« September 2008 | صفحه‌ی اصلی | November 2008 »

بايگانی: October 2008

October 27, 2008

بکارت

بيابانی می‌خواهم بی‌انتها که جراحت جاده بر گرده‌اش نباشد و آسمانی که لکه‌ی ننگ ابر باران‌زا بر دامن‌اش ننشسته باشد.

از قديمی‌های خودم

October 21, 2008

کجاوه

با نغمه‌های کاروان، از ره رسیده ساربان
آزرده‌دل از دیدن دروازه و دروازه بان
بنشسته چون نيلوفری، در يک کجاوه دختری
دل برده او از ساربان، اما دلش با دیگری
دل داده در شبِ سفر، پیاده رفته تا سحر
با دخترک او گفته است، غوغای دل در هر نظر
که ماه من جفا مکن، مرا ز خود جدا مکن
چو می‌روی ز کاروان، مرو ز پیش ساربان
در اين سفر به هر کجا که رو نمود
دو چشم او به روزن کجاوه بود
کند به دل خداخدا، که چون شوم از او جدا
فردا جدايی می‌رسد، آخر به پایان سفر
آن مه ندارد بعد از اين با ساربان کاری دگر

کجاوه با صدای ويگن
ممنون از رويا و داريوش


يک نوشته‌ی قديمی - من جا مانده‌ام

«من جا مانده ام. گوشه ی باغچه ای، کنار حوضی، پشت فواره ای، در هراس نگاهی، زير درختهای کاج کهنسال و شايد در خيابان خاکی خلوتی که انتهايش به آرامگاه مردمان کوير می رسد و پر است از خاطره و خیال و خستگی.

من جا مانده ام. بی بوسه، بی روسری سياه سنت شکنم، بی کتابهای نخوانده ی قفسه ی هزار رنگ اتاقم، بی آواز تو ای پری کجايی که در آن عصر پاييزی هزار بار برای "نون" خواندم و دوباره خواست که بخوانم. من جا مانده ام. من در صندلهای ساده ی بهاری، در مقنعه ی سفيد تابستانی، در ميان گيسوان هزار رنگ پاييزی ام جا مانده ام.

ما چهار نفر بوديم، چهار دوست، چهار هم کلاسی و از آن ميان تنها من جامانده ام. ما چهار نفر بوديم، چهار حنجره برای خواندن، چهار لب برای خنديدن، چهار دل برای عاشق شدن. "آی با کلاه" عاشق "مثال" بود، "نون" عاشق "الف، لام"، "سين" عاشق "رزمنده ی پير" و من عاشق هر کس که عاشقم نبود. من و "آی با کلاه" با هم عاشق می شديم. "آ..." جا می ماند و من می رفتم و بعد من می ماندم و او می رسيد اما نمی دانستم اين بار من جا می مانم و "آ..." می رود.

ما چهار نفر بوديم و در آن ميان من تنها هميشه عاشق بودم. هر روز عاشق می شدم و روز بعد معشوق اما عاشق ديگری و روز بعدش معشوق اين ديگری و عاشق يک ديگری ديگر. ولی ... اين عاشق هر روزه اين بار جا مانده است. پشت آبخوری گوشه ی حياط روی نيمکت سنگی زير درخت توت چشم دوخته به گلهای شناور بر روی آب حوض جا مانده است. ديگر نه باران خيسش می کند و نه چشم انتظار طرح اندام آشنايی است که بی صدا از کنارش بگذرد و در سياهی در قهوه ای ساختمان گم شود.»

سيزدهم می دوهزار و چهار

October 18, 2008

برای بابا

بابا می‌دونم اينجا رو می‌خونی ... من نمی‌تونم زنگ بزنم بهت تسليت بگم ... نمی‌تونم ... هيچ وقت نتونستم ازت ياد بگيرم اين يک چيز رو ... اينجا هم سخته ... خيلی سخته به خدا ...

غم

عمو حسين هم رفت ... شب نوزدهم رمضان رفته است و به من تازه خبر داده‌اند ... اين‌بار که ايران بيايم ديگر تنها يک عمو برايم مانده است ... نه عمو محمود هست و نه عمو حسين ... دلم برای چشم‌های روشن‌اش تنگ می‌شود ... برای ملتفتی گفتن‌هايش ...

خاکستر

همه‌ی شعرها ليلای‌شان آشکار نيست ... اين ليلای مستتر دارد ... من عاشق همان ليلای نهانش هستم.

چو اسير دام توام، رام توام، ای محرم رازم
من‌ام آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم

ای فتنه بکش يا بنوازم

بی‌گناهم، بده پناهم، کز موی تو آشفته‌ترم
کن نگاهی به خاک راهی، ای سايه‌ی لطف‌ات به سرم

چه کنم عشقی غير از تو نخواهم
به خدا محنت ريزد ز نگاهم
اميدم کو جدا از او پرپر شده‌ام
خاکستر شده‌ام

آزارم کن
چو چشم خود بيمارم کن
من ز جفايت دلشادم
از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم
تا که به مهرت پابندم

عشق و اميد صفايی
ای عشق من چه بلايی
کی ز وفا جانب ما باز آيی

چو اسير دام توام، رام توام، ای محرم رازم
من‌ام آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش يا بنوازم

 




October 17, 2008

گرچه ای دف‌زن مست، شيشه‌ی باده شکست

همه‌ی رويايم به باد رفت ... چرا بايد تو را افتخاری خوانده باشد؟ من اين همه سال با صدای رويگری دوستت داشته‌ام.
خيانت نمی‌کنم ... تا ابد با صدای رويگری‌ات خواهم شنيد.

