« May 2010 | صفحه‌ی اصلی | July 2010 »

بايگانی: June 2010

June 20, 2010

فرشته درآید و این حرف‌ها

mirhossein1.jpg
عکس از خودم. روزهای تبلیغات انتخابات ۸۸. خیابان ولی‌عصر بین چهارراه و میدان ولی‌عصر.

هم‌رزم

من به سی ام خرداد بیش از هر روز دیگری در تمام زندگی‌ام تا این لحظه افتخار می‌کنم. تمام ما که سال ۸۸ در چنین روزی صبح به قصد میدان انقلاب و خیابان آزادی و میدان آزادی از خانه بیرون زدیم می‌دانستیم که شاید دیگر بازگشتی در کار نباشد.
یادم می‌آید که از صبحش تهوع داشتم. از نماز جمعه‌ی دیروزش بود یا چیز دیگر نمی‌دانم ولی تهوع داشتم و پاهایم می‌لرزید. دلیل رفتنمان را هم که همه می‌دانیم. ما همیشه یک دلیل بیشتر هم داشتیم. باید رفت که «مردم تنها نمانند». رفتیم و تنها نماندند. 
اولین روز بود که ناجوانمردانه زدند. من زیر دست و پای مردم وحشت‌زده مانده بودم. صدایش که نامم را فریاد می‌زد و التماس می‌کرد که بگذارند از زمین بلندم کند را همین لحظه هم می‌توانم بشنوم.
وقتی بلند شدم دیگر دیر بود و گاردی‌ها رسیده بودند. 
شانه‌ای که زیر ضربه‌های باتوم ماند تا من مهلت فرار داشته باشم و بعد من که برگشتم که باز از تنها سلاحم که فریادم بود استفاده کنم و ضربه‌های پوتین هیولاهای سیاه‌پوش که بر سینه‌ام فرود آمد.
این‌ها را می‌نویسم که یادم نرود، یادمان نرود.

June 15, 2010

اولین روز

از امروز بود که من صبح به صبح وسط اشک شال و مانتویم را اتو می‌کردم. بعد غسل شهادت و بعد از خانه بیرون می‌زدم. 
امروز اولین تجربه‌ی گاز اشک آور خوردن‌م بود. اولین تجربه‌ی دویدن زیر باران سنگ و اشک آور.

