« زخم کهنه‌ی من | صفحه‌ی اصلی | اين زن ... »

February 13, 2008

خوب نيستم مثل هميشه‌ی يک بی‌وطن

من حالم خوش نيست دوباره ... اصلا خوش نيستم ... کاش يکی بود که با من حرف می‌زد ...

.............

گفتم به از ترنجی ... به از ترنجی ... ليکن به دست نايی ...

مطالب مرتبط

نظرها

رسیدن بخیر بانو! خوب باشی عزیز. نیامده دلتنگی می کنی؟

یک شعر که امروز کشف کردم برای این حال شما و دیگر بی وطن ها مناسب است:

کشورای زیادی رو گشتم
همه‌ بوی غربتی‌رو داشتن که اسمش وطن ِ من بود

ما وطن‌مون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
می‌تونستیم فکر ِ این‌روزا هم باشیم که عاشق می‌شیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راه‌ها تمومی نداشتن که!

به کشورت نیگا کن ببین از کِی چه‌قدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچه‌گی‌های درخت ....

آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود

عاشقیت در وطن صدای بزرگیه
صدای بزرگ ِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من می‌کشم
لابد یه‌روزی کم میاد از نفسش
می‌افته می‌میره!
وطن همین‌قدر ساده تقسیم می‌شه بین حرف زدن‌ها وُ
چشم‌های آبی‌ش
مردن‌ها
یادگاری از اسب‌های چوبی / شلیک تفنگی که بچه‌گی بود همه‌ش

ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن می‌دیم
ما به آبراه‌های دور فکر می‌کنیم
فرار می‌کنیم فرار مي‌كنيم یه شب که ماه کامل نیست
ماه که تموم دربیاد
اسم سخت ِ ما رو بچه‌مون حتی نمی‌فهمه
این وطن ایران‌زمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه‌ فراره که توی هیچ کشوری نمی‌فروشن!

به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چه‌قدر می‌فهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟

شعر از بان

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)