« جهنم سوزان | صفحه‌ی اصلی | شواليه‌ی فروتن »

October 9, 2007

اوشين

من خوابم می‌آيد ... درس نمی‌خوانم ... هفته‌ی آينده امتحان دارم ... داريوش چای می‌خواهد ... همت‌اش نيست ... دوباره دستم را سوزانده‌ام ...شست چپم را که دو روز پيش با چاقو بريده بودم، شست راستم را امروز با قابلمه ای که آبش تمام شده بود سوزاندم ... هيچ کاری به جز تايپ کردن نمی‌توانم بکنم ... دست و پا چلفتی شده‌ام ... 5 کيلو اضافه کرده‌ام ... عرضه‌ی دلبری ندارم ... مخمل از دستم فرار می‌کند ... عاشق دم‌اش شده‌ام ... قالب جديد به دلم نمی‌نشيند ... مثل موهايم که هنوز دوستشان ندارم ... اين دانشکده‌ی هنری که هر روز از کنارش رد می‌شوم وحشتناک روی اعصاب است ... اسپيس مثل آدم کار نمی‌کند شايد هم تقصير ناخن‌های بلندم باشد که از وقتی ظرف نمی‌شويم در امان مانده‌اند ... شلوار قرمزی که امروز خريده‌ام اندازه‌ام نيست ... از صدای تايپ کردن بدم می‌آيد ... چراغ‌های زمين فوتبال روبرو همين لحظه خاموش شد ... من هم لپ تاپ را همين حالا خاموش می‌کنم ... دروغ می‌گويم ... بايد اول اين‌ها را پابليش کنم که فيض ببريد ...
آه مردم از اين همه اثر منحصر به فرد هنری که خلق کردم!

مطالب مرتبط

نظرها

من هيچ كس نيستم... و اين هيچ كس بودنم خيلي هيچ كس تر از هيچ كس اميلي ديكنسونه... منتقد تو هم نيستم... عيب جو و ايراد گير و همزه لمزه هم نيستم ....فقط مي خوام يه صحنه رو برات توصيف كنم كه خودم ديدم، تا تو هم ديده باشي ..شايد با تمام كژ دار و مريض سپري شدن روزگار ، باز هم براي زندگي كه داري خدايت رو شاكر باشي ..خلاصه شرح مي دم :
دوهزار و پانصد كيلومتر دور تر از پايتخت ايران-صدها كيلومتر دور تر از مركز استان سيستان و بلوچستان -بيابوني كه كاش شني بود ولي نبود ، بلكه پره از سنگ هاي كوچك و تيز كه كاسه صبر پاي بيابان ديده ترين مردان رو هم لبريز مي كنه.. سه خانه خشتي كنار هم -پنجره ها قاب ندارند..روزها باد شن سوغاتي مي آرن و شب ها سوز سرماي بيابون - كدام پتو كفاف آن سرماي استخون شكن رو ميده نمي دونم-خانه اتاق نداره-همه يك جا مي مي خورند،مي نشينند و مي خوابند.بچه ها از ديدن خلوت پدر و مادر مصون نيستند..دورتادور خانه ها هيچ چيز نيست..حتي علف..خانواده فقط چند بز دارند كه براي چراندنشان بايد هر روز ده ها كيلومتر راه پيمايي كنند-دخترها بيرون كار مي كنند با كفش هايي كه براي راه رفتن روي آسفالت هم مناسب نيست چه برسد به ريگزار-از شدت نور آفتاب تمام سر و صورت پوشانده اند و جز چشم چيزي ديده نمي شود-پسر هاي كوچك بيرون بازي مي كنند اما با چه چيز معلوم نيست -شايد شن و ريگ.......
مي توني 48 ساعت تو اون خونه زندگي كني؟ اگه مي توني خبرشو بم بده تا بليط بگيريم با هم ببرمت اونجا دو روز صفا كنيم..!
مي دونم نمي توني..منم نمي تونم..پس خوبه بعضي وقت ها كه تنگ بودن شلوار قرمزون و كوتاه بودن فاقش ميره رو نرومون يكم به اون شرايط فكر كنيم.
موعظه وار بود؟ اگه بود عفو كن !

ميشه به وبلاگت لينك بدم . از روي وبلاگ مسيح علي نژاد اومدم اينجا....

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)