ای توی کوچه‌های اطراف خانه راه رفتیم. 
پنجاه روز ... کم نیست‌آ ... پنجاه روز تمام یا در خانه بودم یا در بیمارستان. می‌ترسیدم و راستش را بخواهید هنوز هم می‌ترسم برای راه رفتن. جای بخیه‌ها هم هنوز درد می‌کنند بعد از آن عفونت شدید.
ترنج لحظه‌ی خروج از خانه را دوست ندارد. از اعماق جان اش جیغ می‌کشد ولی مدتی که می‌گذرد به خواب می‌رود. که این خب چه بیرون رفتنی است؟ همه‌اش در کالسکه خواب باشی؟
امروز هم که برای چک آپ ۶ هفتگی اش (البته ۷ هفتگی) به درمانگاه پشت خانه رفتیم اول تا می‌توانست جیغ کشید و بعد خوابش برد و دوباره در آسانسور بیدار شد و ادامه جیغ ...
در مطب ناچار شدیم ۱۰ دقیقه منتظر خانم بمانیم تا شیرشان را میل کرده اجازه دهند که دکتر معاینه‌‌ی شان کند. 
دوباره هم موقع بیرون آمدن شروع به جیغ زدن کرد اما بعد خوابش برد و رخصت پیدا کردیم چند دقیقه در پارک در هوای بهاری که کمی هم سرد بود راه برویم.
همان طور که در عکس مشاهده می‌فرمایید پدر و دختر حضور دارند و من به علت ژولی پولی بودگی از حضور در مقابل لنز هر دوربینی فراری ام.

مطالب مرتبط

نظرها

دوباره یوسف زیبای داستان ترنج
میان دخترکان قبیله غوغا کرد!؟
تو از کدام در ناگشوده می آیی
کجای کوچه تو را می شود تماشا کرد؟
سلام... خوشبحال لحظه هایی که مادری ات را تنفس می کنند
و خوشا ب حال تو که تجربه ای بی مانند را می نوشی به جان!
دو سه تا کوچولوی حالا بیست و چند ساله را اینگونه دیده ام که بیرون از محیط خانه؛ غوغا می کنند و بعد از خستگی می خوابند و بعد اگر هنوز بیرون باشند باز؛ همان آش و همان کاسه.
بچه ها بسیار هشیار و توانا هستند در مقابل تغییرات محیط... ممکن است رنگ کالسکه؛ بوی آن؛ تفاوت بوی پتوی داخل و خارج از خانه؛ تغییرات رنگ و بوی لباس های داخل و خارج؛ بوی محیط و... باعث درکی جدید و لذا موضع دفاعی گرفتن که همان گریه است را بشود.
یک کلک ساده؛ در خانه هم گاهی در کالسکه بخوابانیدش و یا آن را نزدیک او نگه بدارید تا به بو و شکلش خو کند... و پتویی که در خانه دارد را بیرون هم همراهش کنید و البته؛ موقع خواب؛ همان پتو را هم کنار و در آغوش خودتان بگذارید تا بوی تن شما هم؛ همیشه همراهش باشد!
آرام می شود... و دختری هشیار و یگانه... گویی در آغوشم؛ حسش می کنم آن همه زیبایی را.
پسر بچه ای بود بسیار بی تاب در کودکی... و هرچه به ماهها و روزهای سنش افزوده می شد؛ بی تاب تر و گریان تر... مشکل دفع ادرار داشت و چون بزرگ تر می شد و بیشتر می نوشید؛ مشکلش حادتر و فغانش به آسمان بیشتر... یک سُند کوچولو برای یک بار توسط دکترش؛ کار را تمام کرد!
فرزند داشتن... مادر و پدر شدن... و لحظه لحظه ها را پی کردن؛ حلوای تن تنانی خلقت است... تا نخوریغ ندانی!

پس اولین خروج سه نفریتون ببوده

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)