« آخرین شب پیش از آمدنت | صفحه‌ی اصلی | اولین کالسکه سواری با من »

March 26, 2012

ترنج

ترنج
ترنج دوازده روز است که آمده. داریم زندگی کردن با همدیگر را یاد می‌گیریم. زمان می‌برد، مثل هر رابطه‌ی دیگری. نیمه شب‌ها که از گرسنگی بیدار می‌شود و تن مرا جستجو می‌کند بیشتر عاشقش می‌شوم. صدای گریه‌اش انگار که موسیقی باشد ... شب‌های اول در بیمارستان اما سخت بود. بسیار سخت بود. گریه می‌کرد و سینه‌های خشک من هیچ چیز برای آرام کردنش نداشتند. 
فکر نکنم که هنوز مرا بشناسد. هر کس که در آغوشش می‌گیرد دهانش را به چپ و راست می‌چرخاند به دنبال پستانی پر شیر.  ولی من می‌شناسمش ... بوی موهای سیاهش را خوب می‌شناسم و دهان کوچکش را ...
ساعت ۸ صبح چهارشنبه ۲۴ اسفند قرار بود بیمارستان باشیم. دیرتر رسیدیم. شب قبل دیر خوابیده بودیم و حمام گرفتن و آماده شدنمان برای رفتن هم بیشتر از آنچه پیش‌بینی می‌کردیم زمان برد. ۸:۴۵ به بیمارستان رسیدیم و مرا به اتاقی بردند که با یک زوج دیگر باید منتظر نوبتمان می‌نشستیم. اتاقی بی پنجره و بی‌نور. اول قرار بود نوبت من ۳ ساعت بعد باشد و این سه ساعت به ۸ ساعت تبدیل شد. حتی تختی برای دراز کشیدن نبود. از ساعت ۱۰ شب گذشته هم نباید چیزی می‌خوردم و می‌نوشیدم. گرسنه و تشنه ساعت‌های انتظار می‌گذشت. پرستاری دو بار با دو لیوان آب آمد و گفت چون هنوز تا ساعت عمل‌ات بیشتر از دو ساعت مانده می‌توانی همین یک لیوان آب را بخوری. چند ساعتی که گذشت دیگر بی طاقت شده بودم. داریوش  رفت که اعتراض کند که لااقل جایی ببرندم که بتوانم چند دقیقه‌ای دراز بکشم که برای همین هم چند ساعتی منتظر ماندم.
یک بار مامایی آمد و گفت شاید عمل امروز انجام نشود و به تعویق بیافتد. اما نیم ساعتی که گذشت آمد و گفت حتما امروز انجام می‌شود. بعد از او متخصص بی‌هوشی آمد و سوال و جوابی کرد و رفت. فکر می‌کنم ساعت ۴ بود که بالاخره آمدند و گفتند می‌توانم به اتاقی بروم که تخت دارد. حدودا نیم ساعتی توانستم بخوابم. هر چند این میان چند پزشک و مامای دیگر هم آمدند و فرم‌هایی را من امضا کردم و درجه حرارت بدن و فشار خون ام را ااندازه گرفتند ولی همان چند دقیقه به پهلو خوابیدن انگار هدیه‌ای الهی بود. 
با پای خودم به اتاق عمل رفتم و روی تخت نشستم و بی‌حس کننده‌ها را به کمرم تزریق کردند و از کمر به پایین بی‌حس شدم. پرده ای بین من و پزشک‌ها کشیدند. بالاخره یکی یادش افتاد که داریوش را هم صدا کند و بیاورد روی صندلی کنار من بنشاندش. تنها چیزی که حس می‌کردم فشاری بود که به شکمم می‌آوردند و چند لحظه بعد صدای گریه ای که شیرین بود ... هیچ وقت فکر نمی‌کردم از شنیدن صدای گریه‌ی نوزادم گریه کنم ... ولی اشکم قطع نمی‌شد ... چند دقیقه بعد دخترم را آوردند و روی سینه‌ام گذاشتند ... سری با موهای مشکی و پیشانی ای پر مو و چشمهایی که نیمه باز بودند ... داریوش قبل از من ترنج را از آن سوی پرده دیده بود و گفت چقدر مو دارد این دختر ... ولی زود دوباره کودکم را بردند تا  زخم‌های مرا به هم آرند و دوخت و دوز شکمم را تمام کنند.
چهل هفته انتظار در ساعت ۵ و ۵ دقیقه‌ی عصر ۲۴ اسفند تمام شد. حالا ترنج در سبدش چند قدم آن‌سوتر خوابیده و من هنوز مادر شدن را باور نکرده ام. همه‌ی زندگی  آدمی‌زاد در ناباوری می‌گذرد.

مطالب مرتبط

نظرها

مبارکه... ایشالله که همیشه از بخت خرسند باشید و از روزگار هم

همه‌ی زندگی آدمی‌زاد در ناباوری می‌گذرد.

به به به
مبارکا باشد خواهر!
آقا ما همیشه این گربه رو که می دیدیم تو دست و بال شما و حضرت داریوش، می گفتیم این دوتا فقط یه بچه کم دارن!!!
چه اسمی هم انتخاب کردین.ترنج.واقعن زیباست.یاد این شعر خواجوی کرمانی افتادم: گفتا من آن ترنجم، کندر جهان نگنجم، گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی...
ولی خب، دختر داری به نظرم خیلی سخت تر از پسر داریه. کلی کوچه پس کوچه داره بزرگ کردنش. مثل محله های پشت مسجد شیخ لطف الله اصفهانه. پیچ در پیچ. آدم حواسش نباشه گم میشه.
بازم تبریک.
بازم عرض ارادت.

salam,
man khanandeye kheyli kheyli ghadimi shoma hastam,
mobarak bashe in dokhtare ziba
az dihab ta hala chand bar oomadam axesho didam o raftam,,zibast,,ziba,manam 2 ta dokhtar daram,

مبارکهههه بانوجان.

مبارکت باشه الهه :):*

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)