« سرقت ادبی | صفحه‌ی اصلی | سرقت ادبی - پادکست »

September 23, 2009

به بهار می‌رسم؟ ... امیدی نیست

سال دو بخش است. بخش اول را می‌شود تحمل کرد. بخش دوم را می‌شود مرد. حالا دارم می‌میرم.

مطالب مرتبط

نظرها

موافقم با تو ساغر فصل سرما برای مردن است نمیدانم من چطور وسط بهمن ماهش به دنیا آمدم.

و من در مرز بین مرگ و زندگی متولد شدم...

این چند پست آخرت نمی دانم از چه رو اینقدر شبیه دست نوشته های قدیمیت بود .دلم باز برایت تنگ شد .باز هم مثل خیلی زمانهای این سالها مثل مرداد امسال که در سالن تاتر شهر بودم
مثل سال گذشته در کنسرت کامکارها مثل تماشای هامون .مثل خواندن سهراب
مثل وقتهایی که هندسه درس می دهم .مثل زمانهایی که باران می آید مثل همه بهمن ماهها .مثل دهه اول اسفند .مثل زمانی که به تماشای مجله های گیشه های روزنامه فروشی می نشینم .مثل وقتهایی که از جلوی شهرکتان می گذرم .مثل همیشه بعضی وقتها

تکلیف من چیست؟ در فصل مرگ روییدم!
سرمای دی!

بخش دوم ما را میپذیرد رفیق

من هم همینطور، آدرس ایمیل تو رو ندارم، فرصت کردی برام به همین آدرس بفرست.

روزهای غریبیه ساغر. دلیگر! جون میده واسه مردن، هر لحظه اونو میمریم که شاید زندگی کنیم
---------
محمد! محمد! کجایی تو؟ کجایی؟ دلم تنگه برات

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)