ابر اَبتَر
روبروی نقشههای فرش ايستاده بوديم ... اين طرفتر از آموزش ... من مقنعه و شلوار سپيد داشتم و مانتوی آبی آسمانی ... تو را يادم نمیآيد ...
همين خوب است که تو را يادم نمیآيد ... همين خوب است که هيچ جملهای را که خودم گفته باشم يادم نمیآيد ... همين خوب است که فقط صنوبرهای باغچه را به ياد میآورم و اينکه برای اولين بار اشکی در کار نبود.

