هفت روز گذشت ... هفت روز ... هفتاد روز ... هفت سال ... هفتاد سال هم خواهد گذشت ...
با صورتی از مرگ روبرويم کردهای که تا پيش از اين برايم ناشناخته بود ... نه مرگ مرجان و نه مرگ حوری هيچ کدام شبيه اين مرگ نبودند ... مینشينم ... راه میروم ... میخوابم ... مینويسم ... میخوانم ... نفس میکشم ... هر لحظهای انگار در خيالام نشستهای ... يک جايی در ميان سينهام فشرده میشود ... قلبم نيست ... جايی است عميقتر ... دردناکتر ...
... هی در ذهن خودم با صدای تو شعر صالحی را میخوانم ...
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهای خريدهام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی ديوار
هی بخند ...
چيزی نمانده است ...
من چهل ساله خواهم شد ...

نظرها
كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم...
چقدر دلم گرفته .. چه جوري باور كنم كه ديگه نبايد دنبال اسم قشنگ تو روي سر در سينماها بگردم ... چقدر مرگ رو برام آسون كردي .. چقدر اونجايي كه تو هستي قشنگه .. چقدر مرگ رو قشنگش كردي ... به خدا ديگه مردن كاري نداره ... اين دومين باريه كه اوني كه دوستش دارم رو با اين بيماري لعنتي از دست ميدم ... خدايا كاش اين دنيا از حركت بايسته ...
امروز وقتي فيلم مزاحم رو براي چندمين بار مي ديدم به خودم گفتم رفتن خسروي من دروغه يه شوخيه .. خوابه .. خدايا يكي از اين خواب بيدارم كنه ...
ساغر تمنا | July 27, 2008 3:52 PM
ديدي اي حافظ كه كنعان دلم بي ماه شد؟!
عاقبت با اشك غم كوه اميدم كاه شد؟!
گفته بودي يوسف گمگشته بازآيد ولي ...
يوسف من تا ابد همنشين چاه شد
فراموشت نميكنم خسروي من .. آخه مگه تو اصلا فراموش هم ميشي!!؟؟كاش پيشمرگت شده بودم ... حيف بودي به خدا ... دارم ميسوزم ...
ساغر تمنا | July 26, 2008 10:24 PM
http://saghar.malakut.org/archives/2008/02/post_465.html
---------------
شما که من نيستی ... کيستی؟
ساغر
من | July 26, 2008 2:55 PM
بسیار زیبا بود.
علی | July 26, 2008 1:51 AM