« صنما تو همچو شيری، من اسير تو چو آهو ... به جهان که ديد صيدی که بترسد از رهايی | صفحه‌ی اصلی | یک روز تا بهار »

March 16, 2009

آفتاب‌گردان

آفتاب‌گردان

من گل آفتاب‌گردان‌ام
از رخ‌ات روی برنگردانم
غیر سيمای آسمانی تو
قبله‌ی ديگری نمی‌دانم

مطالب مرتبط

نظرها

غزل برای گل آفتابگردان

نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!

به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را.

نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه.

تو همه در این تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جو ها.

من و بویهء رهایی،
وگرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.

چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!

گل آفتابگردان

گل آفتابگردان و
نمازِ آفتابش
به شب و
به ابر و
به ظلمت
نشود دَمی بر او گُم
دلِ اوست قبله یابش!


نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)