« November 2008 | صفحه‌ی اصلی | January 2009 »

بايگانی: December 2008

December 30, 2008

درخت سر به فراز

داره دیر می‌شه ... نمی‌ذارم ... نمی ذارم دیر بشه. قول میدم. قول شرف می‌دم به خودم. دیر نمی‌شه.

December 25, 2008

بم

ارگ بم ... هفت ماه پیش از زلزله

پنج سال گذشته از آن سحری که صادق دیگر هیچ صبحی را ندید ... صادق و چهل هزار نفر دیگر. من فراموش نمی‌کنم ... فراموش نمی‌شود ... دوباره می‌خوانم همه‌ی آن روز‌ها را و دوباره می‌لرزم ...
پنجم دی‌ماه هشتاد و دو: ارگ مرد از بس که جان ندارد
ششم دی‌ماه هشتاد و دو: بگذار اشک بريزم
هفتم دی‌ماه هشتاد و دو: دلم شور می‌زند
هشتم دی‌ماه هشتاد و دو: محبوب ميثم
چهاردهم دی‌ماه هشتاد و دو: صادق

December 10, 2008

در جمله شما به او چه مانید؟

جنگل قائم

یادم بماند

به امید خدا بالاخره تمام شد.

December 9, 2008

يم يلد

«... به کتاب ترس و لرز فکر می‌کردم و راستش خودمم دچار ترس و لرز شده بودم. چون تو اون کتاب ... ببینین، من می‌خواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمانه؟ می‌خواستم به عمق عشق ابراهيم به اسماعيل پی ببرم. می‌خواستم ببینم آیا واقعا ابراهيم از فرط عشق و ايمان خواسته اسماعيل رو بکشه؟ اسماعيل، پسرشو، بزرگترین عزیزشو، عشقشو. آخه این يعنی چه خانم سلیمانی؟ آدم به دست خودش سر پسر خودشو ببره؟ خُب. ابراهيم می‌تونس نره. می‌تونس بگه نه. تو اون چهار روزی که تو راه بود. اما رفت و اسماعيل رو زد زمين. گفت همينه، همينه، همينه، امر امر خداست و کارد رو کشید.»
...
«... آدم باید مثل ابراهيم باشه. آدم بايد بتونه عزيزترین کسش رو از بين ببره، تا شايد دو مرتبه بتونه اونو به دست بياره ...»

هامون ... داريوش مهرجويی

و یهو این وسط می‌بینی ... از دست دادی فقط ... نه خدایی بود و نه قربانی دیگه‌ای ... یهو تو می‌مونی و کسی که از دست دادی و دیگه برنمی‌گرده ...
این اینجا هم باشه یادم بمونه

December 6, 2008

بی‌مخاطب ... بی‌نفس ... بی‌هوس

هفت سال تمام شد. دیروز وارد هشتمین سال وبلاگ‌نویسی شده‌ام. دوباره همان نوشته‌ی اول را اینجا می‌گذارم:
«هنوز می‌نويسم و تو می‌خوانی ولی نمی‌دانی که برای تو نوشتن دردی است در اين سينه‌ی شرحه شرحه از فراق که شايد عطری از بانوی مصر در خود داشته باشد. با تو گفتن تمام آرزوی اين دل خسته است و از تو شنيدن حسرتی برای تمام دقايق نفس کشيدن. بگذار نوشتن را به ياد بياورم. بگذار با تو بنويسم و از تو بنويسم.
هنوز می‌نويسم و تو می‌خوانی و می‌دانی ...»

امروز که هشتمین ششم دسامبر است می‌دانم این‌ها را که می‌نویسم کسی نمی‌خواند ... نوشته‌های بی‌مخاطب من آواره مانده‌اند و من ... من خودم آواره‌ی این شهر خاکستری ...

December 3, 2008

پری‌خانه‌ی رويا

بنويسم که يادم بماند تا صبح خواب تو را ديدن را. يادم بماند که اين بار تو مشتاق‌تر بودی. يادم بماند که حساب روزهای دوری را درست نداشتی. که در دسترس بودی و من ... انگاری من نبودم ... من و نخواستنِ تو؟ ... نخواستنِ مرهمِ اين زخمِ هزار ساله؟
آن چهاريايه‌های سرگردانِ باغِ پسته را به خاطر داری؟ بی‌قرار بودی ... یک لحظه تکيه بر ديوارِ خشتی می‌دادی و يک لحظه روی يکی از همان‌ها می‌نشستی ...
چرا گفتم که هر سال به جستجويت باز می‌گردم؟ من که از هراس ديدن‌ات رفتم و حتی پشت سر را هم نگاه نکردم. این روح بيچاره‌ی بی‌تابِ پریشانِ من که می‌دانی ... رها کن ... همان بی‌خيالِ ساده ... خواستم يادم بماند ...
همان مرده‌شوی‌ات را ببرند بهتر است ... هميشه دير می‌رسی ... هميشه ... من نه بوسه می‌خواستم و نه آغوشی ... گفتن از همه‌ی سال‌های دوری‌ات به خدا بس بود ... چشمان وحشی ويران‌گرت بس بود ...