« November 2009 | صفحه‌ی اصلی | January 2010 »

بايگانی: December 2009

December 30, 2009

انار

دیر کردی
همه‌ی انگورها را حبه حبه خورده‌ام
برای تو فقط لب‌هایم مانده

December 29, 2009

شکرانه بده که خون‌بهای تو من‌ام

حواس‌ام نبود
جای بوسه‌ام باتوم بر شانه‌ات فرود آمد 
جای سنگینی سینه‌ی فراخ‌ات نفس‌ام زیر ضربه‌ی پوتین به شماره افتاد

December 27, 2009

عاشورای خونین

یزید سرنگونه ... یزید سرنگونه ... یزید سرنگونه ...

December 26, 2009

یک نفس با ما نشستی

شش سال گذشته ... هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم. شش سال بدون صادق و ارگ و ایرج بسطامی و نیمی از شهر بم.
سه ماه پیش تا سی صد کیلومتری شهر رفتم و باز جرات دیدن ویرانه‌های ارگ را نداشتم. هیچ وقت برایم عادی نمی‌شود ... هیچ وقت صادق هم فراموشم نمی‌شود.

December 20, 2009

رها

دیگر حصر خانگی نیستی ...

December 19, 2009

میدان تجریش

حواس‌ام نبود 
تو که حواس‌ات بود چه کار کردی؟

۱۱۲

حواس‌ام نبود
دستی موهای‌ هنوز سیاه‌ام را چنگ زد و لب‌هایم را نزدیک‌تر برد

December 18, 2009

ناله‌های من از فراق اوست

حواس‌ام نبود 
نفس‌ام از کنجکاوی دست دیگری به شماره افتاد

December 17, 2009

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

حواس‌ام نبود
نگاه تو نبود که از گردن‌ام سُر خورد و پایین رفت 

آغوش‌گاه رویا

حواس‌ام نبود
عطر لب‌های تو با عطر لب‌های دیگری در انحنای کمرم آمیخت

December 16, 2009

مدام پیش نگاه

حواس‌ام نبود
حواس‌ات نبود من‌ام، و چانه‌ات را آرام پایین آوردی که ببوسم

تا قیامت

حواس‌ام نبود
اشک رد بوسه‌ات میان سینه‌ام را شست

December 15, 2009

داغ

حواس‌ام نبود 
جای بوسه ات بر گردن‌ام را آفتاب بی‌رمق لندن بوسید

ماه‌جبین

حواس‌ام نبود 
 رد انگشت‌هایت پاک شد از تن سپید ماه

December 11, 2009

هسته

استاد گرامی استاد ریاضی دانشگاه کرمان:
این تابع در این بازه‌ی بسته پیوسته هسته
به فشردگی هم می گفت افشردگی. دلم براش تنگ شده. الان یوهو یادش افتادم.

December 6, 2009

یک سال دیگر وبلاگی

حالا هشت سال است که وبلاگ می‌نویسم. هشت سال هم تمام شد و وارد نهمین سال شده‌ام. این سال آخر، سال سختی بود. چیز زیادی ننوشتم از آنچه بر من رفت. به خصوص از خرداد به این سوی‌اش. حالا هم که شب شانزده آذر است و من این سوی آب‌ها دست‌ام از ایران کوتاه است و دلم پیش آن‌ها که فردا سکوت خیابان‌های شهرم را با فریادشان می شکنند.  
از میان نوشته‌های وبلاگ اول‌ام یک نوشته را بیشتر از همه دوست دارم. چندین بار هم اینجا دوباره و چند باره خوانی‌اش کرده‌ام. حالا فقط بخش پایانی‌اش را دوباره می‌خوانم. هنوز این نوشته را دوست دارم:

