« هزار چشمِ ستاره | صفحه‌ی اصلی | شک »

November 25, 2007

بيا دست از سرم بردار

به صبحم آيت شامی، به شامم حسرت جامی
به جامم وحشت نامی، به نامت من خطر کردم

خودم مهر 75

مطالب مرتبط

نظرها

به صبحم حسرت شام و به شامم حسرت ساقی
اگر زهز باشدم ساغر ، بنوشم بی خطر جامی


خودم
همین الان ( پاییز 86 ) در جواب شعر ساغر

خانه ات سرد است ؟

خورشيدي در پاكت ميگذارم و برايت پست ميكنم !

ستاره كوچكي در كلمه اي بگذار و به آسمانم روانه كن ....

بسيار تاريكم

وبلاگت چند وقته تیریپ مشاعره زده.

نه آغازي ،نه انجامي
نه مرغي برسر بامي
نه صبحي مانده نه شامي
بدون خود سفر كردم

غم دنیای دنی چند خوری باده بخواه / حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
حافظ

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)