« May 2008 | صفحه‌ی اصلی | July 2008 »

بايگانی: June 2008

June 28, 2008

قرمه سبزی

خوبی مهمون وبلاگ نويس داشتن اينه که بری توی وبلاگش سرچ بزنی ببينی قرمه سبزی دوست داره يا نه! اما خوب من که نفهميدم ماجرا چيه ... دو بار از قرمه سبزی اسم برده و يک بار از قرمه‌ی خالی ... نه خوبی گفته نه بدی ... جمله‌هاش بيشتر خبری بودن ...
اميدوارم مهمون ما امشب سر گرسنه روی بالش نگذاره ... چون من جز اين غذا چيز ديگه‌ای بلد نيستم!

June 26, 2008

من گنگ خواب ديده و عالم همه کر است

خيلی وقت‌ها می‌خواهم جايی کامنت بگذارم اما انگار دست‌هايم را بسته باشند ... مثل آن روزها که به شاهپسند می‌گفتم نمی‌توانم چيزی بسازم ... هزار ايده در مغزم به هم می‌پيچيد و دستم به ساختن نمی‌رفت ...
حالا می‌خواهم اينجا بنويسم ... نمی‌توانم ... نشسته‌ام يک گوشه نگاه می‌کنم ... روزی چند بار سر می‌کشم ... شايد خبر خوشی ...
نيمه شب است ... داريوش دارد پشت هم موسيقی‌های مختلف از افتخاری تا آهنگران پشت سر من پخش می‌کند و من انگار لال باشم ... گوش می‌کنم ... هم لذت می‌برم و هم درد می‌کشم ... انگار بختک روی‌ام افتاده ... يک نيمه شب داغ تابستانی است و نمی‌دانم چرا ياد خانه ی عمه حوا افتاده‌ام ... اگر صبح زود بود حتما ياد خانه‌ی عمه همدم می‌افتادم ... محال است ساعت چهار صبح باشد ياد آن صبح خانه ی عمه همدم نيفتم ... زير چهار سالم بود ... چون چهار سالگی از خانه‌ی مادر بزرگ رفتيم جايی ديگر ... شب خانه‌ی عمه خوابيده بوديم ... عمه برايم با عروسک پلاستيکی و پنبه و پولک، عروس درست کرده بود ... صبح زود برگشتيم خانه ... حوض وسط حياط هم يادم می‌آيد ...
اين آهنگران يک کم ديگر بخواند شايد پيش از تولدم هم يادم بيايد ...

June 21, 2008

خورجين‌های منحرف*

صبح بعد از نوشتن پست پايين رفتم روی تخت دراز کشيدم ... چشمم به کوله پشتی داريوش افتاد که سبز است ... جنسش شبيه کوله پشتی‌ای بود که دوم دبيرستان داشتم ... يک کوله پشتی سياه ... از اين ها که مثل توبره بود! و بالايش با يک نخ که بايد می‌کشيدی‌اش بسته می‌شد و رويش يک در ديگر می‌آمد ... آن در ديگر سرمه‌ای بود ... يک سرمه‌ای تيره ... ناظم مدرسه‌ی‌مان (توحيد شهرک نور نوبنياد) خانم کوشا (حيف خانم) به من يک سال تمام گير می‌داد که اين سرمه‌ای را بايد با ماژيک يا رنگ مشکی رنگ کنی ... و من هر روز با ترس و دلهره به مدرسه می‌رفتم ... و جوراب‌های بيچاره‌ی‌مان ... که بايد حتما سفيد بود ... و حتی اگر جوراب تا زير زانو هم می‌پوشيدی نبايد حتی يک نوار مشکی هم رويش می‌داشت ...
ياد پاچه‌های شلوارمان افتاده بودم که هر چند روز يک بار بالايش می‌کشيدند تا ببيند عصمتمان با نوار بالای جورابمان به باد نرفته باشد ...
عصمت من که هر روز به باد می‌رفت ... يک روز با جوراب، يک روز با کوله پشتی، يک روز با بند کفشم که سفيد بود ... يک روز با مقنعه‌ای که توی کاپشن گذاشته بودم ... و من هر چهار سال دبيرستان از بچه مثبت‌ترين‌های مدرسه بودم و بزرگترين خلافم خواندن مجله فيلم و گزارش فيلم بود ...

* استاد زبان فارسی دانشگاه‌مان (دانشگاه دومی که می‌رفتم يعنی کرمان) به کوله پشتی‌های ما می‌گفت خورجين!

