« اين زن ... | صفحه‌ی اصلی | ترس و لرز مازوخيستی »

February 14, 2008

شهر به اين بزرگی ... برهوت معرفت ...

حتی اين کاغذی که بر روی‌اش می‌نويسم هم نوستالژی دارد ... نيم ساعتی می‌شود که دارم دست و پا می‌زنم فکر نکنم و درس بخوانم، نمی‌شود ... به خدا نمی‌شود ...
حالا گيرم همه‌ی اين سال‌ها هم در اين شهرهای آشنا می‌ماندم و سال‌های بعد را هم ... کجای دنيا را می‌گرفتم؟ چه گلی به سر بشريت می‌زدم؟ چه استعدادی در من ناگهان شکوفا می‌شد؟

مطالب مرتبط

نظرها

هي دختر چه خوب كه رفتي تهران حسابي نفس بكش و خوش باش ديونه.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)