« Death's Witness | صفحهی اصلی | آتش در لندن »
گذاشتهام خوب بپرورماش و بعد بنويسم ... اين توهم را نداشته باش که هرچه بگويی را نشنيده بگيرم.
ساغر@ | چهارشنبه ۱۶ آبان ۸۶
مدتهاست اینجا رو میخونم و دوست دارم
الهام - بی نام | November 10, 2007 10:22 PM
با اجازه لینکیدمتون! ---------------- ممنون
ساغر
چشم غمگین | November 10, 2007 2:57 PM
xodet chetori ------------ بد نيستم
viking | November 9, 2007 8:33 PM
خاطره می ماند
دل من می گیره وقتی ، تویه کوچه ، تک و تنها
با خیالت ، تویه بارون ، تویه غم ها
می شمارم اشک های ابر و می خونم شعرای سهراب
من می شم مجنون و مجنون که می گشت دنبال محراب
روزگارم بد نیست ...
روزگارم بد نیست!!
خنده ام می گیرم
آی سهراب ، اشک هایت از غم نیست؟
زیر یک سرو بلند ، کنج دیوار قدیمیِ گلی
گریه ام می گیرد
من به یاد گرمیه اغوشت
سرو را می گیرم
و
صدای خنده ای می اید
گل شب بو به من می خندد
سرو همسایه به من می خندد
کودک همسایه از خنده به خود می لرزد
یکنفر در تن من ، نجوا کنان می گوید
سرو را
خاطره را
هرچه دارم از تو
ترک کنم در باران
تا بشوید باران
خاطرات و تنمان
جای پایت روی برگ
کَمکَمک باران شست
اشک های روی چشم
هر چه بود باران برد
خاطرات روزهای قبلمان
مانده است بر ایوان
چون طنابی بر دار
که مرا می خواند
خنده سرو بلندی که مدادی شده است
خنده ان گل شب بوی درون لیوان
خنده کودک همسایه که مردی شده است
می گوید
خاطره می ماند!!
شعر : ایلیا خدابخش
www.sarbaz-e-anline.blogfa.com www.ravani7.blogfa.com
ایلیا | November 9, 2007 4:50 AM
(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)
نام:
آدرس ایميل
آدرس وبلاگ يا سايت
اطلاعات به خاطر سپرده شود؟
نظر: (میتوانيد از تگهای اچتیامال نيز استفاده کنيد.)
نظرها
مدتهاست اینجا رو میخونم و دوست دارم
الهام - بی نام | November 10, 2007 10:22 PM
با اجازه لینکیدمتون!
----------------
ممنون
ساغر
چشم غمگین | November 10, 2007 2:57 PM
xodet chetori
------------
بد نيستم
ساغر
viking | November 9, 2007 8:33 PM
خاطره می ماند
دل من می گیره وقتی ، تویه کوچه ، تک و تنها
با خیالت ، تویه بارون ، تویه غم ها
می شمارم اشک های ابر و می خونم شعرای سهراب
من می شم مجنون و مجنون که می گشت دنبال محراب
روزگارم بد نیست ...
روزگارم بد نیست!!
خنده ام می گیرم
آی سهراب ، اشک هایت از غم نیست؟
زیر یک سرو بلند ، کنج دیوار قدیمیِ گلی
گریه ام می گیرد
من به یاد گرمیه اغوشت
سرو را می گیرم
و
صدای خنده ای می اید
گل شب بو به من می خندد
سرو همسایه به من می خندد
کودک همسایه از خنده به خود می لرزد
یکنفر در تن من ، نجوا کنان می گوید
سرو را
خاطره را
و
هرچه دارم از تو
ترک کنم در باران
تا بشوید باران
خاطرات و تنمان
جای پایت روی برگ
کَمکَمک باران شست
اشک های روی چشم
هر چه بود باران برد
خاطرات روزهای قبلمان
مانده است بر ایوان
چون طنابی بر دار
که مرا می خواند
خنده سرو بلندی که مدادی شده است
خنده ان گل شب بوی درون لیوان
خنده کودک همسایه که مردی شده است
می گوید
خاطره می ماند!!
شعر : ایلیا خدابخش
www.sarbaz-e-anline.blogfa.com
www.ravani7.blogfa.com
ایلیا | November 9, 2007 4:50 AM