« October 2007 | صفحه‌ی اصلی | December 2007 »

بايگانی: November 2007

November 28, 2007

قرار

تهران ...

شهر در دست بچه‌ها

ما سه شخصیت تاریخی امشب می‌توانستيم سرنوشت ملّتی را تغيير دهيم ... باور نمی‌کنيد ولی می‌توانستيم حيثيت (با کدام س می‌نويسندش؟ سه نفری که امشب اينجا هستيم نمی‌دانيم با چه بنويسيم) یک مشت آدم باشخصیت که یک عمر آبرو جمع کرده‌اند را بر باد دهيم ... ولی تنها يک مشکل کوچک وجود دارد و آن اینکه جراتش را نداريم و آنقدر خنديده‌ايم که بی‌هوشيم ...
ما امشب سرمايه‌های به باد رفته‌ايم ... می‌توانيم در زير زمين خانه‌ی بعضی‌ها عروسی برپا کنيم درست لحظه‌ای که چشمشان به جمال نفاشی شده ما روشن شود ...امّا یا جرأتش را نداریم یا اینکه دممان به دم دیگرانی گره خورده که حيثيتشان به چگونه نفس کشيدن ما بند است. ولی خودمانیم‌ها! آدمها عجب جنبه‌های پنهان سرخورده‌ای دارند که به خاطر دیگران همیشه محکوم به حذفشان هستند!
فقط قيافه‌ها را تصور کنيد ... امشو شوشه لیپاک لی لی رو نه ...

پی‌نوشت: اينها دارند مرا شير می‌کنند که بی‌سانسور منتشرش کنم ... هی بسوزه پدر خودسانسوری ...

November 27, 2007

شک

من حق ندارم بنويسم، تو حق نداری بخوانی ... بايد کنار بياييم ...

November 25, 2007

بيا دست از سرم بردار

به صبحم آيت شامی، به شامم حسرت جامی
به جامم وحشت نامی، به نامت من خطر کردم

خودم مهر 75

November 24, 2007

هزار چشمِ ستاره

تو کيستی؟ ز کجايی؟ که آسمان کبود
هزار چشم به راهِ تو از ستاره گشود
- اقبال لاهوری

November 22, 2007

سرخ مو

اگر حواسم نباشد و صدای لپ تاپ را نبسته باشم ناگهان خودم را زير سر در دانشگاه تهران پيدا می‌کنم و اگر خودم را زود نجات ندهم کشيده می‌شوم به خيابان قدس و ابن سينا و شانزده آذر ...
عطر هنرهای زيبا خفه‌ام می‌کند ولی نمی‌توانم تشخيص بدهم که يک عصر پاييزی است يا صبح بهاری که بی خيال از همه چيز و همه کس دارم تند تند شانزده آذر را پايين می‌روم يا شايد از سردر وارد دانشگاه می‌شوم و می‌پيچم سمت راست ... اول از همه هنرهای زيباست ... سمت چپ هم زمين فوتبال خدا بيامرز ... بعد ادبيات ... سمت چپش کتابخانه مرکزی ... روبرو علوم و مسجد ... شايد از ميان مسجد بروم ... شايد از کنارش و روبروی کتابخانه رد شوم ... فنی ... پنج سال خودش يک عمر است که من و فنی با هم گذرانديم ...
پروين ... پروين کجايی؟ ... دلم برای گيسوی سرخ‌ات تنگ شده ...
بايد نجات پيدا کنم ... دستم نمی‌رود صدای لپ تاپ را ببندم ... بوی تهران دهه‌ی بيست می‌آيد ... نبوده‌ام اما بويش را می‌شناسم ... مردان کلاه به سر ... کت شلوارهای راه راه ... درشکه ... موهای روغن زده ... دانشگاه تهران برای من تهران قديم است ... آرزوهای به خاک سپرده‌ی مردان و زنانی که نمی‌شناسمشان ... شهری که ديگر شهر من نيست ... سالهاست نبوده است ... بی‌وطن که باشی بی‌شهر هم می‌شوی ...
‌موسيقی وبلاگ حسين نوروزی خفه‌ام می‌کند ... وبلاگش اسم برازنده‌ای دارد ... گاوخونی ... باتلاق گاوخونی ...

November 18, 2007

نی شکن

اين غزلم جواب آن باده که داشت پيش من
گفت بخور، نمی‌خوری پيش کسی دگر برم

November 12, 2007

آتش در لندن

london-fire-stratford.jpg

همين نزديکی آتش گرفته است.
 دنبال موبايلم می‌گشتم به داريوش زنگ بزنم از دستپاچگی پيدايش نمی‌کردم.
به داريوش زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد.
دود دارد بالا می‌رود.
شعله‌های آتش را می‌بينم.
دوربين را پيدا نمی‌کنم.
بالاخره داريوش جواب می‌دهد.
پايين رفتم مريم را خبر کنم.
داريوش زنگ زده می‌داند بنده‌ی خدا رنگش مثل گچ شده!
با هم بالا می‌آييم.
بی‌بی‌سی هم دارد خبرش را پخش می‌کند.
آنقدر آتش و دود نزديک است که فکر می‌کنيم تا چند دقيقه‌ی ديگر به ما برسد.
دود بيشتر شده اما شعله ای ديده نمی‌شود.
دو پليس مسلح با موتور سيکلت پايين خانه ايستاده‌اند.
هنوز خبری از هليکوپترهای خبری بی‌بی‌سی نيست، تصويری از دور پخش می‌کند.
زاويه‌ای که من می‌بينم تصوير واضح‌تر و نزديکتری دارد.
می‌خواهم فيلم‌ها را در يوتيوب بگذارم از شدت هيجان همه چيز يادم رفته اما بالاخره موفق شدم.
حالا بی‌بی‌سی هم تصوير نزديکتری دارد.
قطر و غلظت دود کم شده. حتما آتش را کنترل کرده‌اند.
خفه کرده‌اند خودشان را با گفتن اينکه آتش اقدام تروريستی نبوده.

آتش کنترل شده.

November 7, 2007

رو

گذاشته‌ام خوب بپرورم‌اش و بعد بنويسم ... اين توهم را نداشته باش که هرچه بگويی را نشنيده بگيرم.

November 5, 2007

Death's Witness

اين به جز قتل يا خودکشی چه چيز ديگری می‌تواند باشد؟ از غروب تا به حال چند بار سر داريوش فرياد کشيده‌ام ... بيچاره داريوش ...
يک مادر پس از به دنيا آوردن يک دوقلو به علت اين که فرمی را امضا کرده و در آن از تزريق خون به خودش خودداری کرده بود چند ساعت بعد از زايمان امروز مرد.
زن بخت برگشته از پيروان مذهب «شاهدين يهوه» بوده و ظاهرا انتقال خون در مذهبشان حرام است. خبر بی‌بی‌سی را بخوانيد ...