هنوز زير علم نديدهام او را، نمیگذارند که ببينمش ... ممنوع است ... اما میگويند يگانه علمدار اين گذر است ... مهم نيست کدام گذر ... شايد گذر لوطی صالح ... شايد بازارچهی قنات آباد ... شايد سنگلج ... شايد درخونگاه ... شايد هاشمی و شايد هرجای ديگر اين تهران و آن طهران.
مرد شکسته همانند ندارد ... مثال نمیيابم که بگويم ... و من مردی شکسته را ديدم که هنوز زندگی را باور دارد و باورش از من که به زندگانی آويختهام عميقتر است.
محرم عطر هرچه که داشته باشد برای من عطر زمان دارد و تصويری از گردهی مردی که شکست. مردی که يگانه علمدار اين گذر است ... مهم نيست کدام گذر ... شايد يک قدمی خانه ی من و شما ... شايد آنسوی دنيا ... آنسوی زمان ... ولی هرجا که باشد نگاهش که کنی برايت آشناست ... و من از نگريستن در چشمان آشنايش میهراسم.
باز صدايشان به گوشم میرسد ... بميريد بميريد در اين عشق بميريد ...
فروردين ۱۳۸۱

نظرها
یک نوشته قدیمیت حالم رو جا آورد ... خسته بودم و بی حوصله ... آرامم کرد ... :)
نیمرخ | January 17, 2008 7:48 AM