« سوز گرما | صفحه‌ی اصلی | تهران مهربان »

February 10, 2008

آسمان آذربايجان

اينجا آسمان آذربايجان است. خودم هم باور نمی‌کنم که اينجا باشم. چهار روز پيش ناگهان تصميم گرفتيم و همان روز هم داريوش بليط گرفت برايم.
هزار و يک حس گنگ و متناقض دارم. يک سبک بالی نرم و يک گرفتگی مبهم ...
نمی دانم هر حسی که می‌خواهم داشته باشم. مهم نيست .... مهم اين است که تا پنجاه دقيقه‌ی ديگر خاک تهران زير پای من است و البرز در انتظارم ...
اين يک ساعت آخر هزار و يک برنامه برای خودم چيده‌ام ... هرچند اصلا وقت هيچ کاری ندارم ... هوای مشهد کرده‌ام ... هنوز سر حرف شش هفت سال پيش خودم هستم ... خراسانی ها را دوست ندارم اما نمی‌دانم اين خاک خراسان چه دارد ... سحرهای حرم ... لعنت به اين همه خاطره ....
اما وقت نمی‌کنم ... دلم شيراز و اصفهان هم می‌خواهد ... اما کرمان را جرات ندارم ...
من خوش خيال را بگو ...
به هر حال اينجا آسمان ايران است و پس از چهار سال اين اولين بهمنی است که من ايرانم ...
دلم برای داريوش و مخمل هم تنگ می‌شود ... خيلی زياد ...

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)