June 12, 2010

من به تو رای دادم

My%20Vote.jpeg

June 11, 2010

آخرین ساعات آزادی

آژانس می‌رسد. یک پراید سفید. پسر یک نفس تا هفت تیر حرف می‌زند. اصرار دارد که مرا می‌شناسد. شاید با خواهرم اشتباه گرفته است. مجوز طرح ندارد.
از كوچه پس كوچه ها به هفت تير مى‌رسيم. آفتاب سوزان مى‌تابد. هنوز نرسيده است. در سايه‌ى ايستگاه اتوبوسى پناه مى‌گيرم. زنگ مى‌زنم.
می‌گوید آن طرف خیابان نزدیک پل عابر است. قطع که می‌کنم بالای پل می‌بینمش. چند لحظه منتظر می‌مانم. از کنار من و ایستگاه می‌گذرد و نمی‌بیندم.
مکث می‌کنم و بعد دنبالش می‌روم. سر می‌چرخاند تا پیدایم کند. برمی‌گردد. می‌بیندم. دو مجله در دست دارد، یکی فیلم و آن یکی را هم یادم نیست.
به سمت متروی هفت تیر می‌رویم. بلیط می‌خرد. سوار می‌شویم. یک جا برای نشستن هست. نمی‌نشینم. می‌ایستیم.
عکس‌های شهاب حسینی را نشانم می‌دهد. قربان صدقه‌ی عکس‌ها می‌روم. با هم می‌خندیم. متروی تهران را با لندن مقایسه می‌کنم. چقدر اینجا خنک‌تر است.
باید خط را عوض کنیم. دنبالش می‌روم. بالاخره به امام حسین می‌رسیم. آفتاب داغ‌تر می‌تابد. تشنه‌ام. می‌رود آب بخرد.
از مغازه با بوی طالبی‌هایی که روی پیشخوان چیده شده بیرون می‌زنم. موبایلم زنگ می‌زند.
بهناز است. می‌پرسد کجایی؟ نمی‌گویم. می‌گویم همان حوالی و با بچه‌ها. خیالش راحت میشود که تنها نیستم و می‌گوید کارش که تمام شود خودش را می‌رساند.
در این میانه او هم به دوستانمان زنگ زده و زیر پل چوبی قرار گذاشته. بچه‌ها را می‌بینیم و با هم به سمت بهارستان می‌رویم.
تک و توک دختر پسرهایی را می‌بینیم که به سمت جنوب می‌روند. ایستگاه دروازه شمیران را هم رد می‌کنیم.
هرچه پایین‌تر می‌رویم تراکم جمعیت بیشتر می‌شود اما قابل مقایسه با روزهای پیش نیست.
به شوخی می‌گویم چون نه از گارد ویژه خبری هست و نه از لباس شخصی ها و بسیج، احتمالا در اطراف مجلس تیربار گذاشته اند که امروز تیربارانمان کنند.
می‌خندیم. صبح از بچه‌ها حلالیت خواسته بودم. آخرین توییت‌ام این بود: نور بالا می‌زنم.
به او هم گفته بودم که امروز می‌ترسم. ولی باید می‌رفتیم.
جمعیت بیشتر می‌شود. نزدیک مجلس نیروهای سپاه دیده می‌شوند و مردمی که آرام به سمت متروی بهارستان می‌روند. چند گروه زن و مرد روی چمن‌ها نشسته اند.
همه چیز آرام است. کنار ورودی جنوبی مترو تجمع زن‌ها بیشتر است. همان جا می‌ایستیم. دوستش به ما می‌پیوندد. پنج نفری ایستاده‌ایم.
پسرها سیگار می‌کشند و من کمی خودم را دور می‌کنم از دود سیگار. دو دوستمان کار دارند و  خداحافظی می‌کنند. من و او و دوستش می‌مانیم.
نیروی انتظامی سر می‌رسد. و آرام می‌خواهد که برویم. جمعیت پراکنده می‌شوند. گروهی می‌مانند و ما از خیابان پشت ایستگاه به سمت بالا می‌رویم.
به تعداد نیروهای سپاه وبسیج اضافه میشود. ماشین‌های گاردویژه در خیابان کنار مجلس دیده میشوند. آن بالاتر دور میزنیم ودوباره به سمت مجلس میرویم.
نزدیک مترو که می‌رسیم ناگهان گارد ویژه حمله می‌کند و با فریاد و ناسزا سعی در بازگرداندن جمعیت دارد. باز من در صف آخر می‌مانم.
می‌گویم دارم می‌روم اما یکی با کلاهش به کمر من می‌کوبد. نگاه می‌کنم یک گاردی دیگر هم کلاهش را پشت کمر او فشار می‌دهد.
باز می‌گویم دارم می‌روم که درد در پشتم می‌پیچد. پای گاردی هنوز در هواست که برمی‌گردم و ناسزا می‌دهم به خاطر لگدی که خورده‌ام.
پلیسی که پشت سرم است معذرت می‌خواهد. برای اولین بار است که عذرخواهی می‌شنوم.
پلیس سعی می‌کند گاردی را عقب نگه دارد تا من بتوانم بروم اما دست بردار نیست. سرعتمان را بیشتر می‌کنیم و دور می‌شویم.
راه رفتن برایم سخت است. درد دارم. از خیابان کنار مجلس می‌خواهیم کمی از منطقه دور شویم و دوباره برگردیم که نیروهای گارد مثل مور و ملخ از خیابان‌های اطراف پیاده یا سواره می‌رسند. به یکی از کوچه‌ها پناه می‌بریم.
به بهناز زنگ می‌زنم و می‌گویم که اوضاع خیلی خوب نیست و نیاید. مامان زنگ می‌زند که برگرد. می‌گویم احتمالا می‌رویم کافه‌ و شب برمی‌گردم.
دوباره نزدیک مجلس هستیم. جمعیت بیشتر شده و درگیری‌ها هم. چند ده متری پایین می‌رویم و بعد دوباره برمی‌گردیم. نمی‌خواهیم از منطقه دور شویم و من خیلی هم تمایل ندارم که دوباره ضربه‌های دست و پا و کلاه و باتوم سیاه‌پوشان را بچشم. این بالا و پایین رفتن چند بار تکرار می‌شود. آخر کنار خیابان میان مردمی که مثل ما حاضر به رفتن نیستند می‌ایستیم و در حال حرف زدنیم. 