سحر، روزه‌ی شبانه‌ام را با خرما می‌گشايم و کودکی در خويش.
هنوز روبروی من نشسته است ولی ديگر از انتقام خبری نيست. نگاهش می‌کنم، ضعيف‌تر از آن است که تاب انتقام داشته باشد و حقيرتر از آن که ثانيه‌ای برای زخم زدن بر روحش به هدر دهم.
وقتی که می‌رود تمام قامتش را می‌نگرم. ردای ترس برازنده‌ی اوست و در اين جامه چه باشکوه حقارتش را می‌بينم.
چاره‌ای نيست، بايد تا لحظه‌ی زادن اين هستی پنهان در وجودم تظاهر به بودنش کنم و تا وعده‌گاه سنگسار تاب بياورم.
ابراهيم را به ياد می‌آورم. ابراهيم را که اسماعيلش را به قربانگاه برد ولی اين کودک مرا به قتلگاه می‌برد. ابراهيم ايمان را بر عشق برگزيد و نمی‌دانم اين کودک چه چيز را برگزيده که مادرش را قربانی خواهد کرد.
خرداد تمام شده است، تيرماه است. هنوز می‌خواهد تظاهر کند و من چه خوب در بازی او شريک می‌شوم. ديگران نبايد هيچ بدانند.
روزها با شتاب می‌گذرند. هنوز تعبيری برای خوابی که ديده‌ام نيافته‌ام ولی می‌دانم که معجزه‌ای در راه است.
بی‌قرارم، بی‌قرار، بی‌قرار. باز هم التماسِ هستی پنهانم می‌کنم که چند روز ديگر تاب بياورد.
ديگر خبری از «او» هم نيست ولی ديگران نبايد بدانند که اگر بدانند رويايم تعبير نخواهد شد.
پنج شنبه شب است و شايد کمی از نيم شب جمعه گذشته. فردا روز اجرای حکم است. با اذان ظهر سنگ‌ها بر من خواهند باريد. کودکم تا تيغ عمودی آفتاب مهلت به دنيا آمدن دارد. شيون می‌کند، مشت می‌کوبد. به صدای زنگ تلفن از خواب می‌پرم.
گل خوابم به تعبير نشسته است. درد در تمام تنم می‌پيچد. همانند پيش لرزه‌ای خفيف. باز هم بر آن پوست کشيده دست می‌کشم. انگار کودکم را لمس می‌کنم و می‌بينم. مشت‌هايش را که گره کرده و صورت خشمگينش را. می‌خواهم ببوسمش اما هنوز زود است. او هم انگار چشمهايم را می‌بيند که آرام می‌شود. برايش لالايی می‌خوانم. تا ظهر فرصت زيادی است. باز هم چرخی می‌زند و می‌خوابد.
به سراغ همان قرآنی می‌روم که کودکم از هم‌آغوشی حروفش هستی يافته است.
«يس» می‌خوانم. زايمانی طولانی در راه است و بايد آرام گيرم.
و درد آغاز می‌شود. ساعت‌ها درد، ساعت‌ها ناله، فرياد. صدای خنده‌ی کودکم را می‌شنوم که به ناله‌های من می‌خندد. کودک بازيگوشم هزار بار می‌آيد و می‌رود. چيزی به اذان ظهر نمانده است. موذن را می‌بينم که از پلکان مسجد روبرو بالا می‌رود. به کودکم التماس می‌کنم که بازی را پايان دهد. هنوز اذان نگفته‌اند.
کسی قرآن می‌خواند. اذا وقعت الواقعه ... و شيون طفلم آميخته با آخرين فرياد من همه‌ی اتاق را فرا می‌گيرد.
...
موجودی خيس و گرم بر روی سينه‌ام گذاشته می‌شود و لب‌های کوچکش را حس می‌کنم. ضربان قلبش با من يکی می‌شود و در اين تشديد شگرف قلب‌هايمان تندتر می‌تپند.
می‌ترسم لمسش کنم. می‌ترسم دستم که به او رسد از من دورش کنند ولی هيچ صدايی جز صدای نفس‌های پياپی و هق هق گاه به گاهش نمی‌آيد.
آهسته دو دست بی‌رمقم را بالا می‌برم. انگشت‌های کوچکش را در دست دارم! 
کودکم هنوز اشک می‌ريزد و از درد غريبی که در سينه‌ام می‌پيچد چشم می‌گشايم.
بر می‌خيزم. جز من و اين نوزاد، اين بدن برهنه‌ی ترد و لطيف کسی در اتاق نيست. به آغوشش می‌گيرم و پنجره‌ی رو به مناره را می‌گشايم. شهر بی‌صدا در خوابی عميق فرو رفته است. غروب است ... و من و کودکم هنوز نفس می‌کشيم.
کسی قرآن می‌خواند: «فسبح باسم ربک العظيم. فلا اقسم بموقع النجوم. و انه لقسم لو تعلمون عظيم.»
موذن می‌خواند ... سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر...
صدای زنگ تلفن از تمام پنجره‌ها می‌آيد.

December 3, 2009

چه واژه‌ها تلف شد

خیلی از نوشته‌های این وبلاگ تحت تاثیر موسیقی ای که در لحظه داره پخش می‌شه نوشته می‌شن. لازم نیست هیچ کس (حتی خودم) احساس نگرانی بکنه. باید یه مدت ترک موسیقی بکنم. یادتونه نزدیک به دو سال پیش یه بار کلا موسیقی رو گذاشتم کنار. درست می‌شم. زهره موسیقی برای من. برای این حال فعلی من. این ویدیو رو تازه کشف کردم. 
این رو هم ببینیم و بعد من دیگه میرم توی ترک. خلاص.
 

جلفا

حیف من