« January 2010 | صفحه‌ی اصلی | April 2010 »

بايگانی: March 2010

March 31, 2010

نیابی

با اعداد معاشقه می‌کنم ... در انتظار زوج شدن این فرد دارم جان می‌دهم.

با هق هق آوازم

جواب ای‌میل‌ تبریک سال نو را داده. خوب می‌شناسدم. ادبیات‌اش همان است که ۱۰ سال پیش بود. چند روز است که فکر می‌کنم اگر نبود آن سال‌ها چه بلایی سرم می‌آمد. کلا فرشته‌ی نجات زیاد داشته‌ام چون همیشه یا در حال پرت شدن بوده‌ام یا غرق شدن. یک سری شروع می‌کنند به گند زدن به زندگی‌ام ... با هم و هماهنگ ... وقتی دارم دیگر نفس‌های آخر را می‌کشم ناگهان یکی پیدا می‌شود به دو دست دعا نگه‌ام می‌دارد. حتما مقصر من هستم که این همه احتیاج به نجات دهنده دارم، در این شکی نیست ولی آدم‌ها هم زیادی نامرد شده‌اند. از آن همه دروغی که هم‌کلاسی چهارم دبستان‌ام به مدیر مدرسه و پدر و مادرم گفت و زندگی من کاملا از این رو به آن رو شد بگیر تا ... بی خیال ... این آخری‌ها حتی ارزش نوشتن هم ندارد.
حتی این روزها که مرده بودم همین که یک نفر بود که اینجا نگران و دل‌تنگ بود از درد مردن‌ام کم می‌کرد.  
نای نوشتن ندارم. شبی دو سه ساعت خواب و تمام روز دور خود چرخیدن حوصله‌ای نمی‌گذارد. فردا هم این سنبل‌ها را روانه‌ی اتاق زباله می‌کنم شاید راه نفس‌ام باز شد.

March 29, 2010

ساعت پنج

جلوی پنجره می‌روم. یک جور خاصی تاریک است همه‌ی خانه. برمی‌گردم ... مبل جا به جا شده. من جابه‌جای‌ش نکرده‌ام. دستم را روی کلید برق می‌گذارم. هرچه می‌کنم نمی‌توانم فشارش بدهم. صدا از گلوی‌ام بیرون نمی‌آید. می‌دانم اگر روشن بشود می‌توانم فریاد بزنم. روشن نمی‌شود ... دستم حرکت نمی‌کند. به گریه‌ی بی‌صدایی افتاده‌ام. حضور کسی را در خانه احساس می‌کنم ... 
خیس عرق با صدای مخمل از خواب می‌پرم.

March 28, 2010

بهار من هنوز نگذشته شاید

شب ها تمام چراغ‌های خانه روشن است که می‌خوابم. خواب که نه، زیر پتو پناه می‌گیرم تا بالاخره خواب بر توهم غلبه کند. دست خودم نیست. هیچ وقت شجاع نبوده‌ام. مخمل هم که شکر خدا بدتر از من با شنیدن کمترین صدایی در هزار توی خانه پنهان می‌شود.
بوی این سنبل‌ها دارد دیوانه‌ام می‌کند. نه از خوشی! نمی‌دانم چرا احساس خفگی می‌کنم. دلم هم نمی‌آید دور بریزمشان. نرگس‌ها را هم که از ترس مخمل در ارتفاعات خانه جاسازی کرده‌ام. می‌ترسم شب که مثلا خواب هستم سراغشان برود. جدیدا عدس‌های سبز شده‌ی سبزه‌ی هفت سین را دانه دانه بیرون می‌کشد و می‌خورد.
از این بالا پارک روبرو را می‌بینم که روز به روز سبزتر می‌شود اما حس و حال پایین رفتن نیست. 
ولی یادم نمی‌رود که بهار است ... ثانیه ثانیه‌اش را نفس می‌کشم.

March 27, 2010

هستم ... به خدا هستم


Saqi Rumi Song Shams Ensemble | Saqi Rumi Song Shams Ensemble

این که می‌خونه: ای جان و دل مستان ... توی هر حالی باشم اشک‌هام می‌ریزه پایین ... دلم می‌خواد جون بدم.

سین شین

تولد خسرو شکیبایی‌ه امروز ... دل تنگ‌ام.

March 26, 2010

عروس هزار داماد

اگه بنویسم‌ش ازش ازاله‌ی بکارت می‌شه. واسه کدوم حجله نگه داشتم‌ش نمی‌دونم!

March 25, 2010

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

چقدر هم تنها
نرگس نرگس است. چه نرگس شیراز باشد و چه نرگس لندن، ولی آن چیزی که به نرگس تشبیه اش می‌کنند این طرف‌ها پیدا نمی‌شود. خاک مناسب می‌خواهد و آفتابی که با عشق و سوزان بتابد.
چشم‌های تو اینجا به عمل نمی‌آیند. خیال همه تخت.

