« جانان من آفتاب فرداست | صفحه‌ی اصلی | بهشت بود آن که من دیدم »

December 26, 2011

داستان ارگ برای تو که در راهی

کودک ام زندگی همیشه مهربان نیست. گاهی بی‌رحم می‌شود. آن روزها هیچ خبری از تو نبود. یک شب زمستانی زمین لرزید و جان چهل هزار نفر را بلعید. هر سال من با درد به یاد می‌آورم آن شب را و فریادی را که زمین کشید و صادق و خانواده‌ی کیمیا را، انگار که همین لحظه باشد. 
زندگی همین است. گاهی شادمانه در کوچه‌های ارگ اش می‌دوی و گاهی بر ویرانه‌اش ضجه می‌زنی. هیچ چیزش همیشگی نیست. 

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)