....
دوست ندارم از لحظه‌ی بازداشت بنویسم. کابوس تمام شب‌های من همان لحظه است. اگر نوشته‌ی دیگری در کار باشد از لحظه‌ی نوشتن نامم در لیست کلانتری به بعد است.
ناتوانی‌ام در آن لحظه تا آخر عمر آزارم خواهد داد. هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید. شاید می‌شد ماجرا جور دیگری باشد. شاید می‌توانستم کار دیگری بکنم. کمی فریاد شاید کارگر می‌شد.

آسوده‌ام

کام تلخ‌م با هیچ چیز شیرین نمی‌شود، حتی با لب‌های تو.

June 10, 2010

سحرگاه اول

-پات چی شده؟ چرا انقدر کبوده؟
+خوردم زمین
-با هیچ کس حرف نمی‌زنی. هرکی ازت سوال کرد می‌گی گفتن چیزی نگم. سوتینت رو بذار توی کیف، شلوارت رو بپوش. چرا تی‌شرت نداری؟
- چی کارش کنیم؟ از لباس متهم‌ها بدم بپوشه؟
+مانتوم رو می‌پوشم. گفتن فردا صبح میان می‌برندم.
هر دو به من پوزخند می‌زنند.
-بپوش مانتوت رو
از دو در رد می‌شویم. 
-ببرش بند یک

بند یک، سلول کوچکی است. کمتر از دو متر در دو متر. یادم نمی‌آید چهار یا پنج نفر روی زمین خوابیده‌اند. خودم را بین دو نفر جا می‌کنم. بوی عرق دارد خفه‌ام می‌کند.
فكر مى‌كنم چند ساعتى گذشته باشد كه با صداى يا موسى بن جعفر زنى كه از سلولى ديگر مى‌آيد از جا مى‌پرم. زن يك نفس تمامى ائمه را به نام می‌خواند.
زن‌ها به ميله‌ها مى‌كوبند. يكى از همان دو زن زندان‌بان بعد از ده دقيقه فرياد زن‌ها خواب آلود مى‌آيد و در را باز مى‌كند و در راهرو فرياد مى‌زند.
-چه مرگتونه؟ 
صداى دخترى مى‌آيد: جناب سروان درو باز كن بريم توالت. 
زن: بيخود كردين! قبل از خاموشى بايد بريد. بتمرگيد تا اذان بشه.
باز صداى همان دختر: هواكش رو بزن تو رو خدا. مرديم از گرما. 
زن: نمى‌زنم تا بفهميد نصف شب نبايد اينجا كولى‌گرى راه بندازيد. در را مى‌بندد.
عرق همه تنم را خيس كرده. بوى تند تن زن‌ها وقتى در خواب تكان مى‌خورند حالم را به هم مى‌زند. زير لب يا الله مى‌گويم تا شايد آرام شوم. نمى‌شوم.
صداى بلندى مى‌آيد و باز وحشت زده مى‌نشينم. زندانبان اولى آمده براى نماز صبح بيدارشان كند. به ميله‌ها مى‌كوبد و فرياد مى‌كشد تا بلند شوند.
همه زن‌های توی سلول که بیرون می‌روند یکی‌شان سراغ من می‌آید.
- این پتو رو بردار. برو اون گوشه بخواب. با هیچ کدوم حرف نزن وقتی برگشتن
پتوى لوله شده را زير سرم مى‌گذارم، بوى بدى می‌دهد. مى‌خواهم عق بزنم. زن‌ها برمی‌گردند. انگار سحرى هم خورده اند. يكى يكى با چادرى كه هر چند لحظه به صورتم مى‌خورد نماز می‌خوانند.
طولانی‌ترین شب زندگی من است.‌ ضربه‌ی آخری که خوردم کار خودش را کرده. درد کمر و پا تازه یادم می‌آید.