مرغ سحر

من و نسيم که لطف کرده بود و آمده بود که من در مدت زمانی که بيمارستان بوديم پس نيفتم آخرهای ماجرا ديگر نای روی پا ايستادن هم نداشتيم. ده ساعت تمام طول کشيد. وقتی داريوش در اتاق عمل بود داشتم به شوخی به نسيم می‌گفتم: الان که بيارنش بيرون اگه ازش بپرسی داريوش خوبی؟ ميگه نه ... آخ ... وای ... بعد بهش بگی می‌خوای شجريان گوش بدی؟ یهو ميگه ها؟ آره! کو؟ ... حالا اولين چيزی که داريوش بعد از عمل از من خواست چه چيزی باشد خوب است؟
1- چانه‌اش را بخارانم.
2- بعد از کلی ناله و آخ آخ، از پرستار بپرسم که می‌تواند موسيقی گوش کند يا نه؟
روز سختی بود ... طفلک داريوش خيلی درد کشيد ...
شخانه که رسيديم اين دوست طبقه پايينی دعوتمان کرده بود برای شام ... (خدا خيرش دهد) ... با دست لحاف(!) پيچ شده‌ی داريوش رفتيم پايين ... آخرهای نيمه‌ی دوم بازی ترکيه و کرواسی بود ... شام که تمام شد کرواسی يک گل زد ... شوهر دوستم داشت می‌گفت که اين ترکها اگر سه دقيقه وقت داشتند حتما جبران می‌کردند ... هنوز حرفش تمام نشده بود که ترکيه گل مساوی را زد ... من و نسيم شروع کرديم به جيغ کشيدن ... دوستمان هم بعد ما جو گير شد ... بيچاره پسر کوچولويشان هاج و واج به ما نگاه می‌کرد و کمی هم ترسيده بود ... بعد از چند دقيقه ديديم پسر کوچولو هم هی جيغ می‌زند و می‌خندد و به طرف تلويزيون می‌دود ...
حالا هم که می‌بينيد من زا به راه هستم! داريوش که فکر نکنم کل ديشب را خوابيده باشد ... يک ساعت پيش ديدم سنگينترم اگر قيد خواب را بزنم چون نه خودش می‌خواهد بخوابد نه می‌گذارد من بخوابم (ديروز هم از هفت صبح که بيدارش کردم صبحانه بخورد تا وقتی که از خانه بيرون رفتيم داشت هزاردستان نگاه می‌کرد و از بس صدای اين مفتش شش انگشتی زياد بود باز هم من نخوابيدم) ... مخمل هم که شاکی است که ديروز تنها مانده دوباره مثل اسب از اين ور به آن ور می‌دويد و پشت در اتاق نسيم در می‌زد ... حالا بعدا شايد عکس‌های داريوش را گذاشتم ... شايد هم در وبلاگ خودش گذاشتم ... چون حالا حالا ها که بايد دستش بسته و آويزان به گردنش باشد و ظرف هم نبايد بشويد (ديروز چنان به پرستار نگاه کرد بعد از اين که گفت نبايد اصلا هيچ کار خانه‌ای بکنی که پرستار فکر کرد اين بيچاره را مثل کوزت من به کار می‌کشم!)!!

June 19, 2008

تمرکز

آلمان با پرتغال بازی دارد
- آخ آخ ... نه ... نه!!
- معلومه تو طرفدار کدوم تيم هستی؟
- اسپانيا!
- ها؟!%^&#؟!

June 15, 2008

سوال (؟!) دندان‌شکن!

+ بخواب، اما خواب اصحاب کهف نرو! هر وقت صدات کردم بيدار شو.
- يعنی وقتی بيدار بشم می‌بينم رييس جمهور عوض شده؟
+ اون رو نمی‌دونم اما نوه، نتيجه‌های من رو هم می‌بينی.
- با کدوم شوهرت؟

June 11, 2008

غروب

دلم بزرگراه صدر و بابايی می‌خواهد ...

June 10, 2008

بی‌عنوان

اون روزی که من دفاع کردن از خودم رو ياد بگيرم يک معجزه‌ی بزرگ اتفاق افتاده!

تابستان

گرمه!

June 8, 2008

يک شکر تو از هزار نتوانم کرد

داداشی: «تو يکی دو بار آشی رو که اعظم جون برات پخته بود رد کردی، نفهميدی که اونو با عشق برات پخته بود و چقدر مقدس بود» حالا مامان برای من دلمه‌ی برگ مويی که باعشق پخته بود با داريوش فرستاده بود ... من به ياد همه‌ی غذاهايی که طفلک می‌پخت و من نمی‌خوردم تا لقمه‌ی آخرش رو خوردم ... لقمه لقمه ياد «پری» و داداشی می‌افتادم ...

«آدم افتاده باشه زير تپه با گلوی پاره پاره که همين طور ذره ذره خون ازش ميره تا تموم کنه و اگر چند تا زن و بچه‌ی دهاتی با کوزه رو سرشون بيان رد شن ... آدم بايد بتونه نيم خيز بشه ... سرشو برگردونه تا ببينه چطوری زن‌ها کوزه‌ها رو سالم به بالای تپه می‌رسونن ...»

* پری - داريوش مهرجويی