« October 2008 | صفحه‌ی اصلی | December 2008 »

بايگانی: November 2008

November 9, 2008

محبوبِ من ... وطن

محبوب من ... وطن ... کی آماده‌ی منی؟

ديری‌ست در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محرابِ عشقِ من، کی آماده‌ی منی؟
من با نمازِ عشق تو هوشیار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرقِ آتشم
محبوبِ من، وطن
ای مانده در نگاهِ تو بهتِ نگاه شب
ای خفته در دهانِ تو حرفِ دهانِ صبح
محبوبِ من، وطن! کی آماده‌ی منی؟

شعر: برزين آذرمهر – آهنگ: پرويز مشکاتيان – خواننده: شهرام ناظری



November 8, 2008

کجاييد ای شهيدان خدايی

کجاييد ای شهيدان خدايی
بلاجويان دشت کربلايی
کجاييد ای سبک‌روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوايی
کجاييد ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشايی
کجاييد ای ز جان و جا رهيده
کسی مر عقل را گويد کجايی؟
کجاييد ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهايی
کجاييد ای در مخزن گشاده
کجاييد ای نوای بی‌نوايی
در آن بحريد کين عالم کف اوست
زمانی بيش داريد آشنايی
کف درياست صورت‌های عالم
ز کف بگذر، اگر اهل صفايی
برآ، ای شمس تبريزی ز مشرق
که اصلِ اصلِ اصلِ هر ضيايی


November 5, 2008

مرا در چشم خود ره ده که خود را / ز چشم ديگران مستور خواهم

من اگه نامرئی بودم ... برمی‌گشتم ايران ...
هرچی فکر می‌کنم دلم نمی‌خواد چيز ديگه‌ای بدونم يا کار ديگه‌ای بکنم ... حتی نمی‌خوام بدونم اون الان داره چه کار می‌کنه ... فقط برمی‌گشتم ايران.

ببخش رويا ...ديگه همين بود ظاهر و باطن.

اوباما پيروز شد

خب اوباما هم رييس جمهور شد ... برم ديگه بخوابم ... ايشالا بيام خبر خوش از انتخابات ايران هم بدم سال ديگه.

November 4, 2008

لکاته

«ترس و لرز» سورن کيرکه گارد را می‌خوانم و بوف کور تو هنوز روی ميز کنار تخت است. من، حيران ايمان ابراهيم و تو، وامانده در چنبره‌ی رقاصگان معابد عفن هندو.
رعد و برق آسمان تابستان می‌ترساندم، نيم شب است و هنوز کليد تو در قفل در خانه نچرخيده است. باد و باران غوغا می‌کنند. می‌دانی که از صدای رعد می‌ترسم. تو خوب می‌دانی که شبهای بارانی را دوست ندارم. از اتاق کارت صدا می‌آيد... خبری نيست، فقط باد است که در را به هم می‌زند.
برق ساعت‌هاست که رفته است. جلوی آينه می‌ايستم. برهنه و رنگ پريده‌تر از هميشه. پيچ و خم‌های تن عريانم را نگاه می‌کنم ... نور شمع بر تنم می‌لغزد. موهايم را با انگشتان لرزانم به روی سر جمع می‌کنم. زيبا نيستم؟ ... رهايشان می‌کنم تا باران سياه ببارد و حجاب تنم شود.
بغضی غريب گلويم را می‌فشارد. عطر تو از اتاق فواره می‌زند. به تخت پناه می‌برم. صورتم را در بالش تو پنهان می‌کنم. عطر تو را دارد ... پيراهن چهارخانه‌ی سبزت که گوشه‌ی تخت آويخته‌ای هنوز گرم است. ولی چقدر بسترم بدون تو خالی و سرد است.
چشمانم را می‌بندم. آسوده می‌رانی. عطری زنانه همه‌ی اتومبيلت را گرفته است. دست‌های ظريفش را می‌بينم که آهسته اينسو و آنسو می‌رود. باران بر شيشه می‌کوبد. نفس‌هايش را که کند می‌شود بر پوست گردنم احساس می‌کنم. دست‌های زيبايت با آن ساعد کشيده و سپيدی شيريشان از فرمان جدا می‌شوند ... دست‌هايش را می‌بينم که بی‌خودانه در هوا سُر می‌خورند ... - اشک بر بالشت می‌چکد- ... آذرخش آسمان را می‌شکافد. گرمای دست‌هايت ... دست‌های سردش را گرم می‌کند.
آخرين چراغ را خاموش می‌کنی ... دست‌های زيبايت به ميهمانی تن تبدارش می‌رود ... چقدر بسترم بی تو خالی است...
نفس‌هايتان را می‌شمارم، ................ باز هم آذرخش آسمان را می‌شکافد. لب‌های سرخش در بوسه‌ی بی‌پايانت گم می‌شود.
«بوف کور» می‌خوانم ... لکاته ... پيرمرد خنزرپنزری ... ديگر باران نمی‌بارد.
...
هوا روشن است. عطر غريب زنانه‌ای در خانه پيچيده ...
... نزديک‌تر می‌شوی ... چقدر دلتنگ بوسه‌ات بودم ...
«ترس و لرز» می‌خوانم ... در اتاق ديگر آهسته با کسی در آنسوی سيم‌ها حرف می‌زنی: خداحافظ.
در گرداب آغوشت غرق می‌شوم ... تمام برهنگی‌ام عطر ناآشنای زنانه‌ای دارد ... چقدر بسترم با تو خالی است.

----
دوباره خوانی خودم بود. لکاته ۲۲ مردادماه سال هشتاد و یک نوشته شده.