« اوشين | صفحه‌ی اصلی | تقارن »

October 14, 2007

شواليه‌ی فروتن

دوباره از آن شب‌ها بود ...
شهرام ناظری فروتن است ... به افتادگی و تواضع اين مرد در ميان هنرمندان نديده‌ام ... حتی شايد در ميان مردم عادی هم نديده باشم ... از همان ابتدا ناظری برايم چيز ديگری بود ... حالا آن حس هزار برابر شده ... تمام شب را جاخالی می‌دادم تا با او روبرو نشوم و به جز سر ميز شام که پشتم ايستاده بود چشم در چشم نشديم ... که البته آن هم بيشتر پشت و رو بود نه رو به رو! عادت بد من است ... از آن ها که دوستشان دارم می‌گريزم ... مشکلم با خسرو هم همين بود ... طاقت نزديکی‌اش را نداشتم ... می‌ترسيدم آنچه در ذهنم داشتم به هم بريزد ... که گاهی می‌ريخت ... مثل کيميايی ... مثل مهرجويی ... همان هنرمند تنها بودنشان را بيشتر دوست داشتم ... اين فاصله‌ی نزديک با ناظری هم امشب ناپرهيزی بود اما به ريسک‌اش ارزيد ...
الان خوابم می‌آيد ... ساعت سه و نيم صبح است ... تازه رسيده‌ايم خانه ... نمی‌توانم بيشتر بنويسم ...
دست ميزبان مهربان‌مان درد نکند ...

مطالب مرتبط

نظرها

چند ماه قبل ، بچه های ادبیات دانشکده ادبیات ، واه بزرگداشت فردوسی دعوتش کرده ن . عااااالی بود . انگار خجالت می کشید . خیلی دوسش دارم . رفتم نزدیک که ببینمش . ولی هیچی نتونستم بگم و حتی نگاهش هم نکردم . خیلی ماهه

خیلی هوس نوشته های رمانتیکتو کرده بودم. اومدم فال بگیرم با آخرین یادداشتت. نشد. اما این یکی عالی بود. من هم هر کسی رو که دوست دارم ازش فرار می کنم. البته شاید شاید روزی اهلی بشم و بتونم باهاش رودررو بشم... من خودمو بد جور و بیشتر از قبل توی تو پیدا می کنم ای ساغر خواستنی! لعنت به تو!

شهرام ناظری را ندیدم اما اینجا را که می بینم، یک تغییراتی حس می کنم...!

به داریوش گفته بودم آدم افتاده و البته اگر اوضاعش مساعد باشد سخت خوش مشرب است.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)