با دعای سميه بلاگ رولينگ شفا پيدا کرد ... حالا بايد پرسيد قبل از انفجار تن ماهی در چشمش دعا کرده يا بعد از آن که دعايش چنين مستجاب بوده ... و اگر بعد از انفجار بوده نام و شرکت سازندهی کنسرو و تاريخ ساختش چه بوده ...
خلاصه سميه جان التماس دعا ... فقط تجويز تزويج نکن ديگر که مثل تن ماهی ات تاريخ مصرفش گذشته ...
* پی نوشت: خواهر جان! اين هم شد دعا؟ باز که مريضهی منظوره به کما رفت! ما اگر کارتن کارتن تن ماهی هم در چشممان بريزيم اين بيمار شفا يافتنی نيست ...

نظرها
با سلام
با وب شما در ستون پيوندهاي مسيح آشنا شدم . وامروز سري به
آن زدم . لحن گفتاري تان كه مايه هاي طنز را نيزدرخود جاي داده است جالب است . اما به متن ونوشتن بيش ازاين بايد بها داده شود . بعد ازمروري كلي كه
كردم ، بي پرده چنين اظهارنطري
كردم . ببخشيد . خوشحال مي شوم اگرسري هم به من بزنيد
مسعود بيزارگيتي | October 7, 2007 10:30 AM
خواهر جان مشکل تاریخ مصرفش نبود که مشکل اینجا بود که آبش تموم شده بود و حرارت بهش مستقیم خورده بود. تازه اگر دعای ما کاری بود که به یه جای دیگه می گرفت، اما خدایی از بس تو این کامنتا چشمم زدن که مستجاب الدعوه ای، دوباره این بلاگرولینگ بی نوا قاط زد!
راستی اون دعا هم بعد از انفجار بود، چون بعد از انفجار به طرز فجیعی اشک ریختم تا تکه های ماهی از داخل چشمم خارج شود!
سمیه | October 5, 2007 10:53 AM