« تهران مهربان | صفحه‌ی اصلی | خوب نيستم مثل هميشه‌ی يک بی‌وطن »

February 12, 2008

زخم کهنه‌ی من

پريشب خواب خودت را ديدم و ديشب خواب خيال‌ات را ...
درد دندان بهانه بود ... من با بيشتر از اين سال‌هاست که تاب آورده‌ام ... حالا اينجا يک قدمی تو ايستاده‌ام ... يک قدمِ يک قدم هم که نه ... تو بگو هزاران قدم ... ده‌ها شهر ...
آنقدر وسوسه‌ات بی‌تاب‌ام کرده که شايد تسليم شدم ... می‌دانی ... چهار سال پيش هم که داشتم می‌رفتم فقط يک بليط فاصله بود تا تو ... جرأت‌اش را آن روز نداشتم ... امروز هم هذيان می‌گويم من کجا و دل آمدن پيش تو کجا؟
حالا هی ريل‌های قطار را نگاه می‌کنم و رد هواپيما‌ها را در آسمان ... هيچ‌کدام از اين‌ها مسير من به سوی تو نخواهند بود ...
يک جايی اين ميان که می‌سوزد ... اين ميان که آتش در آن شراره می‌کشد ... چهار سال است نشسته‌ای ... چه نيازی دارم به ريل‌های موازی قطار و از زمين کندن‌های پر دلهره‌ی هواپيما ...

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)