« بی‌مخاطب ... بی‌نفس ... بی‌هوس | صفحه‌ی اصلی | یادم بماند »

December 9, 2008

يم يلد

«... به کتاب ترس و لرز فکر می‌کردم و راستش خودمم دچار ترس و لرز شده بودم. چون تو اون کتاب ... ببینین، من می‌خواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمانه؟ می‌خواستم به عمق عشق ابراهيم به اسماعيل پی ببرم. می‌خواستم ببینم آیا واقعا ابراهيم از فرط عشق و ايمان خواسته اسماعيل رو بکشه؟ اسماعيل، پسرشو، بزرگترین عزیزشو، عشقشو. آخه این يعنی چه خانم سلیمانی؟ آدم به دست خودش سر پسر خودشو ببره؟ خُب. ابراهيم می‌تونس نره. می‌تونس بگه نه. تو اون چهار روزی که تو راه بود. اما رفت و اسماعيل رو زد زمين. گفت همينه، همينه، همينه، امر امر خداست و کارد رو کشید.»
...
«... آدم باید مثل ابراهيم باشه. آدم بايد بتونه عزيزترین کسش رو از بين ببره، تا شايد دو مرتبه بتونه اونو به دست بياره ...»

هامون ... داريوش مهرجويی

و یهو این وسط می‌بینی ... از دست دادی فقط ... نه خدایی بود و نه قربانی دیگه‌ای ... یهو تو می‌مونی و کسی که از دست دادی و دیگه برنمی‌گرده ...
این اینجا هم باشه یادم بمونه

مطالب مرتبط

نظرها

من همیشه احساس میکنم که خدا داره به ما با یک لبخند زیبا نگاه میکنه حتی .
وقتی که کسی میگیره از ما حتما دلیلی وجود داره که شاید فهمش واسه ما سخت باشه

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)