« February 2008 | صفحه‌ی اصلی | April 2008 »

بايگانی: March 2008

March 28, 2008

خلوت من و مخمل

چند مرده حلاج بودن را امشب و ده‌ها شب ديگر مثل امشب بايد ديد ... کفه‌ی آن طرف ترازو از اول هم مشخص بود که سنگين‌تر است، دارد روز به روز هم سنگين‌تر می‌شود ...
همه‌ی ضرب المثل‌ها را هم که رديف کنم هيچ کدامشان تنهايی امشب‌ام را پر نمی‌کند ...

March 24, 2008

بهار برفی

دو روز است که دارد برف می‌آيد. جای کريسمس و نوروز عوض شده. فکر کنم سنتا کلوز (همان پاپا نوئل)‌ شيفت کاری‌اش را با عمونوروز عوض کرده.

March 20, 2008

ويدئوی داغ داغ از مخمل و سمنوی يخ يخ

وقتی سعی کنی گربه‌ات را با فرهنگ ايرانی آشنا کنی نتيجه‌اش همين می‌شود.

صد سال به از اين سال‌ها

سال نوی همگی مبارک.

اما من دلم صدای توپ می خواست ... هيچ سالی به اين اندازه حالم گرفته نشده بود با اين وضع سال تحويل تلويزيون ... انگار بهتر بود با ورجه وورجه های شب خيز و شهرام شب پره سال مان را تحويل می کرديم ... نه خبری نه هيچ چيزی، آن وسط فقط صدای نکره ی يکی که انگار دارد نوحه می خواند می آمد ... خيلی عصبانی ام ...

ستون سبزه

اين سبزه‌ها اتفاقی اينطور ستون به سقف شده‌اند. از دسترس مخمل داشتم دورشان می‌کردم که دانه دانه عدس‌ها را بيرون نکشد. استکان‌ها که رديف می‌شوند مهمان می‌آيد، برای سبزه‌ها حتما همان غول پست قبلی خواهد آمد!

March 19, 2008

مهربون و عدس سحرآميز

من با سرعت لاک پشت دارم خودم را آماده‌ی تحويل سال می‌کنم. فعلا ابروهای پاچه‌ی بزم را برداشته‌ام. خانه محشر کبراست. داريوش رفته از مغازه ايرانی هفت‌سين و شيرينی بخرد. از وبلاگ نون‌جيم فهميدم که لازم نيست هنر از خودم در کنم. می‌شود تخم مرغ آماده‌ی ايستری خريد؛ خيال‌ام از اين يکی راحت شد. ماهی هم که قرار شد نخريم. هر سال بيچاره‌ها را به کشتن می‌دهيم. تقصير خودشان است. اگر خرخر می‌کردند و خودشان را به پای آدم می‌ماليدند ازشان بيشتر مراقبت می‌شد.

فردا که مهمانی دعوتيم. پس فردا خودم مهمان دارم. که از همين‌جا به همه‌ی شان سلام و درود می‌فرستم. نگران نباشيد تا جمعه قول می‌دهم خانه جمع و جور باشد! دوباره پس ‌آن‌ يکی ‌فردا هم مهمانی هستيم. خدا بدهت برکت!

راستی روبان هم پيدا نکرده‌ايم هنوز که دور اين عدس‌ها که دارند به عدس سحرآميز تبديل می‌شوند ببنديم. نگران‌ام شب که ما خوابيم غول بالای درخت بيايد به جای مرغ طلا و چنگ سحرآميزش که حسن يا چه می‌دانم اين جک جونور برد مخمل را ببرد. بايد تبر دم دست بگذارم.

مهربون را که يادتان می‌آيد؟ مادرش که ملوس باشد همين سه روز پيش زايمان کرد. سه بچه گربه‌ی ناز به دنيا آورده. پيش از زايمان مهربون شروع می‌کند به ماليدن شکم مادرش. مامان می‌گفت درست مثل يک ماما در تمام طول زايمان به ملوس کمک کرده بوده ... اين گربه هيچ رفتارش به گربه‌ها نمی‌ماند ... آن موقع که مادرش باردار بود هر وقت برايش غذا می‌ريختند آنقدر صدا می‌کرده تا مادرش هم بيايد با هم بخورند ... حالا هم می‌گويند افسرده شده ... بيچاره حتما مفهوم رقابت و حسادت را هم می‌فهمد!

March 18, 2008

خاطرات برگزيده - يک

وسط اين همه گراف و شبکه بی‌هوا اگر چهره‌ی پدرت را در روز کنکور هنر سال ۷۵ به ياد بياوری که با چه عصبانيتی از جلسه‌ی آزمون به خانه برت می‌گرداند هزار خاطره‌ی تلخ ديگر پشت بندش شروع به رژه رفتن می‌کنند ... خيال می‌کرد حالا ديگر می‌روم سينما می‌خوانم و می‌شوم مايه‌ی سرافکندگی خانواده ... هی ... هی ... رتبه‌ی ۲۴۴ هنرم به باد رفت و آن ۹۲ درصد رياضی و ۸۳ درصد فيزيک کنکور رياضی همه‌ی زندگی‌ام را به باد داد ...
حالا مطمئنم پيش خودش می‌گويد کاش همان هنر زهرماری را خوانده بود ...

خوشم مياد که ...

يکی از دوستانم ای‌ميل زده و گفته:
شنيدم که مريض شدی؛ اميدوارم که زودتر خوب بشی. شنيدم که کار داريوش بوده. ناراحت نباش؛ امام‌ها هم به دست همسرانشون مسموم شدند.

March 17, 2008

امر

يک دو کلمه وبلاگ بنويسيد آسمان به زمين نمی‌آيد. حوصله‌ام سر رفت از بس نوشته‌های تکراری خواندم. بيمار تبدار دردمند دو هفته در خانه مانده را نبايد اين همه آزار داد ...

March 16, 2008

مسموميت فضايی

من دو روزه مسموم شدم افتادم ... هی به اين داريوش می‌گم مگه چی‌کارت کرده بودم که مسموم‌ام کردی؟ غش غش می‌خنده ... اما می‌دونم که کار خودشه ... اگه مردم بدونيد کی مقصره ... تازه ديشب و پريشب هم خواب ديدم دارم می‌رم فضا ... پريشب مقصد مشخص نبود اما ديشب رفته بودم خورشيد ... جاتون خالی ... هيچ حسی نداشت ... کلی از مسير رو هم خوابيده بودم ...

March 14, 2008

رد پا

می‌ترسم يکی زودتر از من بنويسد ... مثل خيلی چيزهای ديگر که هی دست دست کردم تا يکی ديگر نوشت ... ولی حوصله‌ی چشمان نامحرمی که می‌خوانند را ندارم ...

March 13, 2008

مشق شب

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد ...
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد ...
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد ...
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد ...
نگاه دار ...

March 11, 2008

کابوس

ديشب خواب ديدم دور از جانش شهرام ناظری مرده ... خيلی غم‌انگيز بود ...

March 9, 2008

مهر گياه هشتی

دل‌ات که جای ديگری باشد نه توزيع دوجمله‌ای به کارت می‌آيد نه ميانگين و ميانه و هر زهرمار ديگری ...
من دلم بسته به کلوخ است و خشت و بادگير ...

March 8, 2008

ظهر شنبه

دوست ندارم اينجا بنويسم.

March 7, 2008

پنجره‌ای به بهشت

آبی آسمان‌اش نفس‌گير است اين تصوير همه‌ی کودکی و جوانی من است، ردپای چشم‌هايم روی اين کوه ...