از خودم عصبانی‌ام. شاید باید سر و صدا می‌کردم. شاید باید داد می‌کشیدم و نمی‌گذاشتم ببرندشان. التماس کافی نبود. باید از مردم کمک می‌خواستم. نمی‌دانم آن یکی را کجا برده‌اند. اما کمی آرامم که یکی‌شان همین‌جا چند ساختمان آن طرف‌تر است. 
هی آن لحظه‌ی آخر که گفتند همه‌شان روی زمین بنشینند و دست‌هایشان را روی سرشان بگیرند یادم می‌آید و نفسم سنگین می‌شود.

June 8, 2010

اگر هم بمیرم

یه چیزایی هست که دوست ندارم بنویسمشون. ولی شاید نوشتم. باز باید با خودم کنار بیام. نمی‌خوام شعار بدم. نمی‌خوام فرو کنم توی چشم کسی. اتفاقاتی بوده که اون روزها افتاده و همه واقعی. الان انگار خواب بوده. خودم هم وقتی بهشون فکر می‌کنم باور نمی‌کنم.
به آدما هم حق می‌دم که هر برداشتی دوست داشتن بکنند. چه اون‌هایی که تجربه‌ی مشابه داشتن و چه اون‌هایی که شاهد چنین اتفاقاتی نبودن.
یحتمل می‌نویسمشون.

June 7, 2010

شب اول

- لباست رو در بیار
مانتوم رو درآوردم.
-شلوارت رو هم
بدون اینکه بند کفشم رو باز کنم کتونی‌هام رو از پام کشیدم بیرون و ...
-باقی لباسهات
+یعنی لباس زیرم رو؟؟
-یالا دربیار
نفسم سخت بالا می‌اومد. نمی‌تونستم بازش کنم ... خیس عرق درش آورم.
- مگه نگفتم همه رو در بیار؟
+........
- در بیاااااار
داد زد ... 
دیگه چیزی تنم نبود. 
- رو به من وایسا. حالا بیست بار بشین و پاشو. روو به من
نمی‌فهمیدم چطوری حرکت می‌کنم. دلم می‌خواست بمیرم ... فقط دلم می‌خواست بمیرم. کاش همون ۲۵ خرداد میدون آزادی مرده بودم. کاش سی ام زیر دست و پای مردم وحشت زده و پوتین‌های گارد مرده بودم.

June 6, 2010

فاصله‌ی ایمنی را رعایت کنید

ایران خون‌م اومده پایین باز.

