« دل تنگ‌اش سر گلچيدن ازاين باغ نداشت ... نداشت | صفحه‌ی اصلی | محرم تنهایی‌ات جز من مباد »

February 2, 2009

شب برف

برف می‌بارد. سنگین و سپید. رد پای روباهی که ترسان تا میانه‌ی خیابان آمد و باز برگشت و لا به لای بوته‌ها گم شد، پوشیده شده. انگار نه انگار که روباهی آمد ... انگار نه انگار که روباهی رفت.

مطالب مرتبط

نظرها

من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد مشت می کوبد بر در پنجه می سایئ بر پنجره ها محتاجم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)