- لباست رو در بیار
مانتوم رو درآوردم.
-شلوارت رو هم
بدون اینکه بند کفشم رو باز کنم کتونیهام رو از پام کشیدم بیرون و ...
-باقی لباسهات
+یعنی لباس زیرم رو؟؟
-یالا دربیار
نفسم سخت بالا میاومد. نمیتونستم بازش کنم ... خیس عرق درش آورم.
- مگه نگفتم همه رو در بیار؟
+........
- در بیاااااار
داد زد ...
دیگه چیزی تنم نبود.
- رو به من وایسا. حالا بیست بار بشین و پاشو. روو به من
نمیفهمیدم چطوری حرکت میکنم. دلم میخواست بمیرم ... فقط دلم میخواست بمیرم. کاش همون ۲۵ خرداد میدون آزادی مرده بودم. کاش سی ام زیر دست و پای مردم وحشت زده و پوتینهای گارد مرده بودم.

نظرها
شرمنده ایم ساغر عزیز...
شرمنده...
شرمنده ایم که در سرزمینی به نام اسلام،دخترانمان را عریان می کنند...
ما شرمنده ایم...
بارون خانوم | June 26, 2010 8:34 AM
واقعا درد آور بود . مطمئن باشيد به زودي اين حكومت فاشيست هم به سرنوشت بقيه حكومتهاي مثل خودش دچار ميشه . اي كاش همه مثل ساغر شجاعت داشتيم اي كاش .
حسين | June 21, 2010 4:58 AM
ساغر جان این روزهای تلخ هم تموم میشه. ممنون که نوشتی واقعیت تلخی رو که تجربه کردی. مطمئنم این نوشتنها راحتتر میکنه ماجرا رو برای دیگرانی که تجربه های سختی داشته اند.
آزاده | June 11, 2010 7:16 PM
منم مثل بقیه متحیرم .....
مرتضی پاکدل | June 11, 2010 2:03 PM
امیدوارم در حرفها سانسور نکنی
پنهان نکنی
دروغ نبندی
همه حرفهایی رو که نمی تونی بگی.. بگو.
انی کاظمی | June 11, 2010 9:21 AM
خداي من..
خيلي قوي اي كه نوشتيشون.
فورتونا | June 10, 2010 8:09 PM
دوست عزیز ندیده و ناشناخته. من هم این این تجربه را دارم. تابستان که بیاید یکسال میگذرد از آن روز که عرق کرده و شرمگین و ناباورانه به زندان بان التماس کردم و اون گفت زود باش ببینم یالله در بیار. بعد در راهروی زندان برهنه شدم.با تمام اینها, سرسوزنی پشیمان نیستم از آنچه کردم. و پای آنچه آنها با من کردند هم ایستاده ام, هنوز. من آدمی عادی بودم. زندان عوض اینکه منفعلم کند فعالترم کرد. بگیرید مارا, قوی تر می شویم. دوباره می آئیم.
دختری از ایران | June 10, 2010 3:12 PM
آسمونشم بگیرین این پرنده مردنی نیست...
احمدرضا توسلی | June 9, 2010 6:16 PM
خدای من.....
واقعا نمی دونم چی بگم.....
ما هم گناهکاریم ....
حسین جعفریان | June 9, 2010 2:42 PM
آنها كه ستم كردند به زودى مىدانند كه بازگشتشان به كجاست. (شعرا 227)
دوست | June 9, 2010 12:01 PM
سخت است نوشتن از این ها ولی باید نوشت ... ظفر از پی صبر است ... حسرت می خورم به روزهایی که گول مقدس بودنشان را خورده بودم و خوشحالم که آن روزها وقتی زنده بودم تمام شد
MoHaMmAd | June 9, 2010 6:53 AM
کدامشان بود ساغر جان؟ آن که هیکل گنده ای داشت یا آن که جوان بود و قیافه ای شبیه موش داشت؟ یا پیرهایشان بودند؟ یا آن جوانک خیلی لاغر؟ از آن 6 زندانبان، کدامشان این کار را با تو کرد؟
bibi | June 8, 2010 11:20 PM
الههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه :(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
شادی | June 8, 2010 10:05 PM
کاش من هم زنده نباشم که این قضایا رو بشنوم. خوش به حالت که از مهلکه حداقل از نظر جغرافیایی دوری و بی تفاوتی هموطنان گل و بلبل و دنباله ی کار خویش گرفتن شون رو نمیبینی.بد دردیه باورکن!
فلورا | June 8, 2010 7:17 PM
واییییییییییییی چه دردی. آدم آتیش می گیره. همین بعد از خرداد بوده یا جریان مال سالهای قبله؟؟ آخه بعضی ها فکر می کنن این چیزاهمین یک ساله پدید اومده ولی قبل از این هم مثل اینکه تو زندانها همین خبر ها بوده. چه نسلی بود این نسل. ببین اگر کاری که می گه نکنی چی میشه؟ ببخشید از این سوال های درد اور. در ضمن خوندن وبلاگتون رو دوست دارم از خوانندگان ناشناسی هستم که کامنت نمی ذارن ولی اینبار طاقت نیاوردم باید می پرسیدم.
هموطن | June 8, 2010 11:45 AM
اینی که نوشتید یک واقعیت هست که براتون اتفاق افتاده یا به صورت ادبی یک مطلب تمثیلی نوشتید؟ میشه لطفا جواب بدید به این سوال؟ خیلی اذیت کننده هست این تصویر.
-----
واقعیت بود
هموطن | June 8, 2010 10:58 AM
بغض در گلویم بالا و پائین می رود.
چه سخت لحظه ها برایت گذشت.
همدردیم را بپذیر...
تلخک | June 8, 2010 10:32 AM
ساغر عزیزم, این جنایت ها بی جواب نمی ماند و مطمئن هستم که روزی میهنمان به دست شما جوانان عزیز از شر آنها رها خواهد شد.
راستش از خواندن متنت خیلی ناراحت و عصبانی شدم و نمی دانم که آنها چطور می خواهند از خشم انتقام مردم حان سالم به در ببرند.
rs232 | June 7, 2010 11:30 PM