« مهمان مامان | صفحهی اصلی | لالهی گوش راست »
ساغر@ | دوشنبه ۲ آذر ۸۸
درود !! اینقدر درعشق تو رسوای رسوا میشوم تادر برویم واکنی ،پیشت هویدا میشوم دراوج پیچا پیچ زلف من در خم هرزلف وزلف چون باد می پیچدبه من،نا خوانده پیدامیشوم...
دقایق تان پرزنور وشقایق باد... راستی خیلی دوست دارم درحلقه ی جور تان وصله ی ناجوری باشم ...لطفن راهنمایی ام کنید... سپاس ..
پژمان | November 25, 2009 8:58 PM
امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ...
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی
a | November 25, 2009 10:51 AM
از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
در زیر پای بوته ی هرزی شقایق له شده
اما برای ماند سرخش تقلا می کند
در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سینی می کند
آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند ...
no | November 25, 2009 10:50 AM
سلام.خوب باشید.دقایقی میهمانتان بودم.انتخابتان در اشعار دلنشین است.
وبسایت استادعمادتوحیدی
مینا | November 24, 2009 12:10 PM
پس تفاهم نداشتید.
سروش | November 24, 2009 6:20 AM
(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)
نام:
آدرس ایميل
آدرس وبلاگ يا سايت
اطلاعات به خاطر سپرده شود؟
نظر: (میتوانيد از تگهای اچتیامال نيز استفاده کنيد.)
نظرها
درود !!
اینقدر درعشق تو رسوای رسوا میشوم
تادر برویم واکنی ،پیشت هویدا میشوم
دراوج پیچا پیچ زلف من در خم هرزلف وزلف
چون باد می پیچدبه من،نا خوانده پیدامیشوم...
دقایق تان پرزنور وشقایق باد...
راستی خیلی دوست دارم درحلقه ی جور تان وصله ی ناجوری باشم ...لطفن راهنمایی ام کنید...
سپاس ..
پژمان | November 25, 2009 8:58 PM
امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ...
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی
امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ...
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی
a | November 25, 2009 10:51 AM
از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
در زیر پای بوته ی هرزی شقایق له شده
اما برای ماند سرخش تقلا می کند
در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سینی می کند
آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند ...
no | November 25, 2009 10:50 AM
سلام.خوب باشید.دقایقی میهمانتان بودم.انتخابتان در اشعار دلنشین است.
وبسایت استادعمادتوحیدی
مینا | November 24, 2009 12:10 PM
پس تفاهم نداشتید.
سروش | November 24, 2009 6:20 AM