« دامان | صفحه‌ی اصلی | مزون »

September 1, 2009

بعثت بوسه

شاعر نیستم اما ...
شوق بوسیدن آن دو لب
پیامبری ساخته
از من ِ امی

لندن ، ۱۰ شهریور ۱۳۸۸

مطالب مرتبط

نظرها

سلام

من به صورت اتفاقی وبلاگ شما رو ديدم ، و با اجازتون سری به يادداش هاتون زدم ، از ساده نويسی و بی غل و غشی آون ها لذت بردم ، برخی اشعار منتخب خيلي خيلی زيبا بودند ، بهتون تبريك می گم و اميددارم به خواسته های دلتون برسين ،از اونجايی كه حس كردم شعر دوست دارين ، غزلی را به يادگار تقديمتون می كنم ، اميدوارم به دلتان بنشيند

خبر به دورترین نقطه یِ جهان برسد
نخواست او به من خسته بیگمان برسد

شكنجه بیشتر از این؟ كه پیش چشم خودت
كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه میكنی، اگر او را كه خواستی یكعمر
به راحتی كسی از راه ناگهان برسد...

رها كنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنكه دوستتَرَش داشته، به آن برسد

رها كنی، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایهای نكنی، بغض خویش را بخوری
كه هقهق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه... نه! نفرین نمیكنم، نكند
به او، كه عاشق او بودهام، زیان برسد

خدا كند فقط این عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

شاعر نیستی اما فوق العاده هستی .
مدتهاست می خواستم بگم که تو معرکه ای.

خوب بود. دوست داشتم.
همین!
...!

زمانه بدی است برادر،
نان را می سوزانند و منت می گذارند که برشته شد!

مردم را می کشند و می گویند خود مرد!
دروغ می گویند و باز می گویند ...........

باز هم من!
با تمام امی بودن
خوب این فصل را فهمیدم



نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)