« بهشت بود آن که من دیدم | صفحه‌ی اصلی | یک اسفند دیگر »

February 22, 2012

بی‌تابی

دست می‌کشم به شکمم، اشک می‌ریزم، باهاش حرف می‌زنم ... کلمه‌ها از گلوم بیرون نمیان. امیدوارم بشنودشون ... مشت می‌زنه به شکمم ... نفسم بند می‌ره برای بغل کردنش ... بو کردنش

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)