« دردی است غير مردن | صفحه‌ی اصلی | تا رسم در رهگذارت يا رسی در رهگذارم »

January 30, 2008

ابر اَبتَر

روبروی نقشه‌های فرش ايستاده بوديم ... اين طرف‌تر از آموزش ... من مقنعه‌ و شلوار سپيد داشتم و مانتوی آبی آسمانی ... تو را يادم نمی‌آيد ...
همين خوب است که تو را يادم نمی‌آيد ... همين خوب است که هيچ جمله‌ای را که خودم گفته باشم يادم نمی‌آيد ... همين خوب است که فقط صنوبرهای باغچه را به ياد می‌آورم و اينکه برای اولين بار اشکی در کار نبود.

مطالب مرتبط

نظرها

الهه تو منو یادت میاد؟
اصلا اینجارو می خونی ؟
حتی ه اپسیلون هم فرق نکردی
-------------------
معلومه که يادم مياد. خوبی الناز؟ فکر نمی کنم تو هم فرق کرده باشی ...

خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم دلم تنگ شده بود...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)