« June 2008 | صفحه‌ی اصلی | August 2008 »

بايگانی: July 2008

July 29, 2008

ديوونه

- اکبر؟ من ديوونم؟
- نه؛ تو يوسُفی، من کُلِرم!

× يک هم تيمی داشتيم که يک مقدار کلمات را عجيب تلفظ می‌کرد، آن موقع تازه فيلم هنرپيشه اکران شده بود و ما هم فکر کنم مسابقات قهرمانی کشورهندبال در همدان بوديم ... مهرک و مرجان دو هم تيمی ديگر من هميشه اين بنده خدا را دست می‌انداختند. يوسف را بيشتر مردم يوسِف می‌گويند و اين بنده خدا درست‌ترش را می‌گفت که يوسُف باشد ... خانم يوسف مربی تيم ما و تيم ملی بود. کُلِر هم که که همان کولر خودمان است منتهی اين دوست ما با O می‌گفت. تمام ده روز مسابقات مرجان از يک سر سالن می‌گفت: اکبر؟ من ديوونم؟  و مهرک از آن طرف جواب می داد: نه، تو يوسُفی، من کُلِرم!
کسی که فردا تحويل کار دارد خاطرات بی مزه‌تری هم برای تعريف کردن دارد.

روحيه

من فردا بايد تکليفم را تحويل دهم ... هنوز ۶۰ درصد کار باقی مانده ... اميدوار هم هستم که امشب تمام شود! کاری است که بايد در يک ماه انجام می‌شده ... جرات کتاب به دست گرفتن هم ندارم و هی دارم با خودم می‌گويم: تو می‌تونی! تو می‌تونی!

July 25, 2008

هفت روز

هفت روز گذشت ... هفت روز ... هفتاد روز ... هفت سال ... هفتاد سال هم خواهد گذشت ...
با صورتی از مرگ روبرويم کرده‌ای که تا پيش از اين برايم ناشناخته بود ... نه مرگ مرجان و نه مرگ حوری هيچ کدام شبيه اين مرگ نبودند ... می‌نشينم ... راه می‌روم ... می‌خوابم ... می‌نويسم ... می‌خوانم ... نفس می‌کشم ... هر لحظه‌ای انگار در خيال‌ام نشسته‌ای ... يک جايی در ميان سينه‌ام فشرده می‌شود ... قلبم نيست ... جايی است عميق‌تر ... دردناک‌تر ...
... هی در ذهن خودم با صدای تو شعر صالحی را می‌خوانم ...
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ای خريده‌ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی ديوار
هی بخند ...
چيزی نمانده است ...
من چهل ساله خواهم شد ...

July 18, 2008

خسرو شکيبايی

(به ابرها) بکش کنار. اينقدر نچسب به اون. بذار آفتاب بياد ... (به رود) تو هم اينقدر عجله نکن، می‌زنی شاخه‌ها رو می‌شکونی ... فکر نمی‌کردم آن روز اينقدر نزديک باشد ... می‌دانم همه‌ی کلاس چهارم رياضی سال هفتاد و پنج دبيرستان توحيد امروز با شنيدن اين خبر به ياد من افتاده اند ... هنوز در ناباوری‌ام ... مثل آن روز که در سينما آزادی ديدم‌ات ... نمی‌دانم در آغوش نيره بود يا آزاده ... اما از هوش رفتم ... حالا از هوش نمی‌روم ... کاش می‌رفتم ... سال هفتاد و دو برايت نوشته بودم:

چه زيبا نقش می‌زنی
عشق و ايمان ابراهيم را
با دستانی که شور از سرانگشتانش چکه می‌کند.
گام‌هايت بوی انارستان می‌دهد
و من
(مست از شميم گام‌ها)
سر به هامون می‌گذارم
*
در بيستون می‌جويمت
... همينجايی
*
«آتشی سرخ و شيرين
در دستان خسرو
ترک برمی‌دارد.
چقدر دست‌هايم صابرند»
بايد شکيباييشان بر بيستون نقش بندد، کوهکن!
*
... بوی تيشه می‌آيد
ترک برمی‌دارم ...

شانزده اسفند هفتاد و دو

پی نوشت: دردناکی ماجرا به اين است که نامت را آن گونه که من می‌نويسم در گوگل جستجو می‌کنند و اول به وبلاگ من می‌رسند ... شايد بازی تقدير باشد که بالاخره اين دم آخر يک جايی من به تو از همه نزديک تر بودم ...

فدای همه‌ی سين شين زدن‌هايت ...

July 7, 2008

هر سال هجده تير

همه‌ی خاطره‌ی آن روز و روزهای بعدش بماند برای خودم ... شما اين را بخوانيد و اين را ببينيد.

July 2, 2008

آقای کاريزما

اين چند روز من سرم حسابی گرم بوده ... به درس؟؟ نه بابا! کی حوصله‌ی درس داره با اين مسابقات ويمبلدون! اين کشف تازه‌ی من هم که امروز مسابقه‌ی يک چهارم نهايی‌اش رو برد و متاسفانه بايد با فدرر بازی کنه در نيمه نهايی ... فکر نکنم اميدی باشه ... انقدر که اين «سفين» شلخته و بی‌خيال بازی می‌کنه ... البته بی‌خيال خيلی تعبير دقيقی نيست چون امروز حداقل دو بار راکتش رو کوبيد زمين. من از غر زدن‌هاش خوشم مياد و اين که ول کن توپ‌های به اوت رفته هم نيست.

پ.ن. کشف تازه‌تر! در يک خانواده‌ی تاتار مسلمان هم به دنيا اومده! اين داريوش بنده خدا می‌گفت اين اسمش حتما مراد بايد باشه که من باور نمی‌کردم!