« November 2007 | صفحه‌ی اصلی | January 2008 »

بايگانی: December 2007

December 31, 2007

به بهار نمی‌رسم

يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه‌ات آباد کاين ويرانه بوی گل گرفت
از پريشان گويی‌ام ديدی پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل‌افشانی که داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی انديشه‌ام پيمانه بوی گل گرفت
عشق باريد و جنون گل کرد و افسون خيمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شميم شعر شورانگيز آتش عاشقان
ساقی و ساغر، می و ميخانه بوی گل گرفت

به گمانم شيون فومنی

December 29, 2007

Dark Matter

دلم خوش است به تلّ کتاب‌ها که هر روز يک دسته‌ی‌شان را روی ميز بريزم و خودم را سرگرم کنم و بی‌خيال آسمان روانی لندن شوم ... اما اين وسط کافی است که ميان وبگردی‌هايم يکی دو جمله از کسی بخوانم که نوشته‌های‌اش شبيه بی‌تابی‌های خودم باشد، زمين و آسمان روی سرم آوار می‌شود ... ياد آن صندلی‌های آبی می‌افتم و يکی که هميشه آن سوی حوض نشسته بود بی‌خيال ابر و باران و آفتاب ...

December 26, 2007

به ياد بم

به ياد ايرج بسطامی، صادق و چهل هزار انسانی که چهار سال پيش زلزله خانه‌ی هستی‌شان را ويران کرد.

December 25, 2007

دلربايی

December 23, 2007

باز هم مه لندن

دارم خفه می‌شوم! اين مه لعنتی دست بردار نيست، از امروز صبح نمی‌شود هيچ‌جا را ديد. تعطيلات مزخرف کريسمس و سال نوی ميلادی هم که رسيده و همه بی‌خود و بی‌جهت خوشحال هستند ...

December 18, 2007

عشق گربه ای مشترک

خيلی جالب بود؛ اين سوال دقيقا همونيه که من هميشه از داريوش و خودم و مخمل می‌پرسم:
«يعنی مخمل می‌دونه من چقدر عاشقشم؟»
و اين هم درست وضعيت هر صبح منه با اين تفاوت که من با پای گازگاز شده بايد از خواب بيدار بشم و البته اين آقا هميشه ظرف غذاشون پره و قطعا برای شکمش من رو بيدار نمی‌کنه!
باحال بود انار خانوم!

December 12, 2007

بر حذر باش که پا می‌شکند ظرف خورش!

خوب، به سلامتی داريوش پای من را قطع کرد! از يک هفته پيش که پاشنه‌ی پای راستم درد می‌کرد، امشب داريوش بعد از اينکه ظرف پيرکس خورش را روی ميز گذاشت و داشت خيالم راحت می‌شد که ظرف را روی مخمل نيانداخته، دستش سوخت و دَرِ ظرف را روی پای من پرت کرد ... برای چند لحظه احساس کردم که کلا استخوان پايم قطع شده ... حالا هم نمی‌توانم پايم را روی زمين بگذارم و کاملا لنگ می‌زنم ...

December 11, 2007

ای فراورده ی لبنی

ای شخصيت تاريخی

December 7, 2007

عنوان ندارم

ديروز وبلاگم وارد هفت سالگی شد ... اگر آدمی‌زاد بود ديگر بايد به مدرسه می‌فرستادمش ...