فقط يک گام ديگر مانده
باشد ... نمینالم ... اما فقط فردا شب را دارم ...
آيه و نازنين را دوست دارم ... بوی روزهای خوب زندگیام را میدادند ...
« January 2008 | صفحهی اصلی | March 2008 »
باشد ... نمینالم ... اما فقط فردا شب را دارم ...
آيه و نازنين را دوست دارم ... بوی روزهای خوب زندگیام را میدادند ...
سی سالهام ...
* هديهی تولد بود؟ اگر بود ممنون.
بوی رفتن میآيد ...
× همه چيز از سهراب
تهران دارد ديوانهام میکند ... میترسم تا هفتهی ديگر همهی انگيزهی بازگشتم را از دست بدهم. اين همه شور و هيجان و زندگی را رها کنم به چه اميدی؟ آکسفورد استريت و لستر اسکوئر و هايد پارک؟
من بد جور دارم تاوان هرچه گناه کرده و ناکرده را پس میدهم ...
اينجا هم اگر اينها را ننويسم جای ديگری ندارم که بگويمشان ... البته به جز داريوش که مثل يک دوست گوش میکند ... درد دلهايی که معمولا يک زن به همسرش نمیگويد ... اما غربت همهی معادلات را به هم میزند ... من چهار سال هيچ کس ديگری را نداشتهام ... همهی هذيانهای شبانهام را هم او شنيده و آغوشش آرامام کرده ... تنهايی در مرکز دنيا (لندن خراب شده) شايد برای شما عجيب باشد اما برای من بيش از هزار روز است که چيزی است عادی ... مثل نفس کشيدن ... يک چيزهايی از جنس بعضیها نيستند ... من و فرنگ هم به هم نمیچسبيم ... حالا تو هی بگو زمان همه چيز را قابل تحمل میکند ... برای من نکرده است ... نمیکند ...
کاش میفهميدی که من دارم لحظه لحظهی جوانیام را در آن شهر نفرينی به دور میريزم ... کاش میفهميدی که من نه لندن که هيچ جای ديگر دنيا به جز اين خاک تبزده را دوست ندارم ... نه میخواهم کودکانام جای ديگری به دنيا بيايد و رشد کنند و ببالند ... نه میخواهم خودم روزهای جوانی و ميانسالی و پيریام را ميان آن همه آدم آهنی سر کنم ...
کاش میفهميدی هر ثانيه زندگی در آن شهر برای من شکنجه است ... کاش ذرهای برایات آرامش من مهم بود ... کاش میديدی که دارم تکه تکه روحام را دور میريزم ...
من دارم نابود میشوم ... اين بزرگراهها ... خانههای بیقواره ... کوههای لمداده در مهتاب امشب تهران دارد اين جگر را تکه تکه میکند ...
نمیدانم چطور اينها را میخوانی و حتی قدمی هم بر نمیداری که از اين عذاب مدام نجاتم دهی ...
هويت هر کسی جايی تعريف میشود ... من در اين شهر ... در اين سرزمين تعريف شدهام ... من اينجا معنی دارم ... نه هيچ جای ديگر جهان ...
خدايا ... صبرم بده ...
پینوشت: «در اين سرزمين تعريف شدهام» را انگار جای ديگری هم نوشتهاند ... خيال میکردم جمله مال خود من است ... اما خوب به هر حال اگر کپیرايت دارد حقوق مادی و معنوی اش مال کسی که فکر میکند مالک حق تأليف است.
1. هی يادم میرود چرا اين خانه را دوست ندارم اما کافی است دو سه روز بگذرد تا روی استخوانهايم دليلاش را احساس کنم.
2. امروز به زور مادر داشتم کتابهای گذشته را زير و رو میکردم تا به قول خودش به درد نخورهايش را دور بريزم (وقتی خودت خانه نداشته باشی و کتابهايت يکجای ديگر باشند ناچاری هر سال هی جعبهها را کمتر و کمتر کنی، انگار تمام اين سالها به دوششان گرفتهاند کتابهایام را) ... خلاصه ... «دنيای ديوانهی ديوانه» را ديدم ... يکی اولاش برایام نوشته بود ... «اين نيز بگذرد ...» ... راست گفته بود ... گذشت. اول «پيامبر» هم يکی ديگر نوشته بود «به بهترينم» ... تهوع گرفتم! کتاب پدر يک نفر ديگر هم بود ... هيچ حسی نداشتم.
3. من اين شهر را دوست دارم ... اما اين خانه را نه ... اين صدای بشقابها که به هم کوبيده میشوند را نه ... اما گربههای کوچه را دوست دارم ...
4. سنت مزخرفتر از مذهب است ... مردهشوی سنت و تعصب ايرانی ...
5. زبان فارسی را دوست دارم ... اما اين خانه را نه ...
6. کاش میشد هرچه ژن و دیانای در بدن داشت را به دور ريخت ... آخرش مايکل جکسون میشوم!
7. هنوز عاشقات هستم ...
8. اوج تنبلی هم که بودم بايد امسال درسم تمام میشد ... ای معماری ... آرزوی به گور بردنی من ...
9. فکر میکنی در سينزبری وفا کيلويی چند باشد؟
10. دوباره دل درد گرفتهام ... دوشنبه جواب آزمايش میآيد ... بيچاره تو ... که نيامده بايد بروی ...
11. بهار نارنج من ...
12. دست مهربان بهتر است ... شکم ملوس و دم روبايی بالا آمده است ... بيچاره گربههای تهران ... ای مخمل مرفه بیدرد!