June 1, 2010

در بهترین حالت: دوزیست

این نوشته‌ی داریوش را دوباره می‌خوانم:
زيستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زيادی از آدم‌ها را دوزيست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نيست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری کردن هم در اين‌جا شايد تندروی باشد. عده‌ی قليلی هستند که يا سرِ نترس دارند و با جسارت همان‌گونه که هستند، خود را نشان می‌دهند بی پروای ملامت و شماتت ديگران و بدون اين‌که بهراسند از قضاوت‌ِ همگنان و هم‌رديفان. اما قاعده در چنان نظام‌هایی اين است که انسان‌ها دوزيست می‌شوند. بايد ميان دوزيست شدنِ انسان‌ها و رياکاری فرق گذاشت. رياکاری رذیلت است. رياکاری رذيلتی است آگاهانه به قصد کسب بعضی از منافع که در آن هيچ ملاحظه‌ی اخلاقی دخيل نيست. البته دوزيست بودن پهلو به پهلوی رياکاری می‌زند. تميزِ رياکاری از دوزيست بودن سخت است. کسی که دوزيست است، برای ادامه‌ی حيات اين شيوه را اختيار می‌کند. به قول دوستی، جايی که تمام زندگی آدم روی ماسه بنا شده باشد، هميشه سعی می‌کند به وضعيت موجود راضی باشد و کاری نکند که همين زمين ماسه‌ای ناگهان زير پای‌اش برُمبد. اين کار به جايی می‌رسد که تن می‌دهد به ستايش ناخودآگاه و توجيه تمام رفتارهای نظام استبدادی. چون می‌خواهد به همین زيربنای ماسه‌ای راضی باشد. همين حداقل را از دست ندهد. و اين همان رمز حکومت استبدادی است و شيوه‌ی فرعونی: استخفاف قوم!
تقيه، همان سنتِ مرسوم و تاریخی شيعيان، البته چيزی بوده است شبيه همین دوزيستی. يعنی شيعيان نام «تقيه» را رياکاری نمی‌گذاشته‌اند. رياکاری، رذيلتی اخلاقی است که با دروغ سرشته شده است. اما تقيه ابزار و مکانيزمی دفاعی است برای ادامه‌ی حيات. به اين‌ها البته می‌شود پارانويا را هم افزود. شايد هم پارانويا ترکيبی باشد از همه‌ی اين‌ها. همان «شرابِ خانگیِ ترسِ‌ محتسب‌خورده»ی حافظ است.
جايی که آزادی حاکم باشد و مردم بتوانند هر آن‌چه می‌خواهند باشد، دوزيستی ديگر معنا ندارد. ديگر آن‌جا نه تقيه معنا دارد، نه دوزيستی. رياکاری هم به طريق اولی از موضوعيت می‌افتد. يعنی اين‌ها قاعدتاً بلاموضوع می‌شوند نه اين‌که در هر جامعه‌ای که از بند استبداد رها شده باشد،‌ اين‌ها وجود نخواهد داشت. استبداد هم فقط استبداد سياسی نيست. دوزيستی يک نفر ایرانی با دوزيستی يک نفر انگليسی يا آمريکايی شايد فرق داشته باشد. 
اين ماجرا البته وجه روان‌شناختی هم دارد. آدم می‌شود اين سؤال‌ها را از خودش بپرسد که آيا ريا می‌‌کند؟ آيا تقيه می‌کند؟ آيا دوزيست است؟ اين‌ها سؤال‌های سختی است. کم‌اند آدم‌هايی که بتوانند به صراحت و صداقت به اين سؤال‌ها پاسخ دهند. آدم هم که مهارتی عجيب دارد در فريب دادنِ نفس‌اش. هميشه دوست دارد خودش و ديگران، خودش را خوب ببينند و خوب بدانند. این ميل درونی همه‌ی ماست. خوش نداريم کسی ما را مذمت و ملامت کند. خوش نداريم کسی در ما رذيلتی سراغ بگيرد. خوش نداريم کسی چيزهایی را که ما خودمان، در دیگران، ملامت شدنی می‌دانيم در وجودِ خودمان نشان‌مان بدهد. اين همان مغاکِ تاريکی است که نفسِ آدمی در آن قرار دارد. اژدهايی که سر در تاريکی دارد و ناگهان با شدت هجوم می‌آورد و آدم را خاکستر می‌کند. همين فريب‌های ساده. همين بازی‌بازی‌های نفس. 
اما با تقريب خوبی می‌شود گفت که اگر ميزان قابل توجهی از آزادی فردی و اجتماعی، در کل مجموعه‌ی زيست‌بوم فرهنگی و اجتماعی (و خانوادگی) فرد وجود داشته باشد، آدم از اين زيستِ دوگانه و ریاکاری وجودی بيشتر فاصله می‌گيرد. اين زيستِ دوگانه مطلقاً ريشه‌کن نمی‌شود. هميشه نشانی از آن هست. در همه. هيچ کس معصوم و پاکِ مطلق نيست. ماها همه زمين‌خورده‌ی اين ضعف‌هاييم. ما انسان‌ايم.