« محبوبِ من ... وطن | صفحه‌ی اصلی | بی‌مخاطب ... بی‌نفس ... بی‌هوس »

December 3, 2008

پری‌خانه‌ی رويا

بنويسم که يادم بماند تا صبح خواب تو را ديدن را. يادم بماند که اين بار تو مشتاق‌تر بودی. يادم بماند که حساب روزهای دوری را درست نداشتی. که در دسترس بودی و من ... انگاری من نبودم ... من و نخواستنِ تو؟ ... نخواستنِ مرهمِ اين زخمِ هزار ساله؟
آن چهاريايه‌های سرگردانِ باغِ پسته را به خاطر داری؟ بی‌قرار بودی ... یک لحظه تکيه بر ديوارِ خشتی می‌دادی و يک لحظه روی يکی از همان‌ها می‌نشستی ...
چرا گفتم که هر سال به جستجويت باز می‌گردم؟ من که از هراس ديدن‌ات رفتم و حتی پشت سر را هم نگاه نکردم. این روح بيچاره‌ی بی‌تابِ پریشانِ من که می‌دانی ... رها کن ... همان بی‌خيالِ ساده ... خواستم يادم بماند ...
همان مرده‌شوی‌ات را ببرند بهتر است ... هميشه دير می‌رسی ... هميشه ... من نه بوسه می‌خواستم و نه آغوشی ... گفتن از همه‌ی سال‌های دوری‌ات به خدا بس بود ... چشمان وحشی ويران‌گرت بس بود ...

مطالب مرتبط

نظرها

هي به يادت خاطره ها را لحظه لحظه بغض كردم و گريستم ...اما باز هم نيامدي كه به لبخندي اين دل ديوانه را مرهم گذاري ...

متن زيبايي بود .چشم انتظار شما در روزها و سوزهايم .و با اجازه لينكتان كردم ./

دردِ قشنگی را به زیبایی متکوب کردی که هی نمک‌بپاشِ زخم باشند این کلمه‌ها بی‌یاری ... بی‌چتری ...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)