13. مادر بزرگم بچه که بودم با خودش يک چيزی شبيه شعر میخواند ... «نه در غربت دلم شاد و نه من روی وطن دارم»
14. اينجا حريم خصوصی يعنی کشک! اما خوب است میتوانی در شهروند با مشتریها و کارکنانش به فارسی چرت و پرت بگويی ...
15. هنوز هم عاشقات هستم ... (اينجا دوست داشتن معنای درستی ندارد)
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
فعاليت فرهنگی خونام پايين آمده ... اينجا هم که قحط پايهی فرهنگی!
اگر از زير دست دندانپزشک مهربان فردا سالم به در آمدم از فردا انقلابگردیام شروع میشود. البته به شرطی که اين بالا زير برف مدفون نشده باشم.
... ابراهيمبازی درآوردن زندگیام را به باد داده ... ای لعنت به سورن کییرکه گارد و داريوش مهرجويی و خسرو شکيبايی ... آنقدر يک عمر با خودم تکرار کردهام که ... «در اوج خواستن نمیخواهد ... در اوج تمنا نمیخواهد» ... زندگیام عيد قربان مدام شده ...
حتی اين کاغذی که بر رویاش مینويسم هم نوستالژی دارد ... نيم ساعتی میشود که دارم دست و پا میزنم فکر نکنم و درس بخوانم، نمیشود ... به خدا نمیشود ...
حالا گيرم همهی اين سالها هم در اين شهرهای آشنا میماندم و سالهای بعد را هم ... کجای دنيا را میگرفتم؟ چه گلی به سر بشريت میزدم؟ چه استعدادی در من ناگهان شکوفا میشد؟
اين بیتابیهای زنانهام را دوست دارم ...
من حالم خوش نيست دوباره ... اصلا خوش نيستم ... کاش يکی بود که با من حرف میزد ...
.............
گفتم به از ترنجی ... به از ترنجی ... ليکن به دست نايی ...
پريشب خواب خودت را ديدم و ديشب خواب خيالات را ...
درد دندان بهانه بود ... من با بيشتر از اين سالهاست که تاب آوردهام ... حالا اينجا يک قدمی تو ايستادهام ... يک قدمِ يک قدم هم که نه ... تو بگو هزاران قدم ... دهها شهر ...
آنقدر وسوسهات بیتابام کرده که شايد تسليم شدم ... میدانی ... چهار سال پيش هم که داشتم میرفتم فقط يک بليط فاصله بود تا تو ... جرأتاش را آن روز نداشتم ... امروز هم هذيان میگويم من کجا و دل آمدن پيش تو کجا؟
حالا هی ريلهای قطار را نگاه میکنم و رد هواپيماها را در آسمان ... هيچکدام از اينها مسير من به سوی تو نخواهند بود ...
يک جايی اين ميان که میسوزد ... اين ميان که آتش در آن شراره میکشد ... چهار سال است نشستهای ... چه نيازی دارم به ريلهای موازی قطار و از زمين کندنهای پر دلهرهی هواپيما ...
يک دندان عقل ديگر اين بار به دست دايی محسن کشيده شد! خلاص شدم! اما بيست دقيقهای بندهی خدا تمام تواناش را روی فک من گذاشت.
تهرانم ... و تهران مثل هميشه است ... ديشب برف هم باريد ... ديروز صبح هم گربهی بيچارهای که دستش را معلوم نيست کجا له کرده بود پيش دامپزشک بردم که خدا خيرش دهد صبح روز تعطيل سر کار بود ... حالا هم با درد سر بايد هر هشت ساعت چرک خشک کن به گلويش بريزيم ... با اين مادر که از گربه خوشش نمیآيد درد سری است هر بار ... لااقل اگر علیرضا خانه بود میشد هر روز پيش پزشکاش ببرم ... اما آن طفلک هم که بستری است ...
قسمت بامزهی دامپزشکی اينجا بود که دکتر بعد از اينکه شرح ماوقع را دادم و گفتم که گربهی خيابانی است و خانگی نيست وقتی میخواست پرونده تشکيل دهد گفت پس حتما اسم هم ندارد؟ گفتم نخير! صدايش میکنيم مهربون ... دکتر هم نوشت:
نام حيوان: مهربان!
به هر حال ... تهران ... تهران است ... مثل هميشه ... جای همهی آنها که نيستند خالی ...
اينجا آسمان آذربايجان است. خودم هم باور نمیکنم که اينجا باشم. چهار روز پيش ناگهان تصميم گرفتيم و همان روز هم داريوش بليط گرفت برايم.
هزار و يک حس گنگ و متناقض دارم. يک سبک بالی نرم و يک گرفتگی مبهم ...
نمی دانم هر حسی که میخواهم داشته باشم. مهم نيست .... مهم اين است که تا پنجاه دقيقهی ديگر خاک تهران زير پای من است و البرز در انتظارم ...
اين يک ساعت آخر هزار و يک برنامه برای خودم چيدهام ... هرچند اصلا وقت هيچ کاری ندارم ... هوای مشهد کردهام ... هنوز سر حرف شش هفت سال پيش خودم هستم ... خراسانی ها را دوست ندارم اما نمیدانم اين خاک خراسان چه دارد ... سحرهای حرم ... لعنت به اين همه خاطره ....
اما وقت نمیکنم ... دلم شيراز و اصفهان هم میخواهد ... اما کرمان را جرات ندارم ...
من خوش خيال را بگو ...
به هر حال اينجا آسمان ايران است و پس از چهار سال اين اولين بهمنی است که من ايرانم ...
دلم برای داريوش و مخمل هم تنگ میشود ... خيلی زياد ...
آفتاب زمستانی لندن می سوزاند ...
بليط «افرا، يا روز میگذرد» را از کجا میشود خريد؟