خوشحال نیستم از ناراحتیشون ولی حالا میتونم هی نمونههای جدید از آدمهایی که درد من رو دارن نشون بدم به بقیه. ولی خب خیلی هم فرقی نمیکنه بازم. چاره که نباشه حالا همهی مردم زمین هم با من یک جور درد بکشن.
بعد اینا آدمایی هستن که لایف استایلشون زمین تا آسمون با من فرق میکنه. دیگه بهانهای نیست. درس میخونن، کار می کنن، معاشرت اجتماعیشون خیلی بیشتر از منه. زندگی شلوغی دارن. ولی یهو یادشون اومده. من شش ساله هر روز صبح که بیدار میشم یادم میاد.
نیاز من با دوست و کار و تحصیل و تفریح و سرگرمی و دلگرمی و این چیزا برآورده نمیشه. من به اون آسمون و خاک احتیاج دارم. من میخوام صبح که بیدار میشم اصلا نگران ترافیک باشم. میخوام همیشه بیست دقیقه زودتر برسونم خودم رو سر قرارهام از ترس ترافیک. میخوام ظهر زیر آفتاب بیحوصلهی خیابون انقلاب عرق بریزم.
میخوام غروب که شد صدای اذان بیاد توی همه خیابونها. سر بالایی منتهی به پاساژ تندیس رو نفس نفس زنون بالا برم و هی شالم رو که افتاده بکشم روی سرم. میخوام با آیه کنار سر در دانشگاه تهران قرار بذارم و عصر بتونم برم کافه هنر.
زنگ بزنم به مامان بابا بگم شب شام بیاید خونهام. به علیرضا اس ام اس بدم که بیاد کمکم برای خرید. الهام بعضی روزا بیاد بچهام رو نگه داره که من برم مهمونی خونهی آزاده و مریم و نسیمه و نازنین و سمیه و زینب و آیه.
میخوام شب با داریوش برم نایب. سایه بیاد تهران بریم خونهاش و سر قوریاش کلاه بذاره.
من یه آدمم که این همه آرزوی برای شما کوچیک و برای خودم دست نیافتنی دارم. بابای من تا حالا توی خونهی من نبوده، دست پخت من رو نخورده. این واسه شما مهم نیست. واسه من درده. خیلی درده.
بعد اینا آدمایی هستن که لایف استایلشون زمین تا آسمون با من فرق میکنه. دیگه بهانهای نیست. درس میخونن، کار می کنن، معاشرت اجتماعیشون خیلی بیشتر از منه. زندگی شلوغی دارن. ولی یهو یادشون اومده. من شش ساله هر روز صبح که بیدار میشم یادم میاد.
نیاز من با دوست و کار و تحصیل و تفریح و سرگرمی و دلگرمی و این چیزا برآورده نمیشه. من به اون آسمون و خاک احتیاج دارم. من میخوام صبح که بیدار میشم اصلا نگران ترافیک باشم. میخوام همیشه بیست دقیقه زودتر برسونم خودم رو سر قرارهام از ترس ترافیک. میخوام ظهر زیر آفتاب بیحوصلهی خیابون انقلاب عرق بریزم.
میخوام غروب که شد صدای اذان بیاد توی همه خیابونها. سر بالایی منتهی به پاساژ تندیس رو نفس نفس زنون بالا برم و هی شالم رو که افتاده بکشم روی سرم. میخوام با آیه کنار سر در دانشگاه تهران قرار بذارم و عصر بتونم برم کافه هنر.
زنگ بزنم به مامان بابا بگم شب شام بیاید خونهام. به علیرضا اس ام اس بدم که بیاد کمکم برای خرید. الهام بعضی روزا بیاد بچهام رو نگه داره که من برم مهمونی خونهی آزاده و مریم و نسیمه و نازنین و سمیه و زینب و آیه.
میخوام شب با داریوش برم نایب. سایه بیاد تهران بریم خونهاش و سر قوریاش کلاه بذاره.
من یه آدمم که این همه آرزوی برای شما کوچیک و برای خودم دست نیافتنی دارم. بابای من تا حالا توی خونهی من نبوده، دست پخت من رو نخورده. این واسه شما مهم نیست. واسه من درده. خیلی درده.

نظرها
درد من از بودن توی قفس است وشما برای این قفس دلتنگی می کنید.
bahar | November 30, 2009 8:46 PM
درد هست و خیلی هم هست،
هر روز لحظه های بیشماری دارد كه می شود آنجا سپری کرد کنار آنها اما اینجا سپری می شود کنار یک مشت غریبه غریبه غریبه,
شبهای بهاری و تابستانی کنار باغچه ای كه مامان و بابا دوستش دارن ، هستند و من نیستم،
من از اینجا تنفری ندارم، به عکس لندن را دوست دارم، در نگاه من شهر مهربانیست با غریبه ها
ولی سر آخر غریبه كه باشی خودت با خودت نامهربان می شوی، مشکل از خود من است نه از اینجا،
من وجودم جای دیگریست روحم جای دیگر
گفتم كه درد هست خیلی هم هست، طاقت گفتن نیست اما انگار .....
tara | November 18, 2009 4:12 PM
هيييسسسس!
آدم عاقل كه "ديوانگي " هايش را براي ديگرون بازگو نمي كنه دختر!
توي زمونه اي كه افتخار مردم اينه كه با پدر و مادرشون توي يك شهرند اما هفت هشت ساله همديگرو نديده اند؛
ميون مردمي كه سر بلندند كه مادرشون رو بجرم اينكه لباس سنتي اش رو مي پوشه به دوستاي مدرنشون نشون نمي دن؛
و "لهجه " هاي اصيل و با قدمت چند هزارساله رو مسخره مي كنند و پنهان؛
و بچه هايي كه افتخارشون اينه كه "دوبي" رو ديده اند؛
و هيچكس يادش نمياد كه "انار ساوه" و "ليموي شيراز" و "گردوي تويسركان" و " انگور ملاير " و "پسته رفسنجان" و ... خوشمزه تر از نوع چيني و و وارداتي اونه؛... تو بد " فرنگستون" رو مي گي و مي نالي كه بابا چرا دست پختت رو نخورده!؟...
هييسسس!...
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
" قيصرامين پور"
لولي وش | November 18, 2009 12:30 PM
و ما تجری الریاح بما اشتهی السفن
زخمه | November 17, 2009 7:49 PM
الهه جان خیلی این پستت به دلم نشست. ولی من هنوز درگیرم در مصالحه بین چیزهایی که از زندگی می خوام.
سحر | November 17, 2009 6:00 PM
ذات آدمو شکر!
اینجاست اونجا رو می خواد
اونجاست دلش واسه اینجا می گیره!
خلاصه اینکه:
قصه این است . . .
میثم! | November 17, 2009 4:26 PM
بعضی دردها واقعا درده ...
مادرانه | November 17, 2009 3:19 PM