March 22, 2010

اگر دیوانگی کردم دل‌ام خواست

قرار بود این اولین نوشته‌ی من باشد بعد از خواب زمستانی‌ام:

مثل نوشته‌ی آخر تهران‌دخت باید بنویسم: من زنده‌ام هنوز ... اما ... این آخرین نوشته‌ی این وبلاگ نیست. 
بعد از هفتاد روز چنان هیجان نوشتن دارم که دست‌های خیس از عرق‌ام روی صفحه کلید لپ‌تاپ می‌لرزند. 
تمام دردها و تلخی‌های سال هشتاد و هشت به همان اردی‌بهشت و خردادش می‌ارزید. 
پشیمان نیستم، از هیچ تصمیمی. این خلاصه‌ی همه‌ی حس‌های یک سال من است. پشیمان نیستم. 
بریدن رشته‌ی بعضی رابطه‌ها سخت‌ترین و کشنده‌ترین بود اما انگار ناگهان طلسمی شکسته باشد ... انگار از خواب بیدار شده باشم ... در لحظه ... درست در لحظه ... همه چیز تمام شد. 
هیچ سالی ... حتی همان دو سال نفرینی ... این همه درد ناگهان به سرم آوار نشده بود. هیچ سالی دل‌شکسته‌تر از این نبودم. آن دل‌شکستگی جمعی که همه بعد از خرداد داشتیم را هم بگذارید به روی هزار و یک اتفاق بد دیگر که به من مجال ایستادن نمی‌دادند. 
تمام روزها را روز به روز گذراندم. هر شب به امید اینکه فردا تمام می‌شود این درد تازه. دردها روز به روز رفتند و دردهای تازه روز به روز آمدند. نمی‌دانم ... شاید این روز به روز زندگی کردن را در این سال یاد گرفتم. چاره‌ی دیگری نداشتم. نگاه کردن به آینده فقط ناامیدم می‌کرد. 
خود من شاه‌کار آفرینش در مثبت دیدن دنیا نیستم اما دلیلی هم ندارد دور و برم پر باشند از آدم‌هایی که مثل گوچای بنر با همه چیز مخالفت کنند و مثل گلان گالیور آیه‌ی یأس بخوانند. حالا این منفی دیدن می‌خواهد در زندگی عادی باشد یا در زندگی سیاسی. من حتی جنبش سبز را هم روز به روز زندگی کرده‌ام. نه به عرش رسیده ام و نه به فرش چسبیده‌ام! 
هر آدمی بالاخره یک جایی می‌ایستد. یک جایی می‌ایستد و نگاه می‌کند و تصمیم می‌گیرد که چه می‌خواهد. من ایستادم. همان لحظه که بیدار شدم ایستادم و نگاه کردم که برای همان روز چه می‌خواهم. هرچه که با من راه نمی‌آمد را دور ریختم. سخت بود. مثل معتادهای در ترک تا روزها به خودم می‌پیچیدم. حتی درد فیزیکی می‌کشیدم. ولی می‌دانستم که برای تمام شدن شکنجه‌ی هر روزه ام این درد چند روزه کمترین هزینه ای است که باید بدهم.
خیلی معنای زندگی عادی برایم روشن نیست. شاید این چند ماه عادی بود، شاید قبل از آن و شاید این روزها عادی باشد ... 
باید کمی عادی‌تر زندگی کنم. هرچند می‌دانم که خیلی موفق نخواهم بود ولی تلاشم را می‌کنم
اما ... هر چه که باشد همان‌طوری زندگی می‌کنم که خودم می‌خواهم نه آن چیزی که دیگران توقع دارند. مگر دیگران چقدر خودشان را برای من تغییر دادند؟

پ.ن ۱ متن منسجمی نیست. چیزهایی که به ذهن‌ام رسیدند را نوشتم. بعضی جمله‌ها هم انگار در همان ذهن‌ام ماندند
پ.ن ۲ این موسیقی هم عیدی شما باشد از کیسه‌ی خانم گوگوش. بعد از نوشتن این‌ها اولین بار دیشب شنیدم‌اش و چه مناسب حال و هوای من است. :) درست نمی‌شوم، نه؟ اگر دنبال موسیقی وزین هستید چند وبلاگ آن‌سوتر به وفور پیدا می‌کنید. من همین‌ام!

Impressions of the West Lake

لحظه‌ای است که هر بار خواسته‌ام درباره‌اش بنویس‌ام یا نیمه رهایش کرده‌ام یا از همان کلمه‌ی اول پشیمان شده‌ام.
حالا باز هم نمی‌نویسم‌اش ... فقط مست به یاد آوردن‌اش می‌شوم ... یک چیزهایی باید فقط برای خود آدم بماند ... خوش‌بخت‌ام که هیچ کس شریک آن لحظه‌ی من نبود.

بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس‌هام

سه ساعت همه‌ی عاشقی‌هایت را از یازده سالگی تا سی و دو سالگی با صدای این زن به خاطر بیاوری ... با تک تک ترانه‌هایی که همدم شب‌های اشک و روزهای هم‌آغوشی‌ات بوده‌اند از عمق جان‌ات فریاد بکشی ... نگاه کنی به انسانی که همه چیزش لطافت و زیبایی است.  
هنوز باور نمی‌کنم. 
گوگوش هدیه‌ی خداست به نسل ما که بالاغیرتا از دست‌اش در رفته.

March 21, 2010

که هیچ‌م در جهان مرهم نباشد

کدام اردی‌بهشت به انتظار من در تقویم امسال نشسته است؟
چه عطر عشقی پیچیده در مشام خاطره‌ام.

March 20, 2010

تا بدرد پیرهن‌ام

من به بهار رسیدم
مثل بیماری که از شب مرگ به صبح فردا رسیده باشد
سینه‌ام به شوق گرمای دست فروردین
زیر پیرهن نازک آخرین روز اسفند می‌لرزد
اما ... 
چه دورم از ایران‌ام