« خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم | صفحه‌ی اصلی | B&W »

May 17, 2010

انتخابات

بلد نیستم انتخاب کنم. یاد نگرفته‌ام. حتی شاید به ارث برده باشمش. حسودی می‌کنم به آن‌ها که زود تصمیم می‌گیرند حتی برای خرید یک شال، یک بسته پنیر یا یک شانه تخم‌ مرغ.
می‌شود ساعت‌ها نشسته باشم و به دو حرف چشم دوخته باشم و نتوانم یکی از میانشان را انتخاب کنم. خدا به داد برسد اگر دامنه‌ی گزینه‌ها بیشتر از دو تا باشد. 
یک وقت‌هایی از ترس گیر کردن در انتخاب، چشم‌هایم را می‌بندم و یک راه را می‌روم، یکی را برمی‌دارم، یکی را می‌گذارم. یک وقت‌هایی اشک می‌ریزم از درد.
دارم سعی می‌کنم تغییر کنم. دستم را با اعتماد به سوی انار ردیف بالایی ببرم و بردارم و در سبد بگذارم. سخت است ولی باید بشود. برای منی که تصمیم‌های ۱۸ سالگی‌ام را حالا باید بگیرم به خدا سخت است اما چاره‌ای نیست.
دلم نمی‌خواهد هی بروم و برگردم. لااقل ناچار نباشم تمام خیابان را برگردم. دو کوچه پایین‌تر کافی باشد.

مطالب مرتبط

نظرها

شاید بد نباشه به جای انتخاب کردن اجازه بدید تا انتخاب بشید....

دلیل ترس از انتخاب جی می تواند باشد؟ ترس از عدم موفقیت؟ یا ترس از حق؟ یا....
نمی دانم، اما خوب می دانم دردش چقدر سنگین است!!!
خیلی زیبا می نویسید. آنچه در وجودتان هست به زیبایی بیان می کنید. موفق و موید باشید!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)