حتی اين کاغذی که بر رویاش مینويسم هم نوستالژی دارد ... نيم ساعتی میشود که دارم دست و پا میزنم فکر نکنم و درس بخوانم، نمیشود ... به خدا نمیشود ...
حالا گيرم همهی اين سالها هم در اين شهرهای آشنا میماندم و سالهای بعد را هم ... کجای دنيا را میگرفتم؟ چه گلی به سر بشريت میزدم؟ چه استعدادی در من ناگهان شکوفا میشد؟

نظرها
هي دختر چه خوب كه رفتي تهران حسابي نفس بكش و خوش باش ديونه.
مسيح علي نژاد | February 16, 2008 7:27 PM