« August 2008 | صفحه‌ی اصلی | October 2008 »

بايگانی: September 2008

September 23, 2008

نوستالژی

تلويزيون ما سياه و سفيد بود. ويدئو نداشتيم. يک ضبط و پخش يک کاسته داشتيم که من بايد يک پنج تومانی يک جايش می‌گذاشتم تا صدايش در می‌آمد. راديو صدای برنامه‌های شبکه يک تلويزيون را پخش می‌کرد. سلطان و شبان و سر به داران را يادم می‌آيد روی کاست ضبط کرده بوديم. حتی يادم می‌آيد صدای حبيب، پسر عمه‌ام، هم روی همان کاست سر به داران ضبط شده بود ... سر به داران را نمی دانم چه شد اما سلطان و شبان را آنقدر گوش کرده بودم که هنوز هم ديالوگ خوابگزار را به ياد دارم: «ای ماه بدرخش و از پرتو روشنايی‌ات تيرهای بلا را بر سر آن شبان نگون‌بخت فرود آر که دو هفت روز است در انتظار نشسته‌ايم.»
من هنوز در اين پست پايين گير کرده‌ام ... ببخشيد که دير به دير می‌نويسم.

September 8, 2008

آهسته ترک که يار خفته است

نك ناز ز من نیاز از عشق
قبله منم و نماز از عشق
از لاله نماز صبح خیزد
وز چشم شقایق اشك ریزد
بوی تو تراود از لبانم
ریزد گل یاس از دهانم
بندد در زندگی برویم
بندد در غم به گفتگویم
ریزد سحر عطر عشق برباد
شیرین كند آرزوی فرهاد
آهسته ترك كه یار خفته است
ای مرغ مخوان بهار خفته است
ای روز تو را به جان خورشید
ای شام تو را به جان ناهید
ای تشنه تو را به آب سوگند
ای عشق تو را به خواب سوگند
جز عشق دگر سخن مگويید
غیر از گل عاشقی مبويید
آن خسته‌ی مانده در كویر است
آهوی نگاه (نگار؟) اگر اسیر است
زان پیش كه سر بریدش از تن
آبی بدهیدش از دل من
آبی كه ز چشم عشق جوشید
آهوی دل منش بنوشید
نوشید صدای عشق را جان
پرواز گرفت سوی جانان
جانان من آفتاب فرداست
عشقم نفس صدای دریاست
من آب ز چشم باغ نوشم
تن را به شب آفتاب پوشم

به دنبال دکلمه‌ی ابتدايی تيتراژ قسمت پايانی سر به داران هم گشتم اما نيافتم ... همين شعر که نمی‌دانم از کيست، با صدای کسی که فکر می‌کنم بيژن کامکار باشد امشب مرا با ياد کودکی‌ام خوش کرده است.

September 7, 2008

فشند بزرگ

پسته و گردوی تازه که مامان با عشق برام مغز کرده بود و کلی هله هوله ديگه که با يک دوست مهربون فرستاده شده بود امروز رسيد ... اين که مامان اينا رو نشسته دونه دونه شکسته و مغز کرده باعث ميشه هر دونه‌اش رو با کلی مراسم به دهن بگذارم ... ولی می‌دونم که اينا پسته‌ای نيست که از ميدون مشتاق کرمون خريده شده باشه ... گردوش هم گردوی فشند نيست ... الان فصل جير کردن گردوست ... گردوهايی که تا زمين می‌افتند قاقو می‌شند ... چقدر هر سال وقت پايين کردن گردوها، گردو تو سر من و دختر عمو پسر عموها و دختر عمه و پسر عمه‌هام می‌خورد ... دستامون هميشه اول مهر سياه سياه بود از رنگ پوست تازه‌ی گردو ... دلم برای فشند تنگ شده ... برای دو درّه ... مَلِک اُوْ دار ... خر تيزان... خاتون قيامت (يا امامزاده بی‌غيرت؛ خدا منو ببخشه)... عمو فشندی خدا بيامرز ...

محض اطلاعات عمومی: اين فشند هيچ ربطی به اوشون فشم ندارد. «فشند» است ... همان که سيب‌زمينی‌اش معروف است، ظاهرا در دوره‌ی قاجار برای اولين بار سيب زمينی در فشند کشت می‌شود ... کمی پيشتر از مهاجرت اجداد من به تهران. فشند روستايی است سه هزار ساله در دامنه‌ی البرز، حدودا چهل کيلومتر بعد از کرج، که شهر جديد هشتگرد در زمين‌های اطراف‌اش ساخته شده.

September 5, 2008

زرد و سرخ

بدجور بوی پاييز مياد.