« شهر به اين بزرگی ... برهوت معرفت ... | صفحه‌ی اصلی | فردا »

February 15, 2008

ترس و لرز مازوخيستی

... ابراهيم‌بازی درآوردن زندگی‌ام را به باد داده ... ای لعنت به سورن کی‌یرکه گارد و داريوش مهرجويی و خسرو شکيبايی ... آنقدر يک عمر با خودم تکرار کرده‌ام که ... «در اوج خواستن نمی‌خواهد ... در اوج تمنا نمی‌خواهد» ... زندگی‌ام عيد قربان مدام شده ...

مطالب مرتبط

نظرها

botshekani nemooneye
vandalizm hast

:)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)