« October 2009 | صفحه‌ی اصلی | December 2009 »

بايگانی: November 2009

November 27, 2009

بازخوانی: ترس و لرز مازوخيستی

... ابراهيم‌بازی درآوردن زندگی‌ام را به باد داده ... ای لعنت به سورن کی‌یرکه گارد و داريوش مهرجويی و خسرو شکيبايی ... آنقدر يک عمر با خودم تکرار کرده‌ام که ... «در اوج خواستن نمی‌خواهد ... در اوج تمنا نمی‌خواهد» ... زندگی‌ام عيد قربان مدام شده ...

لاله‌ی گوش راست

و به تحقیق که انسان با نقطه ضعف‌های فراوانی آفریده شد.

November 23, 2009

زمهریر

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم

محمدعلی بهمنی

November 19, 2009

مهمان مامان

مرغ تخم طلا یادتونه؟ روزی یه تخم طلا می‌کرد بعد صاحبش به طمع اینکه زودتر به ثروت برسه شکم مرغ رو پاره کرد که به خیال خودش همه‌ی تخم‌های طلا رو در بیاره. مرغ مرد و دیگه تخم طلایی در کار نبود. آدما توی رابطه‌هاشون طمع این صاحب مرغ رو می‌کنن. اکثرا این طوری هستن.
کاش خودم اول از همه یاد بگیرم که راضی باشم به دوستی‌های ساده‌ی دل‌گرم کننده بی هیچ بار اضافی. کاش بقیه هم یاد بگیرن که دوری و دوستی گاهی خیلی بهتره از محبتی که یوهو قلمبه می‌شه و توقعاتی که به وجود میاره و ما هیچ کدوم آدم برآورده کردن اون توقعات نیستیم.
من دلم برای خیلی از دوست‌های ساده‌ام تنگ شده ... کاش هیچ مرغ تخم طلایی کشته نمی‌شد.

پ.ن به ادبیات و لحن نوشته‌های آخر من گیر ندید. بذارید حرفم رو بزنم.، هر چقدر هم که پیش پا افتاده باشه حرف و ادبیات من. غلط دیکته هم اگه داشتم فدای سرم :)

November 17, 2009

الهه‌ای که خوشی زده زیر دلش

خوش‌حال نیستم از ناراحتیشون ولی حالا می‌تونم هی نمونه‌های جدید از آدم‌هایی که درد من رو دارن نشون بدم به بقیه. ولی خب خیلی هم فرقی نمی‌کنه بازم. چاره که نباشه حالا همه‌ی مردم زمین هم با من یک جور درد بکشن.

بعد اینا آدمایی هستن که لایف استایلشون زمین تا آسمون با من فرق می‌کنه. دیگه بهانه‌ای نیست. درس می‌خونن، کار می کنن، معاشرت اجتماعی‌شون خیلی بیشتر از منه. زندگی شلوغی دارن. ولی یهو یادشون اومده. من شش ساله هر روز صبح که بیدار می‌شم یادم میاد.
نیاز من با دوست و کار و تحصیل و تفریح و سرگرمی و دل‌گرمی و این چیزا برآورده نمی‌شه. من به اون آسمون و خاک احتیاج دارم. من می‌خوام صبح که بیدار می‌شم اصلا نگران ترافیک باشم. می‌خوام همیشه بیست دقیقه زودتر برسونم خودم رو سر قرارهام از ترس ترافیک. می‌خوام ظهر زیر آفتاب بی‌حوصله‌ی خیابون انقلاب عرق بریزم.

می‌خوام غروب که شد صدای اذان بیاد توی همه خیابون‌ها. سر بالایی منتهی به پاساژ تندیس رو نفس نفس زنون بالا برم و هی شالم رو که افتاده بکشم روی سرم. می‌خوام با آیه کنار سر در دانشگاه تهران قرار بذارم و عصر بتونم برم کافه هنر.

زنگ بزنم به مامان بابا بگم شب شام بیاید خونه‌ام. به علی‌رضا اس ام اس بدم که بیاد کمکم برای خرید. الهام بعضی روزا بیاد بچه‌ام رو نگه داره که من برم مهمونی خونه‌ی آزاده و مریم و نسیمه و نازنین و سمیه و زینب و آیه.

می‌خوام شب با داریوش برم نایب. سایه بیاد تهران بریم خونه‌اش و سر قوری‌اش کلاه بذاره.

من یه آدمم که این همه آرزوی برای شما کوچیک و برای خودم دست نیافتنی دارم. بابای من تا حالا توی خونه‌ی من نبوده، دست پخت من رو نخورده. این واسه شما مهم نیست. واسه من درده. خیلی درده.

November 16, 2009

کافه افسردگی

خلاص شدم از آن کافه و آن همه اشک که دستی از روی گونه‌ام پاکشان نکرد. خلاص شدم از آن کافه‌ی بی هم‌کافه. خلاص شدم از آن همه تنهایی. 
شب آخر با آیه نامش را عوض کردیم. بیشتر از کافه افسردگی لیاقتش نبود.
 
DSC_6183.JPG

November 1, 2009

حلالیت

نوربالا می‌زنم.