« Try zooming out for a broader look | صفحه‌ی اصلی | زمستان تمام نشدنی »

January 11, 2008

اعترافات وليعهدی

پس همه چيز به گردن وليعهد بود و من نمی‌دانستم ... ديدم آن روز صبح قبله‌ی عالم که صلاة ظهر هم از خواب بيدار نمی‌شود سحرخيز شده و کله‌ی سحر مخمل خان را پيش طبيب برده که چيزش کند ...
بيچاره مخمل من که رويای وليعهدی در سر نداشت عباس ميرزا خان!

 --------------------------------------------------

من هنوز عذاب وجدان دارم برای کاری که کرديم ... خام اين دام‌پزشک‌های لعنتی شدم ... خدا کند که برای مخمل بهتر باشد ... من که نمی‌توانم ذهنش را بخوانم ...

مطالب مرتبط

نظرها

مطلب زیبایی بود دوست عزیز.
خوشحال می شوم به کلبه درویشی من هم سری بزنید و من را از نظرها وانتقادهای سازنده تان بهره مند کنید.

متشکرم

سپاس
دستانتان پر توان

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)