يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانهات آباد کاين ويرانه بوی گل گرفت
از پريشان گويیام ديدی پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گلافشانی که داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی انديشهام پيمانه بوی گل گرفت
عشق باريد و جنون گل کرد و افسون خيمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شميم شعر شورانگيز آتش عاشقان
ساقی و ساغر، می و ميخانه بوی گل گرفت
به گمانم شيون فومنی

نظرها
وقتي بيدار شدم ...
تو چتر را بخشيده بودي
در اين شامگاه پر باران ...
من خيس از باران و گريه
به دنبال نگاه و دستهاي تو ميگردم ...
ساغر تمنا | January 2, 2008 9:02 PM