« در جمله شما به او چه مانید؟ | صفحه‌ی اصلی | درخت سر به فراز »

December 25, 2008

بم

ارگ بم ... هفت ماه پیش از زلزله

پنج سال گذشته از آن سحری که صادق دیگر هیچ صبحی را ندید ... صادق و چهل هزار نفر دیگر. من فراموش نمی‌کنم ... فراموش نمی‌شود ... دوباره می‌خوانم همه‌ی آن روز‌ها را و دوباره می‌لرزم ...
پنجم دی‌ماه هشتاد و دو: ارگ مرد از بس که جان ندارد
ششم دی‌ماه هشتاد و دو: بگذار اشک بريزم
هفتم دی‌ماه هشتاد و دو: دلم شور می‌زند
هشتم دی‌ماه هشتاد و دو: محبوب ميثم
چهاردهم دی‌ماه هشتاد و دو: صادق

مطالب مرتبط

نظرها

هزار آرزو را در خویش فرو برد، زمین گاه چقدر حریص می شود، تمام آن چه سالیان ذره ذره به آنان داده بود به ناگاه باز ستاند.
بیشتر حسرت دلم از آن آنانی ست که ماندن و با چشمان خویش پرواز تمام آشنایان خویش را دیدند آنان به راستی تکه تکه های وجود خویش را به خاک سپرده اند.

صبح اول وقتي به بلاگت سر زدم تا ببينم چيزي در اين مورد نوشته اي يا نه؟
كه خبري نبود. تا امروز كه دوباره گذرم افتاد و ياد گذشته ها تازه شد.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)