« یک اسفند دیگر | صفحه‌ی اصلی | پست »

March 9, 2012

به پیشواز زایمان در غربت

روزهای آخر بارداری است. تنم خسته است و روحم خسته‌تر. بعد از حمله به سفارت بریتانیا در تهران و بسته شدن سفارت همه‌ی امیدهایم برای آمدن مامان بر باد رفت و من ماندم و داریوش و کوه اضطراب. همیشه فکر می‌کردم مامان در بارداری و زایمان ام اینجا پیش من خواهد بود اما حالا همه چیز از اختیار من و او بیرون است. می‌دانم او هم این روزها و شب‌ها بسیار اشک ریخته است. اولین بار است که مادر بزرگ می‌شود و می‌دانم آرزوی این را داشته که کودک مرا همان روز اول در آغوش بگیرد.
اهل ناله و نفرین نبوده‌ام ولی همه‌ی این ماه‌ها آرزو کرده ام که آنچه بر من و دیگرانی مثل من رفته است بر سر همان‌ها که باعث اش بودند برود.
به بابا هم که فکر می‌کنم غم خفه ام می‌کند ... می‌دانم چقدر بچه‌ها را دوست دارد و حتما برای گردوی من آرزوها داشته ... الهام و علی‌رضا هم ...
حالا هی اشک بریزم ... فایده‌ای که ندارد ...

مطالب مرتبط

نظرها

دعامی کنمت بانوجان...

الهه جان ایشالله به خوبی می گذره. من یکی از دوستام تو فرانسه هم بچه اول و دومش رو بدون حضور مامانش دنیا اورد و بزرگ کرد. فقط شوهرش بود که اون هم تجربه خاصی نداشت. اینجاها که انواع و اقسام امکانات برای آسون کردن کار مادران جوان هست. خوشحال باش که دردونه داره می آد :)

به دلجویی و دلداری در آمد یار پنهاک
شب آمد چون مه تابان؛ شه خونخوار پنهانک
دهان بر می نهاد او دست (یعنی دم مزن خامش)
و می فرمود چشم او؛ درآ در کار پنهانک
سلام ساغر لبالب پر ز می ِ دلجویی
این سخنها همه از توست که بی پروا می گویی!!!؟

برادر بزرگتری دارم که شغلش رانندگی بود و به طبع اشتغالات این صنف؛ کمتر در خانه و بیشتر در راه!
با سنی کمتر از هفده سال؛ من، ناخواسته و البته یا اشتیاق شدم بابای کوچک خانه ای با چهار بچه... جنگ بود و ما در حاشیه ی شهر زندگی می کردیم و لذا از نان و شیر و گوشت گرفته تا کپسول گاز و دوا و درمان؛ همه دور از دست رس و تهیه اش بر عهده ی من!
...زن داداش باردار بود و پا به ماه(14 اسفند 59)
...شبهای شهر اهواز در خاموشی مطلق...
و موشک باران...
تنها بیمارستان غیر جنگی شهر...
و زایویی در تاریکی محض ...
و من!
درست یادم نیست چند موشک آن شبها به اهواز خورد ولی همه می گفتند که این بچه اگر هم بماند؛ شیرمادرش خشک خواهد شدو...
محمد تقی امروز 31 ساله است و پسری دارد سه ساله
...من نزدیک به هفت کودک دیگر را با شرایطی مشابه از خواهر و دختر خاله و زن داداش ها و... ساقدوش تولد بوده ام و خودم سه فرزند دارم(همسرم را برای بچه ی اول با موتور سیکلت تا بیمارستان رساندم و وضع حمل کرد!!!!!)
روزگار کار خودش را می کند و خواهد کرد...
تو چرا آنجایی!؟
و چرا پس از سال ها؛ اکنون کودکی را در خویش پرورانده ای!؟
و ایران... و سفارت... و تاریخ... و زمین... و زمان!؟
چقدر ساغر رها شده ی ما؛ مأل اندیش و عاقبت نگر و اهل محاسبه شده است!؟
پشت در اتاق زایمان ِ فرزند اولمان که تولدش؛ به مشکلی حاد برخورده بود؛ بر روی تکه کاغذی کج و معوج بیتی نوشتم و به دست پرستاری در حال تردد دادم تا به همسرم برساند... می گفت تا خواندمش؛ آرام شدم و... بچه آمد!
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
ساقیا در گردش "ساغر" تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش..
و تو اکنون؛ سر سلسله ی تسلسلی!
و چرخ خواهد چرخید!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)