« آسمان آذربايجان | صفحه‌ی اصلی | زخم کهنه‌ی من »

February 12, 2008

تهران مهربان

يک دندان عقل ديگر اين بار به دست دايی محسن کشيده شد! خلاص شدم! اما بيست دقيقه‌ای بنده‌ی خدا تمام توان‌اش را روی فک من گذاشت.
تهرانم ... و تهران مثل هميشه است ... ديشب برف هم باريد ... ديروز صبح هم گربه‌ی بيچاره‌ای که دستش را معلوم نيست کجا له کرده بود پيش دامپزشک بردم که خدا خيرش دهد صبح روز تعطيل سر کار بود ... حالا هم با درد سر بايد هر هشت ساعت چرک خشک کن به گلويش بريزيم ... با اين مادر که از گربه خوشش نمی‌آيد درد سری است هر بار ... لااقل اگر علی‌رضا خانه بود می‌شد هر روز پيش پزشک‌اش ببرم ... اما آن طفلک هم که بستری است ...
قسمت بامزه‌ی دامپزشکی اينجا بود که دکتر بعد از اينکه شرح ماوقع را دادم و گفتم که گربه‌ی خيابانی است و خانگی نيست وقتی می‌خواست پرونده تشکيل دهد گفت پس حتما اسم هم ندارد؟ گفتم نخير! صدايش می‌کنيم مهربون ... دکتر هم نوشت:
نام حيوان: مهربان!
به هر حال ... تهران ... تهران است ... مثل هميشه ... جای همه‌ی آن‌ها که نيستند خالی ...

مطالب مرتبط

نظرها

همين بود مهر و وفای مادری؟ من رو فروختی به يکی که اسم‌اش را هم گذاشته‌ای مهربون؟ مگه من چی از مهربونی کم گذاشتم؟ مگه من گاز نمی‌گيرم؟ مگه من با دم افراشته هر روز برات رژه نمی‌رفتم؟ مگه من شبا نمی‌اومدم کنارت بخوابم؟ ها؟ ها؟

-------------------------
الهی قربون اون دم افراشته‌ات برم. خوب مهربون هم برادرته ... حالا ناتنی باشه ... گناه داشت ... دستش درد می‌کرد ... مواظب خودت و بابات باش ... اما پسر خودم باش!

مامان

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)