پريشب خواب خودت را ديدم و ديشب خواب خيالات را ...
درد دندان بهانه بود ... من با بيشتر از اين سالهاست که تاب آوردهام ... حالا اينجا يک قدمی تو ايستادهام ... يک قدمِ يک قدم هم که نه ... تو بگو هزاران قدم ... دهها شهر ...
آنقدر وسوسهات بیتابام کرده که شايد تسليم شدم ... میدانی ... چهار سال پيش هم که داشتم میرفتم فقط يک بليط فاصله بود تا تو ... جرأتاش را آن روز نداشتم ... امروز هم هذيان میگويم من کجا و دل آمدن پيش تو کجا؟
حالا هی ريلهای قطار را نگاه میکنم و رد هواپيماها را در آسمان ... هيچکدام از اينها مسير من به سوی تو نخواهند بود ...
يک جايی اين ميان که میسوزد ... اين ميان که آتش در آن شراره میکشد ... چهار سال است نشستهای ... چه نيازی دارم به ريلهای موازی قطار و از زمين کندنهای پر دلهرهی هواپيما ...