ديدم اهريمن شهر در شب کشتن خويش
آنقدر مِی زده بود تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش پيرهن پاره کنم
يوسف از فرط جنون مست ليلا شده بود

«غوغا - سيد محمود توحيدی (ارفع کرمانی)»

پی نوشت: دلم برای وداد و باقی توحيدی‌ها تنگ شد.

October 16, 2008

ليلای من کجا می‌بری؟

من با اين همه ليلای درون خود چه کنم؟

October 15, 2008

مجنون ليلی

شعری که در آن پای ليلا و ليلی در ميان نباشد شعر نيست. حالا تو هی در همه‌ی جان من بگرد و بخوان ليلای من دريای من ...

هوايی

من اين شيرينی گنگ رمزآلود گنه‌بار را دوست دارم ... تو هم پای‌ات گير بود، گير است ... می‌دانم ...

تهی کالبد

خدايا عاشقی سرگشته‌ام
ز راه ميکده برگشته‌ام
ميخانه را گم کرده‌ام يارب
به سوی تو روی آورده‌ام
ميخانه را گم کرده‌ام يارب

.... شاعر را نمی‌دانم

October 14, 2008

دل‌ام تنگ کسی هست

حالا ديگر وقت هست برای فکر کردن، فکر کردن به اين همه سال که نبودی و نمی‌خواستم که باشی. هنوز دلم می‌لرزد از به ياد آوردن منظره‌ی ويرانه‌هايی که بعد از سپيده پيدا می‌شدند و تو که آن دور در ميانه‌ی کوير منتظرم ننشسته بودی.
تو منتظرم نبودی ... و وای ... وای ... اگر منتظر بودی ...

خستگی

اين واقعه را سخت نگيری شايد
کز کوشش عاجزانه کاری نايد
از رحمت ايزدی کليدی بايد
تا قفل چنين حادثه را بگشايد

نيايش

خدايا دلی سر به راهم ده

ستاره

نمی‌پرسم چه هستی ... همين که هستی ... همين که اين لحظه هستی آرامم می‌کند ...

October 8, 2008

درد

من درد تو را ز دست آسان ندهم

October 6, 2008

المپياد توپولوژی

من نمی‌فهمم که طراحان محترم سوالات امتحانی چرا به من که می‌رسند ناگهان استعدادشان شکوفا می‌شود؟ آن از آن سالی که من کنکور داشتم و در صفحه‌ی سوال‌های ادبيات ناگهان به تعداد فراوانی نمودار و چارت و خط و منحنی پديدار شد، آن از فيزيک - مکانيک سال چهارم دبيرستان که سر و کله‌ی کلی لغت نامتعارف در کتاب‌هايمان پيدا شد و هزار جينگولک بازی برای حل مساله‌ها بايد از خودمان در می‌آورديم و اين هم از توپولوژی که کم مانده بود طراح از زيست شناسی و شيمی و اخترفيزيک سوال بدهد. قطعا طراح سوال به وحدت علوم اعتقاد عميقی داشته ...
خواهر من، برادر من! المپياد که نبود! قرار نبود که من پاسخ هرچه مساله‌ی حل نشده‌ی تمام علوم را در اين سه ساعت پيدا کنم، يک امتحان ساده‌ی توپولوژی بود، همين! کلا هم که بی خيال همه‌ی سوالهای امتحانی از سال نود و چهار تا به حال شده بودی، نه؟ طراح بايد خلاقيت داشته باشد، بزند پدر جد دانشجو را در بياورد.
خسيس باجی محترم، سوالی که يک طرف کاغد آچهار را تماما می‌خورد آخر بايد چهار نمره از صد داشته باشد؟
ای جای استاد ذکری خالی که بيايد با لهجه‌ی سيرجانی‌اش بگويد: تِجَسُم کن! ... من مردم آنقدر تجسم کردم و راه به جايی نبردم. هی هی ... اقبالُم ...

پی‌نوشت: خدا را شکر من تنها نبوده‌ام. بقيه‌ی هم‌کلاسی‌هايم هم از همين‌ها که در بالا گفتم شاکی بوده‌اند. اما ديگر چه فايده. امتحان لعنتی انرژی‌بر :(

October 1, 2008

کامکارها، مخمل، نيما، احمد

وسط اين همه درس ياد بچه‌ی دوتا از دوستامون افتادم که پشت هر بازی که فکرش رو بکنيد يک بازی هم می‌گذاره، مثلا:
خاله بيا توپ‌بازی بازی کنيم؛
عمو بيا ماشين‌بازی بازی کنيم.
يکی ديگه از دوستامون هم پسرش يک کم کوچيکتر از اين بازی‌بازيه اما بايد ببينيد چه آواز سنتی می‌خونه، بهش ميگيم نيما شجريان بخون، شروع می‌کنه:
هاااای ... آااااای .... واااااای ... هاااااییییی ...
بعد بهش ميگيم نيما چه چه هم بزن:
هااااای ... آاااای .... وااااای ... چه چه ... چه چه ... هاااااای ... هاااااای ....
بچه‌ی طفلی خيال می‌کنه تحرير زدن يعنی گفتن خود «چه چه»، «چه چه» ...
حالا از بچه‌ی خودمون هم بگم:
داريوش الان مخمل رو بغل کرده نشسته جلوی تلويزيون داره کنسرت کامکارها رو نگاه می‌کنه ... الان مخمل دويد طرف قشنگ که داره سه‌تار می‌زنه ... کلا خيلی به حرکات دست و مضراب علاقه داره ... پدر و پسر لذتی می‌برند از اين تعطيلی روز عيد.