« مهمان مامان | صفحه‌ی اصلی | لاله‌ی گوش راست »

November 23, 2009

زمهریر

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم

محمدعلی بهمنی

مطالب مرتبط

نظرها

درود !!
اینقدر درعشق تو رسوای رسوا میشوم
تادر برویم واکنی ،پیشت هویدا میشوم
دراوج پیچا پیچ زلف من در خم هرزلف وزلف
چون باد می پیچدبه من،نا خوانده پیدامیشوم...

دقایق تان پرزنور وشقایق باد...
راستی خیلی دوست دارم درحلقه ی جور تان وصله ی ناجوری باشم ...لطفن راهنمایی ام کنید...
سپاس ..

امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی

رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ...

لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان

زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی

امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی

رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ...

ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی

با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند

چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند

در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی

چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند

چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند

در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی

چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند

چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد

یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند

چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد

یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند

در زیر پای بوته ی هرزی شقایق له شده

اما برای ماند سرخش تقلا می کند

در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی

کاری که با موسی دمی در طور سینی می کند

آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو

یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو

یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند

چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند ...

سلام.خوب باشید.دقایقی میهمانتان بودم.انتخابتان در اشعار دلنشین است.

وبسایت استادعمادتوحیدی

پس تفاهم نداشتید.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)