« Dark Matter | صفحه‌ی اصلی | ايران بانو، سينه‌ی شرحه‌ شرحه‌ی من »

December 31, 2007

به بهار نمی‌رسم

يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه‌ات آباد کاين ويرانه بوی گل گرفت
از پريشان گويی‌ام ديدی پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل‌افشانی که داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی انديشه‌ام پيمانه بوی گل گرفت
عشق باريد و جنون گل کرد و افسون خيمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شميم شعر شورانگيز آتش عاشقان
ساقی و ساغر، می و ميخانه بوی گل گرفت

به گمانم شيون فومنی

مطالب مرتبط

نظرها

وقتي بيدار شدم ...

تو چتر را بخشيده بودي

در اين شامگاه پر باران ...

من خيس از باران و گريه

به دنبال نگاه و دستهاي تو ميگردم ...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)