1. هی يادم میرود چرا اين خانه را دوست ندارم اما کافی است دو سه روز بگذرد تا روی استخوانهايم دليلاش را احساس کنم.
2. امروز به زور مادر داشتم کتابهای گذشته را زير و رو میکردم تا به قول خودش به درد نخورهايش را دور بريزم (وقتی خودت خانه نداشته باشی و کتابهايت يکجای ديگر باشند ناچاری هر سال هی جعبهها را کمتر و کمتر کنی، انگار تمام اين سالها به دوششان گرفتهاند کتابهایام را) ... خلاصه ... «دنيای ديوانهی ديوانه» را ديدم ... يکی اولاش برایام نوشته بود ... «اين نيز بگذرد ...» ... راست گفته بود ... گذشت. اول «پيامبر» هم يکی ديگر نوشته بود «به بهترينم» ... تهوع گرفتم! کتاب پدر يک نفر ديگر هم بود ... هيچ حسی نداشتم.
3. من اين شهر را دوست دارم ... اما اين خانه را نه ... اين صدای بشقابها که به هم کوبيده میشوند را نه ... اما گربههای کوچه را دوست دارم ...
4. سنت مزخرفتر از مذهب است ... مردهشوی سنت و تعصب ايرانی ...
5. زبان فارسی را دوست دارم ... اما اين خانه را نه ...
6. کاش میشد هرچه ژن و دیانای در بدن داشت را به دور ريخت ... آخرش مايکل جکسون میشوم!
7. هنوز عاشقات هستم ...
8. اوج تنبلی هم که بودم بايد امسال درسم تمام میشد ... ای معماری ... آرزوی به گور بردنی من ...
9. فکر میکنی در سينزبری وفا کيلويی چند باشد؟
10. دوباره دل درد گرفتهام ... دوشنبه جواب آزمايش میآيد ... بيچاره تو ... که نيامده بايد بروی ...
11. بهار نارنج من ...
12. دست مهربان بهتر است ... شکم ملوس و دم روبايی بالا آمده است ... بيچاره گربههای تهران ... ای مخمل مرفه بیدرد!
13. مادر بزرگم بچه که بودم با خودش يک چيزی شبيه شعر میخواند ... «نه در غربت دلم شاد و نه من روی وطن دارم»
14. اينجا حريم خصوصی يعنی کشک! اما خوب است میتوانی در شهروند با مشتریها و کارکنانش به فارسی چرت و پرت بگويی ...
15. هنوز هم عاشقات هستم ... (اينجا دوست داشتن معنای درستی ندارد)

نظرها
سلام؛
برگشتيد ايرون؟
باز برمي گرديد؟
قشنگ مي نويسيد!تابحال قصه هم نوشته ايد؟
اينجا خطرناك است اگر آزاديخواه باشه آدم!
كاش مي شد شما را ببينم!
راستي تولدتون مبارك.
بابهترين آرزوها
--------------------
متاسفانه برگشته ام لندن!
ساغر
neda | March 8, 2008 3:48 PM
خوبه،اما میخوام بدونم خودت عاشقی که اینا رو مینویسی؟
mishel | February 27, 2008 8:41 PM
خاک بر سر عوضیت کنن که جواب منو نمی دی. حوصله زر زرام رو نداری یا درکت نمی کنم ؟
------------
تو کجايی که جوابت رو بدم؟؟
ساغر
زینب | February 22, 2008 11:44 AM
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
"شبي باراني - حسين پناهي"
نمي دونم كسي مي تونه به ديگري براي عقايدش خرده بگيره يا نه. يا حتي مي تونه كمكش كنه يا نه. حالا شايد تو منو يا من تو رو. :-)
علي | February 21, 2008 7:42 PM