من با سرعت لاک پشت دارم خودم را آمادهی تحويل سال میکنم. فعلا ابروهای پاچهی بزم را برداشتهام. خانه محشر کبراست. داريوش رفته از مغازه ايرانی هفتسين و شيرينی بخرد. از وبلاگ نونجيم فهميدم که لازم نيست هنر از خودم در کنم. میشود تخم مرغ آمادهی ايستری خريد؛ خيالام از اين يکی راحت شد. ماهی هم که قرار شد نخريم. هر سال بيچارهها را به کشتن میدهيم. تقصير خودشان است. اگر خرخر میکردند و خودشان را به پای آدم میماليدند ازشان بيشتر مراقبت میشد.
فردا که مهمانی دعوتيم. پس فردا خودم مهمان دارم. که از همينجا به همهی شان سلام و درود میفرستم. نگران نباشيد تا جمعه قول میدهم خانه جمع و جور باشد! دوباره پس آن يکی فردا هم مهمانی هستيم. خدا بدهت برکت!
راستی روبان هم پيدا نکردهايم هنوز که دور اين عدسها که دارند به عدس سحرآميز تبديل میشوند ببنديم. نگرانام شب که ما خوابيم غول بالای درخت بيايد به جای مرغ طلا و چنگ سحرآميزش که حسن يا چه میدانم اين جک جونور برد مخمل را ببرد. بايد تبر دم دست بگذارم.
مهربون را که يادتان میآيد؟ مادرش که ملوس باشد همين سه روز پيش زايمان کرد. سه بچه گربهی ناز به دنيا آورده. پيش از زايمان مهربون شروع میکند به ماليدن شکم مادرش. مامان میگفت درست مثل يک ماما در تمام طول زايمان به ملوس کمک کرده بوده ... اين گربه هيچ رفتارش به گربهها نمیماند ... آن موقع که مادرش باردار بود هر وقت برايش غذا میريختند آنقدر صدا میکرده تا مادرش هم بيايد با هم بخورند ... حالا هم میگويند افسرده شده ... بيچاره حتما مفهوم رقابت و حسادت را هم میفهمد!